مجموعه شعر من، اندوهناک شب

            اندوهناک شب                                                                              

هنگام شب که سایه ی هر چیز زیر و روست،
دریای منقلب،
در موج خود فروست.
هر سایه ئی رمیده به کنجی خزیده ست،
سوی شتاب های گریزندگان موج،
بنهفته سایه ئی،
سر بر کشیده ز راهی.

این سایه، از رهش،
بر سایه های دیگِر ساحل نگاه نیست،
او را اگر چه پیدا یک جایگاه نیست،
با هر شتاب موجش باشد شتاب ها،
او می شکافد این ره را کاندران
بس سایه اند گریزان.

خم می شود به ساحل آشوب،
او انحنای این تن خشک ست از فلج،
آنجا، میان دورترین سایه های دور،
جا می گزیند.
دیده به ره نهفته نشیند.

در این زمان،
بر سوی مانده های ساحل خاموش،
موجی شکسته می کند آرام تر عبور،
کوبیده موج های وزین تر،
افکنده موج های گریزان ز راه دور،
بر کرده از درون موج دگر سر،
او گوش بسته بر سوی موج و از آن نهان،
می کاودش دو چشم.

آیا به خلوتی که کسی نیستش سکون،
و اشکالِ این جهان،
باشند اندران،
لرزان و واژگون،
شوریدگان این شبِ تاریک را ره ست ؟
آیا کسان که زنده ولی زندگانشان،
از بهر زندگی،
راهی نداده اند،
وین زندگان به دیده ی آنان چو مرده اند،
در خلوتِ شبان مشوش،
با زندگانِ دیگرشان هست زندگی،
این راست ست ، زندگی اینسان پلید نیست،
پایان این شب.
چیزی به غیر از روشن روز سفید نیست،
وآنجا کسانِ دیگر هستند کان کسان،
از چشم مردمان،
دارند رخ نهان.
با حرف هایشان همه مردم نه آشناست.

گویند روی ساحل خلوتگهان دور،
نا جور مردمی،
دارند زیست،
و پوست های پای آنها،
از زهر خارهای «کراد»
آزرده نیست.
آنجا چو موج های سبک خیز،
آرام و خوش گذشته همه چیز،
مانند ما طبیعت،
نگرفته ست راه کجی پیش،
هر جانور،
باشد به میل خود،
بهره ور.

این گفته ها ولیک سراسر درست نیست،
در خلوتی چنان هم،
هر دم گل سفید که مانند روی گل،
بگشاده ست روی،
با شب فسانه گوست،
مرغ طرب فتاده به تشویش،
با رنج های دگرگون،
هر دم به گفتگوست،
او باز می کند.
بالی به رنگِ خون، 
وافسرده می نشیند
برسنگ واژگون .

چون ماه خنده می زند از دور روی موج،
درخرُده های خنده ی او یافته ست اوج،
موجی نحیف تر،
آن سایه ی دویده به ساحل،
گم گشته ست و رفته به راهی،
تنها بجاست بر سرِ سنگی،
بر جای او
اندوهناک شب .

موجی رسیده فکر جهان را به هم زده،
بر هر چه داشت هستی رنگ عدم زده،
اندوهناک شب.

با موی دلربایش بر جای او، 
میلش نه تا که ره سپرد،
هیچش نه یک هوس که بخندد،
تنها نشسته درکشش این شب دراز،
وز چشم اشک خود سترد،
او از نبودِ گمشدگان،
افسوس می خورد.
این سهمگین دریده ی موج عبوس را،
افسرده می نگرد .

در زیر اشک خود همه جا را،
بیند به لرزه تن،
پندارد اینکه کار همه سایه ها چو او،
باشد گریستن .

از هرکنارِ او،
سنگی گسیخته،
شکلی به ره گریخته،
خاموش های لرزان،
مست از نوای او،
استاده اند حیران،
خاکسترِ هوا،
بنشانده جغد را زبَرِ شاخه های خشک
وآویخته به سقفِ سیه عنکبوت رنگ .

                                                                       آبان ماه سال ۱۳۱۹

 

 

 

  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012