مجموعه فریادهای دیگر, ویدیو، دل فولادم

             دل فولادم

ول کنید اسب مرا،
راه توشِه ی سَفرم را و نمدزینم را،
و مرا هرزه درا،
که خیالی سَرکَش،
به دِر خانه کشانده ست مرا.

رَسم ازخِطِّه ی دوری، نه دلی شاد در آن،
سرزمین هائی دور،
جای آشوبگران،
کارشان کشتن و کشتار، که از هر طرف و گوشه ی آن،
می نشانید بهارش گل، با زخم جسد های کسان.

فکرمی کردم در ره چه عَبث،
که از این جای بیابان هلاک،
می تواند گذرش باشد هر راهگذر،
باشد او را دل فولاد اگر،
وبَرَد سَهل نظر،
در بد و خوب که  هست،
و بگیرد مشکل ها آسان.
وجهان را داند،
جای کین و کشتار،
وخراب و خذلان.

ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک،
بازگشت من می باید، با زیرکی من که به کار،
خواب پُر هول و تکانی، که رَه آورد من از این سَفرم هست و هنوز،
چَشِم بیدارم هر لحظه بر آن می دوزد،
هستیم را همه در آتش بر پا شده اش می سوزد.

از برای مِن ویراِن سَفر گشته، مجال دمی استادن نیست،
منم از هر که در این ساعت غارت زده تر،
همه چیز از کف من رفته بدر،
دل فولادم با من نیست،
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم،
دل فولادم مانده در راه،
دل فولادم را بی شکی انداخته ست،
دست آن قوم بداندیش، در آغوش بهاری، که گلش گفتم، از خون و ز زخم.،

وین زمان فکرم این ست که در خون برادرهایم،
« ناروا در خون پیچان
بی گنه غلتان در خون»
دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.

سال ۱۳۳۲


  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012