مجموعه شعر من، گل مهتاب

           گل مهتاب

وقتی که موج بر ز بر آب تیره تر،
می رفت و دور،
می ماند از نظر،
شکلی مهیب در دل شب چشم می درید،
مردی بر اسب لخت،
با تازیانه ئی از آتش،
بر روی ساحل از دور می دوید.

و دست های او چنان،
در کار چیره تر،
بودند و بود قایق ما شادمان بر آب. 
از رنگ های در هم مهتاب،
رنگی شکفته تر به در آمد،
همچون سپیده دم.
در انتهای شب،
کاید ز عطسه های شبی تیره دل پدید.

گلهای(جیزر) از نفسی سرد گشت تر،
زافسانه ی غمین پر از چرک زندگی،
طرح دگر بساختند،
فانوس های مردم آمد به ره پدید،
جمعی به ره بتاختند،
وآن نو دمیده رنگ مصفا،
بشکفت همچنان گل و آکنده شد به نور،
بر ما نمود قامت خود را،
با گونه های سرد خود و پنجه های زرد،
نزدیک آمد از بر آن کوه های دور،
چشمش به رنگ آب،
بر ما نگاه کرد.

تا دیده بان گمره گرداب،
روشن ترش ببیند،
دست روندگان،
آسان ترش بچیند،
آمد به روی لانه چندین صدا فرود،
بر بال های پر صور مرغ  لاجورد،
گرد طلا کشید. 
از یکسره حکایت ویرانه ی وجود،
زنگار غم ز دود،
وز هر چه دید زرد،
یک چیز تازه کرد.

آن وقت سوی ساحل راندیم با شتاب،
با حالتی که بود،
نه زندگی نه خواب،
می خواست همرهم که ببوسد ز دست او،
می خواستم که او،
مانند من همیشه بود پای بست او،
می خواستم که با نگه سرد او دمی،
افسانه ئی دگر بخوانم از بیم ماتمی،
می خواستم که بر سر آن ساحل خموش،
در خواب خود شوم،
جز بر صدای او،
سوی صدای دیگر ندهم به یاوه گوش،
و آنجا جوار آتش همسایه ام،
یک آتش نهفته بیفروزم.

اما به ناگهان،
تیره نمود رهگذر موج،
شکلی دوید از ره پائین،
آنگه بیافت بر زبری اوج،
در پیش روی ما گل مهتاب،
کمرنگ ماند و تیره نظر شد،
در زیر کاج و بر سر ساحل،
جادوگری شد از پی باطل،
وافسرده تر بشد گل دلجو،
هولی نشست و چیزی برخاست،
دوشیزه ئی به راه دگرشد !

                                                                  اسفند ماه سال ۱۳۱۸

 

 

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012