مجموعه اشعاردیگر، خاطره ی امزناسر

خاطره ی امزناسر

دره ی « یاسَل »تنگ ست و پرآب

دره ی « کام » ولی خرم تر

« اَمزَناسَر» درّه، بیش ازهردوست

تنگ وپنهان به میان دو کمَر

وحشت افزای ترازهردرّه ئی

که گذرگاهش درهرمنظر

درزمستان ها مأوای پلنگ

فصل تابستان جنسی دیگر

بر فرازِ کمَرش جرّه عقاب

آشیان ساخته و کرده مقر

کاجِ وحشی سر برَ کرده زِسنگ

دوراز دسترس نوع ِبشر

رنگ خاک آن خونین وبنفش

شکل هر سنگش یک گونه صور

آب آن زمزمه بر پا کرده

مثل ماری پیچان برسبزه ی ترَ

راه باریکش خطّی که خیال

بکشد در دل ظلمت به سحر

این درّه مهدِ من ست از طفلی

آشنا بوده مرا و معبر

من به هر نقطه ی آن روز وشبان

بوده ام همرَه وهمپای پدر

دَره ی خامش وخلوت، دَره ئی

که کسی را نه از آنجاست گذر

به جز آن نادره چوپانِ  دلیر

آستین پاره و چوخا* در بَر

حلقه ئی از نمِد فرسوده

بدل ازکهنه کلاهش بَر سَر

موی ژولیده شده چوب بدست

سگِ او از عقبش راه سپر

مثل این ست که می گوید: کو

آن که ازخانه ی خود کرد سفر

آن که از نَسل و تبارِ من بود

مثل یک روح که دو پیکر

آه ! ای کاش از آن درهِ ی  تنگ

می گذشتم من یک بارِ دگر

من صدا می زدمش از نزدیک

.او به من بانک همی داد ازبر

                             ۱۳۱۰ابان ماه سال

  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012