مجموعه منظومه ها، سرباز فولادین

                       سرباز فولادین

این ماجرا به چشم کس ار زشت ور نکوست

آنکس که گفت با من اینک برای اوست

و این اوست کاو به دل خواهد شنیدن این:

این ماجرای دست ز جان شسته یی ست کاو

آمد که داد مردم بستاند از عدو

اما چگونه داد و آنگه چه دشمنی؟

تیغی که انتقامش در زهر می کشید

تیزی گرفت از شبی و از هزار امید

اندر شبی دگر، خاکش غلاف شد.

وآمد اسیر محرم این عرصه ی نبرد

آن بارور درخت بهنگام چاره کرد

همچون یکان یکان همکارها به کار.

کس را جگر به گفتن حرفی در آن نبود

جز از پی شکست در این ره نشان نبود

او را در این زمان این بود آنچه بود.

او کشتی شکسته ی ما را بر آب دید

رفتش که وارهاند اما بخواب دید

نقش امید را، با خواب بود طرح.

تعبیر یافتش همه اندیشه ها به خواب

نقشی که بسته بود فرو شد همه بر آب

اسب مراد را کردند یال و دم.

تا دید دید هر چه غم آلوده و عبوس

جغدی نشسته بر زبر بام و در فسوس

بامی که کرده زهر در جام تعبیه

یکسو برفته مردی و سر نیزه اش ز پی

سوی دگر دراز قدی پاسدار وی

در این هوا از آن، دنیای او خفه

تاریکی یی که از دل هر نور ره زده

دیوارها سمج همه بر گرد هم رده

سقفی بر آن چنان سنگ لحد فرو.

اما کدام حوصله یی یا کدام صبر

بر اختیار او اگر این بود ور به جبر

برقی دمیده بود بارانش بود این.

او از خیال گم شده نقشی می آفرید

با خود عبث به لب سخنانی می آورید

در طول و عرض آن دهلیزها نمور.

آیا در این قفس چه کسی کاو است بهره ور

دور از وی این زمان چه کسانند در خطر

آیا از او خبر دارند دوستان؟

اندیشه یی غم آور بردش به راه دور

در تنگنای تیره که بودش از آن نفور

سنگین و زهرناک آورد پوسخند.

پرسید از نگهبان با یک تکان سر:

ما را کجاست منزلگه؟ ( پیش از آنکه در

بر او گشاید از تاریک دخمه یی)

ـ این جای تو است. دادش خاموشی یی جواب

آندم که در گشود بر او. یعنی این عذاب

هر زنده را که زد چون زندگان نفس.

مرد، این جزای همت و اندیشه ی دقیق

با دوره ی معاند و همپای نارفیق

داخل شو از دری کان می نمایدت.

او نیز دم ببست و همه حرف ها به دل

آمد بجای خود نه غم آلوده نه کسل

خرسند بلکه او از دستمزد کار.

با دستمزد کار پس آنگه به چهره باز

با چهره بازی یی که از آن بود سرفراز.

وز سرفرازی یی در کار شادمان.

دیدندش ار چه خسته در این رنج بر حصیر

اما چو فاتحی که مقر کرده بر سریر

با چهره ی عبوس با صولت قوی

شیری به زهره هیچ که را زهره نه چنان

آشفته ای چنانکه ببایست و بود آن

آرام همچو سیل، از بعد رستخیز.

بنشست گوشه جسته به جائی که بود مرد

رویش ز خشم خون و در اندیشه گاه زرد

پائیز صولتی دمساز با بهار.

مانند آنکه رهگذری نغمه می سرود

او گوش و هوش جمله بر آن نغمه بسته بود

از دور این سرود می آمدش به گوش:

«ای مرغ در قفس ز کجا یاد می کنی

یاد از کدام ساقه ی شمشاد می کنی؟

شهر طرب گسست هر جلوه اش که بود.

زآنجا کسی نخواهد آوای کس شنود

مرغ، آن فراخنای تهی شد از آنچه بود.

دروازه دار آن، جغد ست این زمان.

