مجموعه داستان ها، فاخته چه گفت؟

                                                                         فاخته چه گفت ؟ 
بالای درخت جنگل، دوفاخته کنارلانه شان نشسته بودند، یکی ازآنها ناگهان ترسش گرفت بال های کبود رنگش را جمع وجورکرد، مثل این که می خواهد پروازکند.
فاخته ی نرگفت:(چه شده؟ چرا می خواهی پربزنی؟ نگاه کن درخت ها چه سرسبزند. مگرنمی بینی توکاها چه رقصی می کنند؟)
فاخته ی ماده گفت: تماشای حال واوضاع سبزه وچمن درموقعی ست که خیالت را حت باشد. به جزاین باشد، نباید خود را گول زد، پایین را نگاه کن !
پایین، زیردرخت ها که سایه انداخته بودند، یک صّیاد با تفنگی بردوش می گذشت،این صیاد چشم های فکوروخاکستری رنگ داشت و یک مداد به جیب جلیقه اش زده بود .
فاخته ی نر گفت: که چه شده؟ فاخته ی ماده گفت: که همه چیز،خیلی هم تعجب نکن ! مگربرای صید کردن مثل ماها راه دورودرازرا طی نمی کنند ؟
فاخته ی نرخندید گفت: درست است، فهمیدم که خیال تو، تو را به وحشت انداخته، اما من این آدم را می شناسم، اسمش کاذب گمراه باشی ست، اساسأ عشق دارد که تیراندازی وراه پیمایی کند، ولی گوشت حیوان نمی خورد، مگر نمی بینی رنگش چه سفید وپریده ست . مثل قارچ سنگ و آدم نیمه جان. فاخته ی ماده خوب نگاه کرد. از سفیدی رنگ او به یاد سفیدی تخم های خودش افتاد که درمیان لانه بود. آدمی که می آمد، کوتاه قامت ولاغر بود فاخته ی ماده بازترسید، ولی به روی خود نیاورد. فاخته ی نرفهمید گفت: بازچه شده ؟ چرا مثل همین آدم که من می شناسم، نمی خواهی دردنیا بدون انزجارووحشت زندگی کنی؟ حالا که اوبه توکاری ندارد،توبااوچکارداری؟ببین با چشم هایی مثل خاکستردرپشت عینک قرارگرفته، چه جورمارا نگاه می کند ولبخند می آورد، درلبخنده او محبت به جاندارها وهرحیوانی نشسته ست.من هم چون خیال می کنم که او خود را می کشد ، برای همین که هیچ حیوانی کشته نشود. صبر کن من سرگذشت او را که به چشم دیده ام برای تو بگویم………فاخته ی ماده پوسخند آورد . گفت: بس ست. بس ست . پیش از شنیدن سرگذشت دیگران ، من باید مواظب سرگذشت خود باشم .
زمین بوی کندر می دهد . بهارست. من هنوز میل دارم نشاط داشته باشم، پیش ازاین که راجع به خون خواری آدمها فکر کنم . من از این آدم که تو او را می شناسی ، من میل دارم باتو بدون دغدغه و حسرت و آه ، مهتاب را ببینم .فاخته ی نرگفت: من نمی فهمم تو چه می گویی. فاخته ی ماده آه کشید و زیر گوشی به او گفت: جلو بیا تا بگویم. چرا اینقدر ازحرف درست شنیدن پرهیز می کنی و به فکر خودت مغرورهستی؟ این آدم را من هم می شناسم . او گوشت جاندارها را به خودش حرام کرده ست ، اما می دانی چیست؟ در عوض این که گوشت مارا نمی خورد ، تخم های ما را می خورد که برای ما جوجه می شوند ! . فاخته ی نرگفت: نترس ما ازهم جدا می شویم. هر کدام روی یک شاخه می نشینیم که خیال نکنند دراین جا خانواده ای پا می گیرد . معلوم می شود او با خانواده ها عداوت دارد! .
بعد هردو پریدند و هر کدام روی شاخه ئی نشستند. فاخته ی نر گفت حالا بیاید تخم های ما را ببرد .              خرداد ما سال ۱۳۲۰
                                                                                                               

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012