مجموعه داستان ها، غول و زنش و ارابه اش

                                                  غول وزنش وارابه اش
غول وزنش و ارابه اش بیابان های خالی و خشک را طی میکردند، گاهی در تاریکی چرخ های اَرابه ی آنها از روی ته مانده های دیواره های خالی می گذشت، جاهایی که یک وقت آباد و بعدها به دست همکارهای خودشان خراب شده بود، و آنها خیال می کردند که به آب و آبادانی نزدیک شده اند، اما هنوز خیلی راه داشتند و هر دو فکرمیکردند چه قدر زمین و خاک در دنیا پیدا می شود، اگر مالک همه ی آن زمین ها بودند و آب به آنها سوارمی کردند، چه می شد؟. این فکر غول و زنش را خسته تر و بی حوصله تر می کرد، غول، شلاقش را در هوا می چرخاند و به جان اسب ها می افتاد و با بی حوصلگی شلاق می کشید و داد می زد: « یاالله جان بکنید » و اسب ها که هر چهارتا غرق درعرق گرم بودند، یورتمه می رفتند. خستگی و وارفتگی از رفتار و حرکات غول و زنش که در بغل دست او جا داشت، و از دست و پا برداشتن اسب ها با تلق و تلوق ارابه شان روی قلوه سنگ ها پیدا بود، ولی این خستگی و بی حوصلگی برای غول و زنش خالی از کیف خواستنی و گوارائی نبود، با ولع ئی که برای دست یافتن به چیزهای حاضر و آماده در دلشان بود، به این بیابان گردی عادت داشتند. فقط گاهی زن غول شانه بالا می انداخت و من باب این که برای شوهرش ناز می کند، تنش را به تن او می مالید و خمیازه می کشید و غول سرتکان می داد. همین که از دور، روشنایی چراغی به چشمشان خورد، در تاریکی چشم هایشان مثل گل آتش می سوخت، در پایان راه به خانه و باغ آبادانی رسیدند. در این باغ و آبادانی، چند خانواده در رفاه و اَمن و قاعده ی معینی، آن جورکه دلشان می خواست، زندگی می کردند،حالا که شب شده بود، درها را بسته بودند و در پناه درختها که چراغ ها از داخل در آن روشنایی سبز رنگ داشتند، به استراحت و کارهای شبانه شان مشغول بودند و در میان سر و صداهای نشاط انگیز گاهی یک صدا بر صداهای دیگر استیلا می یافت و به نظر می آمد دوشیزه ی دلربایی مانند دایره، در روی دست می چرخد، از بیرون در پیرامون درخت ها، بوی تند سوخته ی هیزم کاج و سقز می آمد. غول که از خوشحالی با انگشتش در روی تخته نشین اَرابه ی خود ضرب گرفته بود و سرود غلامان را می خواند، به زنش گفت:«عجب آبادی یی! چشم و چراغ عالم ست، اگر دیگران هم از آنها یاد بگیرند، حقیقتأ چقدر آبادی های خوب در دنیا زیاد می شود. اما ما را چکار به این حرف ها، ما در هر جا چیزهای خوب هست، باید در پی آن چیزی باشیم که می خواهیم، بله، جلو برویم» همین که غول ارابه اش را نگاهداشت، زنش زودتر و چالاک تر از او جَست زد و روی زمین قرار گرفت، غول شلاقش را روی مال بند جا داد، زنش گفت:«اسب هارا باز کنیم وعلوفه بدهیم. زبان بسته ها همچنان عرق کرده اند مثل این که از رودخانه گذشته اند» غول گفت:«فکرخودمان باشیم، علیق اسبها با صاحب خانه ست، چشمشان کور شود، بدهند» و با سر و صدای زنگولک های دور و ور کمربندش بنا گذاشت به کاویدن درحول وحوش باغ، که درباغ را پیدا کند و در بزند. بلاخره در بزرگ باغ را پیدا کرد و در زد و صحن با صفای باغ و خانه را از نظرگذراند. از نگاه به آن باغ باصفا و خانه هائی که در آن قرار داشت، آب از لب و لوچه اش سرازیر شده بود، دوباره در زد. گوش هایش را به در چسباند و گوش داد، از لای شکاف تخته ها داخل باغ را به دقت وارسی کرد. هیچ که جواب نشنید به زنش گفت:«سرشان به کیف شان گرم ست. هم چو لمیده اند که خیال می کنی به خواب ابدی رفته اند.» بعد قلوه سنگ بزرگی را با پاشنه ی پا از جا غلت داد و آن را به روی دست های لختش آورد و دوباره در زد. با سروصدای در زدن او، اسبها درجلوی اَرابه، گوش هایشان را تیز کرده، گوش می دادند. غول چنان با هیبت در می زد که خیال می کردی دارد در خانه مردم را می شکند. در این وقت شب که موقع پذیرایی از مهمان غریبه نیست. زن غول گفت:« می دانی چه هست؟» آنهایی که بلدند این طوری آباد کنند، این را هم بلدند که چطوری دربندان کرده باشند.