جغدی نشسته بر زبر خاک واره یی

نومید بسته هر که به سویش نظاره یی

تا نام که برند، گور که را کنند؟

اما در آن خراب که نام از که می برد

امید را کدام دل است آنکه پرورد

سیراب از کدام ابر است کشت او.»

از بعد لحظه یی او در آن ساعتی که بود

با هر خیال تند کز او پر گشوده بود.

باز این نوا سرود آن نغمه اش به گوش:

«تیره شبان براه جرس نغمه یی گشاد

دزدی هنوز صبح نه در کاروان افتاد

از کاروان نماند در تنگنای هیچ.

دیدیم بر گذر که باری شکسته ست

طاقی که عنکبوت بر آن تار بسته ست

ویرانه ای که هست یاد از خیال باغ.»

این رهگذر از آرزوی او پیام داشت

آیا نبود و بود کسی بود و نام داشت

چون باد نیم گرم پیش از دم بهار.

باران گرم بار شبی بود معتدل

یا سردی یی که طبع درآید از او کسل

بگرفت گوش خود تا نشنود سرود

تا گرم تر بسوزد در آتشی که هست

گر پای او در آن همه تن را کشد بدست

ور یکسره تن است هم جان نهد بر آن.

لیک این نوا بحدت تأثیر می فزود

چون شب دراز می شد و مرموز می نمود

وز راه وهم او جان می گرفت باز

می دید آنچه را نه به نزدیک او یکی

گه در یقین موذی و گه دلگزا شکی

زان چیزها که بود وان چیز کان نبود.

می دید حبسگاه بیاکنده از ملال

نقاش چرب دست نهانی ست از خیال

در حبس زندگی ست ز اندیشه بهره ور.

چون لنگری ز ساعت محبوس در تکان

هر چند رفته است، هنوز است بر مکان

وز آمد و شدن او راست حالتی

او هر صدای و هر خبری راست پاسبان

با هر خبر که می شنود، سود ور زیان

با فکرهای دور دارد حساب ها.

لیک او از این مشقت در خاطرش نه غم

فکریش ناوریده بر ابروی، ذره خم

گوئی چنانکه هست در خانه با کسان.

هیچش بتر نبود از این حال و نابجا

کاو عجز آورد که بر او می رود چه ها

وندر اسارت است مفلوک مانده یی.

خورشید صبح روز زمستان چو می دمید

در زهرخندی آمد و در بسترش لمید

وز جاش شد جدا چون دود از آتشی.

با او هزار درد ولیکن نهاده آن

سنگی چنانکه گوئی با سیل داده آن

پس خود چو آسمان بسته در او نگاه

قد برفراشت، گوئی پیکار می کند

با فکرتی غم ار به دلش بار می کند

وز سرفه یی شکست هنگامه ی سکوت.

سرگرم داشت خاطر خود را بدآنچه بود

چون دید هیچگونه نه در بر رخش گشود

لبخند آورید، بر آنچه کاو شنید.

نزدیک او براه و در آن فوج را صدا

یا دور از او چو از مگسی زمزمه جدا

بر هر شنیدنی لبخند باز زد.

با خود به حرف آمد و بی اختیار گفت:

سربازهایشان بنگر با چه رنج جفت

تا صبحدم به کار، آیا برای چه؟

این مردگان زنده نما بین چه نامشان

فکر کدام حیله که کرده ست خامشان

وز رنجشان چنان یعنی چه کار راست

اندر همین زمان به دگر فکرها فرو

گفت آنکه آب برد از این کوه اینش جو

زآنجا که آب را ره نیست در کشش

می خواستی نماند از کس اجاق سرد

در خارزار چهره ی گل بستری ز گرد

با خیل آرزو اینک بکار شو.

آسوده باش مرد. بجان می خری چو رنج

چون نیستت خیال تن آسودگی و گنج

هر ماجرا ترا اینک به امتحان.

سرهنگ! گفتش افسری، اما امید هست

گر چه دری ببندد دائم نبسته ست

چشمی بهم زدن بسته است نقش ها.

