مجموعه منظومه ها، محبس

        محبس

به یادگار فقرای محبوس
در ته تنگ دخمه ئی چو قفس
پنج کرّت چو کوفتند جرس
ناگهان شد گشاده در ظلمات
درِ تاریکِ کهنه ی محبس
در بر روشنایی شمعی
سر نهاده به زانوان جمعی
موی ژولیده ،جامه ها پاره
همه بیچارگان بیکاره
بی خبر این یک از زن و فرزند
وآن دگر از ولایت آواره
این یکی را گنه که کم جنگید
وآن دگر را گنه که بد خندید
گنهِ این زِ بیمِ رفتنِ جان
در تکاپو فتادن از پی نان
گنه آن قدم نهادنِ کج
گنه این گشادگی دهان
این چنین شان عدالت فایق
کرده محکوم و مرگ را لایق
چار سرباز در چو بگشادند
غضب آلوده بر در اِستادند
چشم هاشان به جستجو افتاد
تا که را حکم تازه ئی دادند
از همه سوی، زمزمه برخاست
این یک اِستادن آن نشستن خواست
این گرفته ز دامنِ سرباز
وآن دهانش ز روی حیرت باز
چند تن سر بر آسمان گویان:
ای خداوند داوری پرداز
این به گریه: گرسنه فرزندم
وآن به ناله، چگونه در بندم
بانک برزد، عبوس سربازی
تند خویی مهیب آوازی
کای «کرَم» نوبت تو آمده ست
با سر و زلف خود مکن بازی
گفت سرباز دومی که: سزاست
مرگ هر آدمی که هرزه دراست
سومی گفت: کاین خیانتکار
خواب رفته ست یا به فکر فرار
چارمین ناگشاده لب نگران
کنج آن تنگ دخمه ی بس تار
جَست از جا جوانِ ناکامی
تیره چهری، ضعیف اندامی
سر او بسته و خراشیده
زِ همش سرخ جامه پاشیده
نه کلاهی نه کفشی و نه کمر
موی آشفته نا تراشیده
این برهنه ز آفت قانون
گنهش بود از شماره برون
وانکه او را برهنه کرده چنین
کج نهاده کله، نشسته کمین
همچو دزدی که نان از او ببرد
کُند انگشتری به دست و نگین
حافظِ داد خانه بود و دیار
این فقیر زبون، خیانتکار
سال ها خواجه زاده را بنده
به ادب سر به زیر افکنده
عمر با مسکنت به سر برده
نا امید از زمانِ آینده
گنهش در سرشت هیچ نبود
جز به فرمان خواجه زاده سجود
این هم از احتیاج انسانی ست
تا که انسان گرسنه ی نانی ست
همه اش عجز و سُست بنیادی
همه اش ذلت و پریشانی ست
گر نبود احتیاج، غم به کجا
سجده کردن کجا، کَرَم به کجا
این کَرَم بی زن و دو دختر داشت
که یکی را خیال شوهر داشت
دیگری تازه ره فتاده ولی
رزقشان از کجا میسّر داشت
می شدی ماه ها ز غرّه به سلخ
روز هر روز او فزون تر تلخ
نه بساطی نه مایه ئی نه کسی
هردمی در دلِ جوان هوسی
بار ها سر بر آسمان می گفت
ای خدا پس کجاست دادرسی
گر تویی رزق بخش و بنده نواز
پس کی اند این خسان دست دراز؟
آخر این ماهم ای خدای نعیم
بنده ی بینوای خوان توایم
رحم کن گر مرا گناهی هست
رحم بر این به ره فتاده یتیم
ناگهان لیک تنگسالی شد
سال هر لحظه اش وبالی شد
کار نایاب و کار فرما کم
مزد کم مشکلات بگشا کم
چند مالک به ده خوش و دگران
گر چه برنا ولیک برنا کم
پی رزق از غم عیال فقیر
بود در موسم جوانی پیر
بود آیا ترحمّی از پی
ز آسمان یا زخواجه زاده ی وی
کور را امتیاز و بینایی
بی خبر را ملال هی هی هی
آن که افتد کسش نگیرد دست
کافرست او وگر خدای پرست
آنچه در زیر این سپهر کبود
این پدر دید از خود او بود
تا که مظلوم سست وافتاده ست
شوَدش از کجا میسر سود
گر کَرَم در زمانه جانی داشت
از ره کوشش نهانی داشت
