مجموعه فریادهای دیگر, ویدیو، درنخستین ساعت شب

                     در نخستین ساعت شب

در نخستین ساعت شب، در اتاق چوبیش، تنها زن چینی،
در سَرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد،
« بردگان نا توانائی که می سارند دیوار بزرگ شهر را،
هریکی زانان، که در زیر اَوِاِر زخمه های آتش شلاق داده جان،
مرده اش در لای دیوارست پنهان »
آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی،
او روانش خسته و رنجور مانده ست،
با روان خسته اش، رنجور می خواند، زن چینی
در نخستین ساعت شب:
« در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست آویزان،
همسر هر کس به خانه باز گردیده ست، الاّ همسر من
که زمن دورست و در کارست،
زیر دیوار بزرگ شهر. »

در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز،
در غم ناراحتی های کسانم،
همچنانی کآن زن چینی،
بر زبان اندیشه های دلگزائی حرف می راند،
من سرودی آشنا را می کنم در گوش،
من دمی، از فکر بهبودی تنها ماندگان، درخانه هاشان نیستم خاموش،
و سراسر هیکل دیوارها، در پیش چشم التهاب من نمایانند، نجلا !

در نخستین ساعت شب،
این چراغ رفته را خاموش َتر کن،
من به سوی رخِنه های شهرهای روشنائی،
راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم
من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند،
وندر آن اندیشه ی دیوار سازان می دهد تصویر،
دیرگاهی هست می خوانم
در بطون عالم اعداد بیمَر،
در دل تاریکی بیمار،
چند رفته سال های دور و از هم فاصله جُسته
که به زور دست های ما، به گردما،
میروند، این بی زبان دیوارها بالا.
                                                       زمستان سال ۱۳۳۱

 


  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012