مجموعه شعر من، خواب زمستانی

         خواب زمستانی

سر شکسته وار در بالش کشیده،
نه هوائی یاریش داده،
آفتابی، نه دمی با بوسه ی گرمش، به سوی او دویده،
تیز پروازی به سنگین خوابِ روزانش زمستانی،
خواب می بیند جهان زندگانی را،
درجهانی بین مرگ و زندگانی.

همچنان با شربت نوشش،
زندگی در زهرهای ناگوارایش،
خواب می بیند، فروبسته ست زرین بال و پرهایش،
از بر او شورها برپاست،
می پرند از پیش روی او،
دل به دو جایانِ نا همرنگ،
و آفرین خلق برآنهاست.

خواب می بیند( چه خواب دلگزئی او را)
که به نوک آلوده مرغی زشت،
جوشِ آن دارد که بر گیرد زجای او را،
واوست مانده با تن لخت و پر مفلوک و پای سرد.

پوست می خواهد بدرّاند به تن بی تاب،
خاطر او تیرگی می گیرد از این خواب،
در غبار انگیزی از این گونه با ایّام،
چه بسا جاندار کاو ناکام،
چه بسا هوش و لیاقت ها نهان مانده،
رفته با بسیارها روی نشان بسیارها چه بی نشان مانده،
آتشی را روی پوشیده به خاکستر،
چه بسا خاکستر او را گشته بستر.

هیچ کس پایان این روزان نمی داند،
بَرد پرواز کدامین بال تا سوی کجا باشد،
کس نمی بیند،
ناگهان هولی بر انگیزد،
نا بجائی گرم بر خیزد،
هوشمندی سرد بنشیند.

لیک با طبع خموش اوست،
چشم باش زندگانی ها،
سردی آرای درونِ گرم او با بالهایش نا روان رمزی ست،
از زمان های روانی ها،
سرگرانی نیستش با خواب سنکین زمستانی،
از پس سردی روزان زمستان ست روزانِ بهارانی.

او جهان بینی ست، نیروی جهان با او،
زیر مینای دو چشم بی فروغ  و سرد او، تو سرد منگر،
رهگذار ! ای رهگذار،
دلگشا آینده روزی ست پیدا بی گمان با او.

او شعاع گرم از دستی به دستی کرده بر پیشانی روز و شب دلسرد می بندد،
مرده را ماند به خواب خود فرو رفته ست، اما
بر رخ بیدار وار این گروه خفته می خندد.
زندگی از او نشُسته دست،
زنده ست او، زنده ی بیدار،
گر کسی او را بجوید، گر نجوید کس،
ور چه با او نه رگی هشیار. 

سر شکسته وار در بالش کشیده،
نه هوائی یاریش داده،
آفتابی نه دمی با خنده اش دلگرم سوی او رسیده،
تیز پروازی به سنگین خواب روزانش زمستانی،
خواب می بیند جهان زندگانی را،
در جهانی بین مرگ و زندگانی.

                                                                             ۵خرداد ماه سال ۱۳۲۰

 

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012