بینوا در زمانه گر کوشد
شیر پستانِ شیر را دوشد
پاکی و راستی وترس خداست
که از آن ها بلا همی جوشد
گنه ست این نه کار خیر و صواب
گفت با خود کَرَم ز روی عتاب
اندرین کار عقل می خندد
که خیالی دو دست من بندد
به خدایی که آسمان افراشت
خود او نیز هیچ نپسندد
که من و بچه ام گرسنه به خم
خواجه را کیل ها بود گندم
باری این مسحق گندم ها
چابک و بهترین مردم ها
به نهان هر شبی به خانه کشید
یک منی دومنی از آن خم ها
برد زینگونه سود ها چندان
که بجوشیدش آرزوی نهان
طالع نیک چون فراز شود
آرزو هر دمی دراز شود
بی نیازی چویافت خواست (کَرَم)
بیشتر نیز بی نیاز شود
صاحب یک دو گز زمین گردد
وندران خانه اش نوین گردد
تازه نو کرده بود جامه به تن
تازه گاوی به خانه کرده رَسن
گوشواره خریدی و جوراب
ارغوانی کلاه و پیراهن
آرزو داشت شوی دختر خویش
پسری را که داشت پنجه ی میش
آرزو داشت آرزوهایی
که نزاید مگر ز برنایی
باشدش نو عروس زیبایی
شوخ چشمی کشیده بالایی
لیک ناگه فکند شومی بخت
با همه آرزو به حبسش سخت

دست بر دست و سر فکنده به زیر
چشم ها خیره، بینوای فقیر
کَرَم استاده بود پیش قضات
پنج قاضیّ لب پر از تکفیر
پیر و برنا نشان کید و ریا
کج نهاده کله، دراز  قبا
روی کرسی نشسته، چهره عبوس
نگران چشمشان چو چشم خروس
چند میز از کتاب و دفتر پیش
لیک هر پنج تن فسوس فسوس
بود شاگردشان ز بس تبلیس
روح بد کار حضرت ابلیس
داد از ایشان یکی ز غیظ ندا
به کَرَم ” از تو دور مانده حیا
مرد با این همه گنهکاری
شرمی آخر ز بندگان خدا
فاش دزدی کنی زمردم وباز
می دهی پاسخ ای زبان دراز “
اندر این دم ز پرده سربازی
به در آمد بگفت با قاضی
من چو این مرد کس ندیدستم
که کند بد ولی ز بد راضی
گفت قاضی: چه گفت خواجه ترا
گفت: توقیف گاو و فرش و سرا
مضطرب از شنیدن توقیف
گفت قضاوت را کَرَم که : ضعیف
وقف گردیده ی خدایی هست
وقف بخت من ست و بس به ردیف
همه گفتند : در طریق سزا
هر گنه راست یک سزای جدا
آه سردی ز دل کشید کَرَم
ای خدا من گناهکار توام
یا عدالتگری که می خواهد
بکنَد ژنده جامه ام زبرم
من و یک گاو یک دریده نمد
ای خدا این رواست خواجه برد
زین خیالات خفته و مدهوش
آمدی آن فقیر مرد بجوش
راست استاده بر در آن سرباز
پنج قاضی قلم به دست و خموش
دل و احساس و رحم داده طلاق
می نوشتند شرح استنطاق
مرد آخر به کار خویش مناز
گفت آهسته با کَرَم سرباز
یک دمک شرم کن ،زبان در کش
تا نباشد زبان حبس دراز
داد پاسخ بدو: ترا چه خبر
بی خبر را چه غم ز درد و خطر
پس به بانک رسا بگفت کَرَم
سزد ار پیرهن به تن بدرم
به خدا این نوشته ها ظلم ست
بیگناه ست پای تا به سرم
مرد خاموش گفت وی را تند
قاضی در نوشتن خود کند
نگران دیگری به استحقار
ورق و خامه بر نهاده کنار
سه دگر چشم ها دریده یکی
گفت از آنان که هر خیانتکار
بی گناه ست چون تو سرتا پا
استغانه طلب کند ز خدا
گفت وب را کَرَم به لحن حزین:
گر بگردید در تمام زمین
نیست نزدیک تر به سوی خدا
راه مظلوم وناله ی مسکین
رحمی آخر که رحم بر مظلوم
پس بگرداند آفت مشئوم
کرد قاضی بر او بلند خطاب
به گنهکار رحم نیست صواب
گوش کن،شرم دار، پاسخ ده
ور نه افزایدت بسی به عذاب