اما به پوسخندی پاسخ بداد: اگر

زندان دیگری ننماید فراخ تر

این تنگنا جهان، آزاده را به چشم

گفتند: این بجا ولی آزاد اگر شوی.

گفت: ار فغان خلق گرفتار نشنوی

آزاد چون زید مرد و جهان اسیر؟

گفتند: مغتنم بود آزادی ای که هست.

گفتا: ولی چو از نفری ظلم دست بست

بسته است بی خلاف دست از همه گروه.

آنگاه لب جوید و لب از روی غیظ بست

آمد بجا چو آتش و بر جای خود شکست

و آورد چون نشست حرفی به لب نهاد

گوئی که خسته ست و نفس تازه می کند

گفتا: متاع کهنه چه کس تازه می کند

و اینش خیال پوچ کاین نیز بگذرد

با نیز بگذرد که به خود می دهد فریب

از نیز بگذرد چه ثمر هست و چه نصیب

با عمر بی نصیب ماندن برای چیست؟

داغم من و به حسرتم این داغ می کشد

شبگیر را خرابی این باغ می کشد

زین پشته خارها در باغ سرپرست

گفتند: خاری ار شکند باز اگر بجا ست؟

چه سود از شکستن آن؟ گفت نکته راست.

در کار فرجه است اما چو بنگری

با هر خلاف جستن راهی به زندگی ست

بی ذره ای مخالفت آئین بندگی ست

جز مرده هیچکس تسلیم محض نیست.

گفتند: کس نبود در این شیون و محن

کاندر خطر تو افکنی ای مرد کارتن؟

گفت: این حساب لیک با مرد کار نیست

شرمی به روی ما که ز خود دست بسته ایم

(کو یک کسی) بگفته و بر جا نشسته ایم

ما خود یکی کنون از آنهمه کسان.

ترسیم اگر به جان خود این حرف ها چراست

مردی که اوست ساخته ی وهم ما کجاست

با دست چه کسی روی آورد به کار؟

پس بر لب آورید یکی آه سرد مرد

بهر ادای حرفی کز اوست مرد سرد

افسوس کاین سراب آبم نموده بود!

بوغی دمید و گفتم صبح ست. بی خبر

کاهریمن ست و می کشد او نقشه ی سحر

دندان اژدهاست در کام شب نه صبح.

گفتند آری آنگه و در بیم هر کسی

بسیارها سخن برفت و نهان تر سخن بسی

چون قصه بود از او در بین دوستان.

وندر کشیکخانه در آن افسران کسل

با نیم مرده رنگ چراغی فسرده دل

یا خانه ها که بود از حبسخانه دور.

صد حیف از این ببار نیالوده این گهر

در این پلید خانه پر از مرده جانور

گفت آن دگر که: حیف در خارزار گل!

وز این قبیل بس سخنان رفت در نهان

هر کس بنوبه نکته ای آورد بر زبان

لیکن چه سود از آن بسیار نکته ها.

او رنج می کشید از این حرف ها به گوش

می خواست رنج دیگر جوید به دل خموش

تا درد او شود درمان درد او.

دیوارها چو مار بر او بسته گر رده

وآنگه اگر چو گور در و بام صف زده

وز هر شکسته یی ست پیکان و خنجری.

می خواست مار دردش پیچد بجان و خون

گور دگر به رویش بگشایدش جنون

از راه دل برد از نوش و نیش بهر.

بگریزد او گر ازین ویران سالیان

ور در میان آن لحظاتی ست بی امان

کز مرگ زودتر می خواهدش ربود.

می خواست او هر آنچه که خود داشت باز خواست

وندر جبین او نه کسی خوانده بود راست

در آن خطوط تنگ نا آشنا بچشم

دارد بخود در این مصیبت جان کار خود یله

با بیشتر ثبات و فراوانش حوصله

دور از کس و رفیق ماند بجای باز

با این گروه یکسره آدم ولی بگوش

با این گروه یکسره آدم ولی خموش

آدم به گوش و چشم آدم به پای و دست.

چشمان که در قضاوت با چشم دیگران

با چشم دیگران به نظرهای بیکران

چون طوطی یی که چند آموخته است حرف.

