مجموعه داستان ها، دیدار

  دیدار

صبح زود، پیش حاجی خان بیک رفتیم. راهروی خانه ی اودلگشا بود. از جنگل، ناگهان وارد پرچین ها می شد، تمشک ها که هنوزمیوه داشتند، اطراف زمین سفت ومرطوب قشلاقی را گله به گله،احاطه کرده بودند. رنگ کورو تیره ی آنها هم دلکش به نظرمی آمد. اما خان، این مرد چهل پنجاه ساله را اخمووباد کرده دیدیم، هرچند اوهم می باید خوش حال می بود. کیسه های برنجش را که حاصل دسترنج بینجگرها بود، پرکرده، در پهلوی نپار، زیرباراندازچیده بود. مثل لاشخورها که سرلاشه شان می نشینند. با چشم های قرمزش که شبیه چشم های خوک بودند ودرصورت گوشت آلود و سرخ و ناصاف او زود نمایان می شدند، به آنها نگاه می کرد. هیچ غمی نداشت.

هرصبح، خوش وآسوده روی صندلی راحتش جلوی پنجره قرارمی گرفت. پیش ازآن که مطلبی داشته باشد، حرف می زد. هروقت حکایت از گوسفند ها و گاوها و کشتزارهای شکرسرخ و پنبه می کرد، من وشهرکلایی می دانستیم که می خواهد به ما بگوید شما گاو و گوسفندهاتان را فروخته اید و ورشکست شده اید. زیاد حرف می زد. مخصوصن وقتی که خوب به یاد این می افتاد که ما نداریم و به حرف های او گوش می دهیم. ملتفت چشم خوابانیدن ما نبود. انسان وقتی که ابله می شود وجزاندوختن مال چیزی نمی فهمد، در واقع درحالی که خود مسخره ئی بیش نیست، درمیان این همه فکرهای سودمند بشری و همّت های عالی که برای چه کارهای عام المنفعه وبزرگ گذارده می شود، دیگران را مسخره می کند. دراو هیچ حرفی تاثیر ندارد وهیچ چیز به او بر نمی خورد، مگر این که به رگ پولش بر برخورده باشد . بعد ازآن که خان چزانیدن مارا کافی دید، با صدای کلفتش صدا زد: «چای بیاورید»

سماوربرنجی گرد وسینی واستکان را پاکارآورد. چه مرد نحیف وشکسته ئی! استخوان سینه ی او پیدا بود. خم شد، سماوررا پیش روی ما گذارد، به طوری که قرمزی کله ی کچل او جلوی چشم های ما قرار گرفت و ما بوی آن را مثل این که کله ی او بو می دهد، حس کردیم. رفیق من شهرکلایی که ازدو زانو نشستن خسته شده بود، تکان خورد و چهار زانو نشست .

خان گفت:«چای میل کنید.»و التفات نشان داد وگفت:«همیشه پیش من بیایید….خیلی خوب کاری کردید…من بیشترروزها درخانه هستم. اگردر خانه نباشم، درآبدنگ خانه مرا پیدا خواهید کرد.» و به دنبال این حرف، شروع کرد به گله گزاری از آبدنگچی و بی ایمانی و دزدی های او وبعد ازاو به دیگران رسید ولحظاتی متوالی از زمام گسیختگی و بی ایمانی مردم دراین دوره سخن به میان آورد.

می گفت:«قدیم ها آدمی که هیچ چیز نداشت …دست دزدی هم داشت… می دانید چرا؟ چون ایمان داشت…آدم نباید چشم به مال دیگران داشته باشد…هرکس نان فطرتش را می خورد…اگرآدم دولتمردی چیزی داشت، نباید فکر کرد چرا؟ جواب این چرا را ما نمی دانیم…نمیتوانیم هم بدانیم. آدم باید ازروی اساس فکر کند…این ظلم نیست، عدالت ست، خدا به او داده ست.»

رفیق من به من چسبیده بود ومن ناگهان ملتفت شدم ازصحبت های خان خیلی کسل شده ست. اما من به صدای خروس ها گوش می دادم که یکی پس ازدیگری در باغچه و در داخل پرچین می خواندند، وبه صدای نعلین پای زن ها درروی سنگ فرش ها و قیل و قال آن ها وازراه های خیلی دور به هیاهوی گالش ها و گاومیش ها را بیرون می کردند. در میان این صداها شرشر نهرکوچک هم به گوش می آمد که ما از خان جدا شدیم .

دوسال ازاین واقعه گذشت. این بارکه درشهرپیش خان رفتیم، تهی دست شده بود. رفته بود آمل، نزدیک امامزاده ابراهیم، درحیاط محضر، خودش را پنهان کرده بود و ما به زحمت با او دیدار کردیم. همینکه چشمش به ما افتاد گریه کرد.فحش می داد به ظالم. می گفت:«هرکس مال زیاد اندوخته، مال خودش نیست. مال زورست…مگر آدم می تواند خودش به تنهایی آن همه اندوخته داشته باشد. هرکس مال چنین آدمی را ببرد حلال ست… خدا که به او نداده، به زورو ظلم به دست آمده…آقایان ببینید من چقدرلاغر شده ام!»     این را گفت، اشک هایش را به دوطرف گونه هایش فروبرد و صورتش تو رفت وچشم هایش بیرون زد، مثل این که شکلک در می آورد. بعد نشست و باز شروع کرد به گریه اوکه گریه می کرد،ما دلداریش می دادیم وازاین که او ابدأ لاغر نشده ست، داشت خنده مان می گرفت.

می گقت:« من باید درآمل بمانم …حالا که هیچ چیز توی دستم نیست. یک نفر آبرودار که نمی تواند فعلگی کند…باید به شهرهای دوربروم…بله، این طور گفته اند…»               من و شهرکلایی به هم نگاه کردیم. هردو به یاد حرف های یک سال پیش خان افتادیم و با وجود این، دل ما به حال او سوخت. خان صاحب مکنت بی اندازه نبود اما استعداد وتکبر ومناعت مخصوص به مالکین را زیاد وبه حد اعلا داشت. استعداد داشت یک گاومیش بشود، از زورراحتی وچیزخوردن زیاد و هیچ کار نکردن

 شهرکلایی گفت: «برویم» ما از او جدا شدیم و جاده را گرفتیم و میان جنگل پیش رفتیم شهرکلایی زیر درخت افرایی را نشانه کرد که با هم آنجا بنشینیم. من به یاد سگم افتادم که درخانه گذاشته ام وناخوش ست. اما شهرکلایی بازفکرمی کرد: « آدم کدام حرف مردم را باور کند؟»

من صدای تاپ وتوپ پاهای او را که مثل پاهای خود من درچارق پیچیده بود، می شنیدم. در میان این صدا این را هم شنیدم که گفت:«ولی ظلم ست.»

                                                                                                                                                                                                         نیما یوشیج

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012