چه ترا هست ؟چند خانه تراست؟
هر یکی را چه حال و جای کجاست
ناله های کَرَم هدر رفته
خون گرمش ز دل به سر رفته
دست ها رو به آسمان افراشت
بانک بر زد ز جا به در رفته
ای خدا گر نه ای دروغ و فسون
داوری کن در این میان اکنون
سرّ مخلوق را تو خوانایی
به همه کارها توانایی
رزق دادی گرسنگی دادی
بنگر آخر ز روی دانایی
رزق جستن اگر گنهکاری ست
کیست آن کس که از گنه عاری ست
تنگی دست بود و قحطی و بیم
باد کرده شکم به خنده لئیم
باز مانده دهان بچه یتیم
من گنهکارم ای خدای رحیم
که نجستم فزون تر از حق خویش
یا که آن خواجه ی لئامت کیش
گفت سرباز با تبسم سرد
شورشی نیز هست این سره مرد
شد ز پرده برون و مغلطه ئی
پر تمسخر به قاضیان رو کرد
آن همی کرد چهره تند و عبوس
واین همی گفت :حیف ، حیف ، افسوس
بگریزد چو طالع از هر سو
بینوا را خطایی آرد رو
دزد گردد دروغ بپسندد
شورشی گردد وخیانت جو
آه از سادگی بگفت یکی
هم از او هست آفت فلکی
گفت بر خود کَرَم گرفته و تار
ساده ام یا به بخت نحس دچار
شورشی یا که دزد راهزنم
در کسی ننگرم به استحقار
روی بر بی گنه دژم نکنم
با همه سادگی ستم نکنم
گر شما پاک بین و دادگرید
به دو طفل یتیم من نگرید
خوب سنجش کنید کار مرا
گر به عقل از من و زمانه سرید
چیست آخر گنه ، خیانت چیست
گفت قاضی:دو رویی و دزدیست
بشکفتند فاتحانه و شاد
همه زین پاسخی که قاضی داد
مرحبا مرحبا بر او گفتند
که شکستی خیال این شیاد
هر یکی شان به خود همی بالید
کَرَم از زیر لب همی نالید
فکر شوریده چشم ها دوّار
به کمر دست و پشت بر دیوار
می فشارید روی خویش بهم:
آه این قاضیان عدل شعار
که چنین خصم قتل و تاراجند
دام راه ضعیف و محتاجند
بیشترشان اگر چه هشیارند
به هزاران مرض گرفتارند
گره از کار ما گشایند اگر
گوش بدهندمان و بگذارند
لب ما ای دریغ بسته شده
دل ما در فشار خسته شده
رحم، تقوا ز راه یکسوتر
حبس بازا بکش مرا در بر
سوختم بس ز درد و دم نزدم
آتش افزود از دلم تا سر
روحم آزاد و تن به بندگی ست
مرگ آخر بیا چه زندگی ست
دوست دارم مراست نیز ادراک
چند بیم نگارها چالاک
سرخ پیراهنان دست به دست
جیب من خالی و دل من چاک
دست من بسته پای من بسته
دائمأ از آرزوی من خسته
ای طبیعت منت نه یک پسرم
که هوس ها فکنده ای به سرم
این همه نقش های دلکش را
چون ببینم چگونه در گذرم
حسرت و یأس اگر حیات من ست
خوش تر از آن مرا ممات من ست
با خود اینگونه گرم زمزمه بود
محکمه آنچنان به همهمه بود
بود چندان سخن ز شورشیان
کانچه می شد زیاد محکمه بود
بانگ بر زد یکی که :صحبت بس
در حق او نبرده شکّی کس
نگران بر کَرَم همه مغرور
باز پرسید یک تنش کز دور
به نهان زیر لب چه می گویی
داد پاسخ کَرَم حکایت زور
شکوه ها می کنم ز سختی خود
ناله از فقر و تیره بختی خود
فقر را چون میانه افکندید
دست مارا از چه رو همی بندید
گر پسندیده نیست گرسنگی
حالیا بر خیال ما خندید
مصلحت نیست این نه دادگری
این دو رویی بود ستیزه گری
این چه کیدی ست، این چه خیره سری ست
کاشکارا به نام دادگری ست
ضرر کارگر به حبس و عذاب
ضرر عالام ست اگر ضرری ست
گر خیانت دورویی ودزدی ست
این دو رویی چرا خیانت نیست