آن گوش ها که آنچه شنیده اند گفته اند

وندر پس شنیده چنان مرده خفته اند

مهری شده است حرف روی دهانشان.

پاها که می روند به هر ره که سود بیش

از دستکار اهرمنی یا ملک به پیش

و آوازه ای ز راه بُر دستشان به در

آن دست ها که گشته دراز از پی چه جام

گر شربتی ز نوش ور از زهر یا کدام

از بهر مستی ای تا چند لحظه یی

شب در دل سیاهش اما بهانه داشت

هولی به راه می شد و صدها نشانه داشت

می سوخت اختری چون کوره یی به دود

سنگین بجای هر چه و فرصت چنانکه بود

مرموز و بس دراز بر او روی می نمود

گوئی که گشته ست هر لحظه ساعتی

در چشم می نمودش بسته اند ره به سد

اسبی جدا ز صاحبش از راه می رسد

دیوار بی ثبات دارد بجا، درنگ.

هر چیز همچو سایه ای از جای می رود

استاده همچو رنگی و بی پای می رود

در عالم سکون رنجی ست نطفه بند.

خورشید خرده خرده می شکند گشته ست طرد

بی نور بس که مانده و خندیده بس که سرد

دارد از آن زمین اکنون به دل نفور.

صبحی پلید روی در این حین بر او گذشت

چونانکه بر هر آمده زندانی ای بگشت

دل مرده و ملول، طبع جهان از آن.

صبحی شکسته خاطر و چرکینه خورده یی

رنگ نشاط و جنبش از هر چه برده یی

چون قرصه ای ز یخ، خورشید او به پیش.

کور وکچل درخت در او تو سری خوران

درهای خانه ها چو دراز گورها بر آن

در جاده های چون خاکستر عجین.

زین روی آمد او، زآنسان که می سزید.

بر او نگاه های بسی دشمنان او

با او بسی سخن نه یکی بر زبان او

زانگونه کافسری این دید و گفت این.

گر او درست گفت وگر نادرست گفت

من پرده می گشایم از آن گفته ی نهفت

زانسان که ماجرا می آیدم به چشم.

گفت از نخست بود عیان این مآل کار

این خوانده بود در رخ او چشم روزگار

و این حال می نمود با پرده دار غیب

حکمی بخواندمان پی این عرصه ی نبرد

تأخیر کرد اگر کس و تأخیر اگر نکرد

گرد آمدیم ما بر او چو دشمنان.

ما را به ماجرا در این دم نازک نظاره بود

پرسش که کی می آید هر لحظه می فزود

تا آمد از دری، آن میهمان مرگ.

چه آمدن. چه آمدن اما به چه نمود

آن مایه ی غرور گر از ما نشانه بود

آمد که بشکنیم او را به دست خود.

تا با تمام دعوی که این و آن کنیم

مردی چنان بهمت و با او چنان کنیم

آمد کشد بچشم کردار زشتمان.

آمد به هر نگاهش آری چو نیشتر

بر صولت و وقار بیفزوده بیشتر

چون دید وضع و کرد با خود حساب کار

اول بایستاد و نظر بست یک زمان

صبحی که نیست گوئی از شب جدائیش

با دنب شب تنیده نه از آن رهائیش

تا با هم آورد بیمارناک چند.

آنان که تشنه اند تماشای هر چه را

گو زنده هر که باشد و گو مرده هر که را

تا خوب و خوبشان یکسان به پیش چشم.

چون زندگان و لیک هم از مرده ای بتر

آیا چرا که آمده از گورشان بدر

بیدار طبلی این هشیار بوغی آن.

بیدار نه ولیک ز حرفی بجای خود

رفته چنانکه گوی رود بی هوای خود

زآنجا که خورده ست تیپاها برو.

حیران و مات ابلهی ای کارسازشان

با چشم گوسفند و دهان های بازشان

بر راهشان نگه تا خود چه بگذرد.