غول آخ زد:« امان از دست بلدیت مردم ! کاش همه ی مردم کور و نا بلد بودند تا ما هم راحت بودیم.» بعدکفت:«دربندان برای سگ وگربه ست. اگر آن ها را بسته اند، ما هم بلدیم چطور باز کنیم، ما که از سر فکر خودمان نمی گذریم، آنقدر در می زنیم تا خواب به چشمشان حرام شود.»
اما اهل خانه از ادامه ی این سر و صدا به پشت در آمده بودند، همین که دیدند یک غول بلند بالا با زنش و زلگ و زلونگ ارابه اش پشت درند، کلون ها را باز دید کرده، از راهی که پیدا نبود بالای بام و دیوارها رفته و بی سر و صدا مواظب آن ها شدند. غول دم به دم آب بینی اش را بالا می کشید و سینه صاف می کرد و سر انجام با لب و لوچه ی آویزان روبه زنش و ارابه اش آمده، از گرفتگی خاطر چند قدم راه بی خودی رفت و بلاخره به او گفت:«چه ماهی سرکشی به تورمان خورده ست، می شنوند، اما باز نمی کنند. نمیدانم چه باید کرد؟»
زن غول که سنگین شده بود و میل به استراحت داشت کفت:« چه داریم بکنیم. همه که مثل سیاه ها نیستند که هست و نیستشان را بی مضایقه جلوی ما بریزند، این آدم ها از آن آدم هائی هستند که از آن بادها به دماغشان خورده ست، می گویند ما حق داریم به میل خودمان زندگی کنیم. ولی تکلیف ما در این وقت شب چیز دیگرست، بیابان را که از دست ما نگرفته اند . بیا بخوابیم.»
غول گفت:« ابدأ، من نمی توانم یک ساعت دیگرغن وغون تو را بشنوم که به من می گوئی جای من بد ست. وانگهی ما برای مقصود دیگر آمده ایم. این جا جای خوابیدن ما نیست. بیابان،جای موش صحرائی ست. من به تشک نرم و تخت خواب فنری عادت دارم. حالا تن به این خواری و خفت بدهم؟ مردم چه به ما می گویند. الالله ما باید مثل شب های پیش راحت بیفتیم. برای من آواز بخوانند. قصه بگویند. غلام های سیا که حلقه به گوش دارند، برای من در جام طلائی شان شراب روی دست بیاورند. چه به خیالت می رسد؟ مگر تو خودت نمی خواهی؟»
زن غول با حالت بی خبری عجیبی که هیچ وقت روزگار آن حالت را به خود نگرفته بود، گفت:«وقتی که نیست،چه می شود کرد؟ این ها آنهائی نیستند که به من و تو آن چیزهائی را که دلمان می خواهد، برسانند. از در باز نکردنشان معلوم ست. به علاوه می گویند این ها کسانی هستند، که درجام های معمولی شراب می خورند.»
غول دست به کمر ایستاد و پاهای خود را گشاد گرفت وگفت:«حواست خیلی پرت ست. در اینصورت حساب آن چیزهائیکه الی حد ماشالله درخانه های این باغ هست، چه می شود؟» زن گفت:«نمی دانم» و در عین حال چنان آتش حرص و غیظی را درتاریکی، در چشم های نرخود خواند که حساب برد. همان طور هم غول. تا چند لحظه هر دو به هم نگاه رد و بدل کردند. مثل این که با هم سر شاخ شده اند. انگار هر دو می خواستند حساب خود را با این وضع نگاه، واریز کنند. کلمه ئی به زبان آن ها جاری نشد.
بلاخره غول گفت:« درصورتی که مشّیت الهی تعلق گرفته باشد، مانعی برای ما نخواهد بود.اگر آنها زحمت کشیده اند، ما هم زحمت خودمان را می کشیم. کار دنیا، برد و باخت ست.هیچ چیز با هیچ نظم و قرار بر نمی دارد. کار را کسی می کند که تمام کرده ست. کار را باید کرد فقط راه دارد و من راهش را بلدم.» و شروع کرد مثل ماشین کارخانه به صوت زدن وشیهه های بلند کشیدن و پا به زمین کوبیدن.
چنان پاهایش را روی زمین که صاف بود می کوبید، که گویی مثل اینکه روی زمین تو خالی پا می کوبد. ضربات پاهای زمخت او طنین های دامنه دار برپا کرده بود. غول در ضمن پا کوبیدن و سوت زدن و شیهه کشیدن، صدای عربده اش را بلند کرده بود. در ضمن همه ی این کارها، ریسمان بلندی راهم از کمر خود باز کرد و به هوا داد. ریسمان در هوا یک حلقه آتش بلند شد و به پائین آمد، بعد با پخش کردن شراره های رنگارنگ خاموش شد.