این سخن ها چو آبدار آمد
همه را سخت ناگوار آمد
خشمگین چهره ها کشیده بهم
دل قضات بی قرار آمد
بانگ بر زد یکی : زبان در کش
لال شو گمره سرکش
داد آن یک ندا : چه زمزمه ست
چشم بگشا بساط محکمه ست
و این بیفزود قاضی دیگر
کور اینجا دو دیده ی همه ست
پیش قانون ره مشاجره نیست
دزد را حق این مناظره نیست
آه کَرَم کشید بلند
گفت: زیبد مرا هزار گزند
آنچه گویید من بتر زانم
به زمانه نباشدم مانند
تا من اینگونه زار و محتاجم
در خور هر ستیز و تاراجم
کارگر تا تهی کف ست وذلیل
هوس زورگوی و رأی بخیل
نام قانون به خود همی بندند
شود از محکمه بر او تحمیل
برود بر فلک وگر ،به زمین
باید از ضعف خود کند تمکین
همه مهبوت و چهره گویی مست
یک تن از آن میانه خامه به دست
به کَرَم داد از عتاب ندا
به شمار آنچه داری،آنچه که هست
لیک آن بینوا که بیمش بود
با همه بیم خود چو آتش بود
تا به تن جان و جان من بر جاست
نشمرم گفت هر آنچه مرا ست
مال من نیست آنچه من دارم
مال دو بی گنه یتیم خداست
من اگر خائنم و گر گمراه
آن دو طفل یتیم را چه گناه
گفت: قاضی اگر تو خون باری
بشمری مال یا که نشماری
کار خود محکمه بَرَد پایان
بدهد کیفر گناهکاری
میل تو نیست ،میل قانون ست
پیش قانون تمرّد افسون ست
وای بر من اگر که اسم برم
حق دو بی گناه را شمرم
خانه ئی در شکسته مزرعه ئی
باشد ارثی رسیده از پدرم
چشم هایش همیشه در دوران
آن مهین زبده مرد کارگران
گر چه زو ده سئوال شد افزون
دید در التهاب خاطر و خون
قامت ژنده پوش دختر خویش
گیسوان بر فشانده رخ گلگون
خواب می دید یا ز شور خیال
دید او را زغم پریشان حال
همی گرید از فراق پدر
و آن سوی دهکده ز خانه بدر
بر سر راه مزرعه می دید
دگری آن دو ساله بی مادر
که به بازی و خشگه نان به دهن
بی خبر خنده می زند به چمن
زین تماشا، دل پدر شد ریش
مِهر جنبید و لرزه زد برخویش
روی بر آسمان به خود نالید
ای خدا هر دو طفل خیراندیش
بنده ات هر دو بی گنهند
بی کسند و فتاده روی رهند
وای برمن چه می کنم اینجا
از چه می ترسم ،از چه کس ،زکجا
راست استادن و اطاعت من
چه گشایش در آن بود چه رجا
پیش این مفت خوارگان ز ستم
نکند مرد پشت خود را خم
چند گامی برفت و باز استاد
چشم دیوانه وار ولب بگشاد
آتش از دل ز لب برون می ریخت
قاضی ئی زد ز قاضیان فریاد
مرد،دیوانه ئی، چه می گویی
از خیالات خود چه می جویی
آمد از پرده پیر سربازی
گفت با او به خشم قاضی
بِبریدش که در خور حبس ست
گفت او را کَرَم منم راضی
بکشید احترامتان نکنم
سجده بر یک کدامتان نکنم
همه دزدید ولیک ظاهر ساز
ظاهرأ جمله داوری پرداز
به نهان جامه از گدا بکنید
تو هم ای کیسه خالی ، ای سرباز
داشتی گر ز سرّ کار خبر
نبُدت بندگی و ژنده به بر
رنگش از رُخ ز جوش و یأس پرید
هیچ نشناختی سیه ز سفید
سایه ای بود عالم از برِ او
واندر آن سایه نه مفر نه امید
ای خدا انتقام ما تو بکش
پرده از هر کدام ما تو بکش
مات استاده بود آن سرباز
پنج قضات زمزمه پرداز
کَرَم از غم خدا گویان
گفت قاضی که : نشود آواز
از تو دزدی، خدای گفت کَرَم
تا مرا کار دزدی ست چه غم.

حمل ۱۳۰۳

 

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012