هیچ آیتی نبود در این صبح خون فشان

کاندر گروه خلق دهد از رمق نشان

با رنگ ماتمی این صبح داشت رنگ.

اندر کشیک خانه هم از بعد زمزمه

طبلی ز حال رفته بیاورد همهمه

با هم ردیف بست سربازهای چند.

بادی دمید پس پی جاروب ره ز دور

افتاد چند افسر افسرده را عبور

غمناک تر کشید هر چیز را به چشم.

گویی به جرم روشنی کاذبی فرو

شهری چو در غبار سیاهی سواد او

طرح افکنیده است از دود دوزخی

ترسانده روی مرگی هر چیز را بجا

وز جای برده فکر گریزی چه چیز را

تا رفته پس به راه مانده ست منجمد.

اما چه کوه ها که کنون بر کشیده سر

وآنجا هر آنچه بر رهش آزاد رهسپر

چون کاروان ابر در آسمان دور.

لیکن چنانکه دیگر آن صبح ها بکار

غم را نه زهره در رخ او بستن شیار

او آنچنانکه بود با صبح رو گشود

مانند آنکه در دل ابری رخ بهار

عکسی ز ماهتاب به غرقاب آشکار

یا آتشی بر آب و آبی بر آتشی.

با او دگر شده ز همه چیزها اثر

گر روزگار با دل او نیش نیشتر

او نیز نیشتر در قلب روزگار.

نه بیم آنکه لختی از عمر نیست بیش

یا نز کسی که بدهد یاریش پا به پیش

تا آنکه او کند بر او میانجی یی.

نه بیم آنکه دیگر این آفتاب سرد

بر روی او نخواهد لبخند تازه کرد

بی او چه بس دمد برطرف جوی گل.

یا بیم آنکه چون نه امیدی ست چیست پس

یا با چه شیوه از پس امید زیست کس

حتی نه بیم آنک با دلش نیست بیم.

اکنون رسیده و آمده آن ساعتی فراز

کاو را دگر نگردد آغوش گرم باز

در دیدن پسر یا مهربان او.

با لطمه ی رسیده وی آسان نبود خُرد

فولاد بود و دیر وی از رنج می فسرد

از جا نمی شد این کوه از هر آب تند.

در این زمان که هر کسی از پای می فتاد

از پا نمی فتاد گر از جای می فتاد

چونانکه آن دگر از جا فتادگان.

فولاد بود آری و می گفت خود که هست

او را چه هست و آن دگران را جز او چه هست

دیوار چون عروس کاستاده بد بپای

فولاد بود و سخت بر او دست یافتند

با حیله دشمنان به سر او شتافتند

دادند زجرهاش تا نرم شد به تن.

بی شبهه دیده بود در او هر که این درست

کاو رنج را به هیچ شمرده ست از نخست.

وآموخته ست او، زجر و تعب بجان.

در زندگی که معرکه ی رنج و راحت ست

رنجی ست زندگی و نه جای شکایت ست

بیدرد مردم اند در راحت مدام.

زاینسان به زندگی به بسی فکر بارور

کس هست کاو به فکر همه می برد بسر

در کشتی ای بر آب، چون ناخدای آن

ما را وقوف نیست بسرتاسر وجود

نساج تا چه تعبیه کرده به تار وپود.

گویند هر کسی ست سودائی و شری

گویند زندگی ست جنونی بهمچنین

بس عشق ها بدل بجنون اند. لیکن این

در خورد فهم کیست بی شبهه ی جنون.

با قدرت چه فکر در این نکته بنگریم

دستی ز دور بر سر آتش چو می بریم

نارسته از خودی نابرده ره بجا.

«عارف» کدام یک به جنون پیشروتریم

نه من نه تو، من و تو صاحب سریم

آن ها جنون محض، ماها شبیه شان.

ما را بود که آید یک دوست چاره گر

پاکیزه تر ز هر کس و پرهیزکارتر

اما کسی ست کاو مطرود هر درست

رانده زهر کناری و مطرود هر دری

گر چه من و تو نیز (اگر نیک بنگری)

این حبس خوانده را، قصه شنیدنی ست.