غول داد زد:« خروس ها نخوانید » ولی صدای خروس ها می آمد و معلوم نبود ازکجا، غول می کوشید زمین صاف و راستی را برای ادامه ی کار خود پیدا کند. برای این منظور ورجه ورجه می کرد و پست و بلندهای زمین را درنظر می گرفت و به صدای جوانه گاوهائی که در بهار مست می شوند، نعره می کشید.  سرش را رو به زمین آورده، می خواست وانمود کند که می خواهد وارو بزند و با شاخ های کوچک خود نهیب می آورد که یعنی من جوانه گاوم و دارند مرا به جنگ می اندازند.
زن غول هِروهِر میخندید. اهالی خانه که از بالا تماشا می کردند، می خواستند ناچار چند کلمه با اوحرف بزنند. همینکه غول چشمش به آنها افتاد، فهمید که آنها متوجه او شده اند، جلورفت و دست از کار کشید.  به علامت سلام و احترامی که بازیگرها دارند، سر فرود آورد و پرسید:«چطورست؟»
اهل خانه گفتند:« بله، این هم یک جورکارست اما دراین وقت شب که هر کس می خواهد استراحت کند و چه قدر کارهای نیمه کاره مانده ست؟»
غول گفت:«حیف که جا نا صاف و هوا تاریک ست و من نمی توانم یک دست برای شما برقصم، درصورتی که چه خوب رقصم می آید. مثل اینکه هیچ از راه دور نیامده ایم.» و برای این که به خیال خودش آنها را سرهوس بیاورد، کمر بدترکیبش را قر داد و زنگوله های دور کمربندش شوریده و متناوب، سرو صدا راه انداختند.
اهل خانه با روی خوش گفتند:« معلوم می شود که شما درتاریکی می رقصید. ولی مقصود چیست؟ الان که از شما هیچ کس رقص نمی خواهد.»
دیگران که صدای قرقرشان بلند شده بود، گفتند:« چه بازی هایی! مردم را به چه چیزهایی خیال می کنند می شود گول زد.»
یک نفربا صدای بلند گفت:« دل و روده های ما را بالا آورد، چرا این بازی ها را به شهر خودشان نمی برند؟» دیگری گفت:« اما آقای غول! دیگر زحمت نکشید. بس ست.»
غول گفت:«نه» بدون این که به روی خود بیاورد، با خود گفت:«ا گر در میان باغ قشنگ شما بودم، چه می کردم، اما از پشت دیوار، هیچ کس به هیچ کس نمی رسد، درها را وا کنید که ما بیاییم، ما دست خالی نیستیم، کوکومالت داریم، بادام های زمینی درقوطی هایسربسته ی قشنگ داریم، قلوه های سوزن، شوکولات های اعلا داریم. آخرین پیشرفت بشر، رادیو زنیط، به چه خوبی داریم.»
اهالی خانه گفتند:« البته دارایی شما زیادست، برشکاکش لعنت، اما پیشرفت شما آقای غول ! از کارهای شما که می خواهید در این وقت شب به زور به خانه ی مردم وارد بشوید، معلوم ست. لزومی ندارد که رادیوتان را نشان بدهید.»
غول خندید و شیرخشک را که یک دفعه به یادش آمده بود، به چشم اهالی خانه کشید و مخصوصأ برای خاطرنشان کردن به آنها با لحن تعریف آمیزی گفت:«البته غافل نیستید که شیرخشک درتغذیه و پرورش بچه ها چه اثرات رضایت بخشی را داراست و بعدها چطور آنها را مردان برومند وفکوری برای کشورخود و کشورهای دنیا بارمی آورد، ما خودمان هم از همین شیرخشک به بچه هایمان می دهیم.»
اهالی خانه به هم نگاه کردند و گفتند:« اما امشب دچار غول بیابان که می گویند شده ایم. این حرف ها فایده ندارد. فعلأ در ها را باز نکنید و بچه ها را مواظب باشید که به هوای بادام زمینی ها نروند، تا ببینیم چه می شود.»
