مجموعه شعر من، بازگردان تن سرگشته

                         بازگردان تن سرگشته 

دور از شهر و دیار خود شدم با تیرگان همخانه ، آه از این بدانگیزی !
داغ حسرت می گذارد باقی عمر مرا هردم.
من ز راه خود بدر بودستم آیا؟
فاش کردم رازهائی را،
یا نگفتم آنچه کان شاید !

شمعی آیا بر سر بالینشان روشن شد از دستم؟
زیر کله ی سرد شب در راه،
لکه ی خونی به کس دادم نشانی؟
سخت می ترسم که این خاموش فرتوت،
سقف بشکافد.
بر سرِ من !
خاکدان همچون دل عفریت مرده گنده دارد تن،
در بر من !
هر زمان اندیشم از من در جهان چیزی نماند غیر آهی،
هم به همچند سری مو، راه جستن
در بساط خشک خارستان نیابم نقشه ی راهی
ای رفیق روز رنج بینوائی،
از کدامین راه بر سوی فضای تیرگان این راه را دادی درازی؟
از همان ره رو به گلگشت دیاران بازگردان این تن سرگشته ات را،
و « سناور» که طلای زرد را ماند به هنگام گل خود
بگسلد از خنده هایش بر مزار تو گلوبند.

 

                                                                               شهریور ماه ۱۳۲۱

 

  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012