ما را شنید گوش کنون کافسری برفت

جانی چگونه لیکن از پیکری برفت

از این خبر چه جست بیمار این خبر؟

بی هیچ بیم در دلش آمد بسوی مرگ

رفت از کمال غیظ که بیند به روی مرگ

آن آشنای درد در قهر زندگی.

چون شمع بر دهانه ی این تند باد گیر

از آتشی شکوفه به خاکسترش سریر

در پیشگاه مرگ زنده چو در کفن.

یا آفتاب روشن روزی در آن زمان

کز ابر تیره روی بپوشیده آسمان

واندر بسیط خاک از آن کدورتی ست.

برد آن جنون که بودش آخر بجای خود

(گوری که کنده بود خود او از برای خود)

در هر دلی تکان و دل او نه در تکان

آنگه به ره فتاد محکم ترش قدم.

نزدیگ شد به هر کس و از هر که گشت دور

آن آفتاب گرم زما برگرفته نور

باز هر خنده یی، چه معنی یی در آن

مانند آنکه خواهد عمداً وی آن کند

ما را تمسخری به اشارت چنان کند

کاین دم شکست کیست، از اوست یا ز ما؟

چشم کسی نبیند آنگونه منظری

چون آن نه اتفاق فتد روز دیگری

آن روزمان زیاد هرگز نمی رود.

کاسی به جلوه جام تهی لیک ما همه

با ما هزار واهمه با او نه واهمه

بر ما درآمدش باز آن نگاه چشم

آیا چه مردگی که زما دیده زآن شکست

با آن نگاه بر جگر هر کسش نشست

برساخته چنان با مردگی ما

و آئین زندگی همه بر ما نهاده یی

ما همچنانکه مرگ بر او اوفتاده یی

چون بر سرش فرو آوار جامدی

از سوی پیش صف زده یک زنده مان اسیر

گوئی به کینه یکسره با زنده ای دلیر

چون خواسته اند این چون گفته اند آن.

کس را نبود تاب به رویش نظر برد

مردی بدان خصال در آن حال بنگرد

یک چند دم بهم ما را نگاه رفت.

آنگه خموشی یی همه جا را فرا گرفت

فکر و خیال مرگ به هر گوشه جا گرفت

آمد به واقعه هر چیز دردمند.

خواهد هوا تو گویی سنگینی یی کند.

هر بامی و درختی غمگینی یی کند،

باید ندایی این تشویش بشکند.

بندید چشم هاش. بگفتند. ـ گفت: نه.

با بیم در چنین دم هم دلش جفت نه

واستاد روی پا چون میخ آهنین.

گر گشته بود یا نه زما حال مردگی

او بود همچنانکه نه در افسردگی

اما چه اش نبود آیا بحوصله

فریاد زد به خشم: چرا ایستاده اید؟

من چهره ام گشاده، شما نا گشاده اید.

مانند آنکه باز دارد به لب سخن.

ما بی صدای او سخنی با زمان به گوش

وز هر سخن که می کند او خونمان به جوش

لیکن کدام حرف با مردمی کدام؟

از بعد این عتاب که با ماش بود آن

حالی گرفت و هیچ نه در زانوان تکان

سر برفراشته با راست گردنی.

در بین ما و چند بجا چیده چینه ها

بس شکل ها بدرهم و برهم دویده ها

بی برگ و بینوا شاخی ز روی بام.

زآنسوی آن خرابی زآن چه کس فقیر

آویخته سفالی از آن بر سر حصیر

بس ژنده ها در آن آثاری از زوال.

فرمان بداد آتش را با دهان خود

در ولوله فکنده دل از دوستان خود

واسوده ساخت جان زین قحطگاه مَرد.

ما را گذاشت با هنر خود که حاضریم

و این مان هنر که بر هنر غیر ناظریم

همچون منجمان در کار آسمان.

وز بعد این حکایت و این ناروا بر او

سربازخانه رفت به خاموشی ای فرو

تا خوب بسپرد، آن ماجرا به دل.

                                                              اسفند ماه سال ۱۳۰۶

 

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012