مجموعه حکایات، ( پدر )

          (پدر )

نکو نشناخت دهاتی پسر را
بپرسیدش نشانی پدر را
کشیدش در بغل کای نور دیده
منت باشم پدر وز ره رسیده .
بگرئید آن پسر ابله تر از او
که: گر تو گم شوی ای باب دلجو
کسی نشناسدم در بین مردم
بمانم بی نشان و تا ابد گم!

 

۱۹ آذر ماه ۱۳۰۸

 

  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012