یک نفر از بالای دیوار به غول نزدیک شد و گفت:« می دانید چه هست آقای غول؟ اصلا امثال ما، امثال شما را به خانه هاشان راه نمی دهند. بچه های ما از شکل و شباهت شما می ترسند. به خودتان زحمت ندهید.مرحمت شما زیاد. صبح که شد به هم می رسیم.» و دیگر صدا در نیامد. غول آب دهانش را مکید. درمیان شاخ های کوتاه خود، موهای سرخ را که سیخ شده بودند، خارش داده، ندانست چه بگوید.از بی تکبّری وخوش رویی اهالی خانه فکری بود، پس این که از تازه وارد پذیرایی نمی کنند وعذر می تراشند، چه علت دارد. ولی نمی خواست بفهمد.غرُولنُد کنان به طرف زنش آمد.  زنش که چمباتمه نشسته بود وچرت می زد با دلجویی به او گفت:«عزیزجون! میبینی که با این ادا اصول ها کار از پیش نمی رود. چرا خودت را جلف و سبک می کنی؟ هیچ کسی حاضر به همفکری و کمک با ما نیست، برای این که مردم کم از دست ما نکشیده اند. بازار ما روز به روز کسادتر می شود. می ترسم یکساعت دیگر بگویندچرا ما پشت دیوارشان پهن شده ایم. بیا تا زودست این باغ و عمارت را ندیده بگیریم. خیال کنند ما رفته ایم. صبح را که ازدست ما نگرفته اند. صبح به حسابشان می رسیم. نه؟  هوای بیرون هم بد نیست . قوطی های گوشت حاضر و آماده نداریم، که داریم. به علاوه کوزه ها پر از شراب هستند. دیگرچه می خواهیم؟ اگر در را باز می کردند از این ناتوها کمی خاویار می خواستیم، ولی طوری نشده…. به به، زمین بوی کوکنار سوخته می دهد.» غول گفت:«اما من که جز خارخاسک ها چیزی دراین جا نمی بینم.» زن گفت:« اما یک شب، هزارشب نیست، روسیاهی بماند برای آنها، درعوض من ملکه ی صحرائی می شوم و برای تو سرود شبآهنگ می خوانم. یک ساعت بعد هم ماه بالای سر ما آمده ست.»
غول پوز خند زد، گفت:«حواست پرت ست.ماه در آسمان ست و ما در زمین، در زمین باید چیزهای زمینی را به دست آورد. ماه و سرود شبآهنگ به چه درد ما می خورد. زن بیچاره! من و تو مدت هاست که ازاین جور زیبائی ها چشم پوشیده ایم و فقط از پی چیزهائی که فایده حاضر و آماده دارند می گردیم.  از این باغ ودستگاه که پر از آن چیزهای خوب ست دیگر چه جایی بهتر؟.  بگوببینم دسته کلیدهای جور و واجور را همراه آورده ای یا نه؟» زن غول خنده اش گرفت، با مقداری گرد وخاک به هوا دادن، تنه ی گنده اش را که از جا بلند کرده بود، دوباره روی زمین انداخت وحرف های دیگر بر زبان آورد:« راستی راستی که ما برای چند لحظه ئی کوتاه زندگیمان، درچه تلاش های عجیب وغریبی هستیم. هستی پر از ولوله و زحمت ما خود ما را نمی ترساند، خیلی ست.»
غول داد زد: فلسفه نباف، فلسفه را ما برای دیگران می خواهیم که از راه فلسفه رام و سر به راهشان کنیم.» زن گفت:« اما راحتی را که نباید برای دیگران خواسته باشیم.»
غول جواب نداد، دهانش از پکری باز نمی شد. برای این که گریبان خود را از دست زنش رها کند به او گفت:«عویای تولو ! تو شمدها را پیدا کن و بخواب، کارت نباشد.»
ولی شمدها در اَرابه نبودند. غول مدّت مدیدی درتنهایی راه رفت. با خودش حرف می زد. خط ونشان می کشید. نمی دانست چه کند. به زحمت رشته های امیدهای کور موذی اش را از این دست به آن دست می کرد و نقطه ی نا مفهومی را درخلال افکار او تاریک و روشن می شد. می کوشید آن چه را که روشن نمی بیند، یقین کند روشنی ئی ست که او قادر به دیدن آن نیست . فکرهای اشتباهی که با درون شهوتناک او پیوستگی دائمی داشتند و به او حالت بی پروایی از شکستن را می داد که شخصیت های پُررو ودریده از آن روگردان نیستند و با آن هیچ کاری که باعث بر خفت می شود، دست بر نمی دارند. بلاخره به زنش گفت:« ماهمه جا زندگی را برمردم تنگ کرده ایم. خواستن، دلیل بر نمی دارد. آخر زندگی مرگ ست و اولش عرضه و بُرندگی. چیزی را که کسی خواست، بایستی پی اش را بگیرد.» بعد، دَورَران وحشتناکی درچشم های غول پیدا شد و رو به ارابه اش دُو زد. مقداری هیزم از اَرابه اش بیرون آورد و دست گذاشت به سنگ اندازی و آتش پرانی . زنش می خواست جلو برود وحرفی بزند،ولی جرئت آن را نداشت.سنگ هایی که غول از زمین سوا می کرد و به کار می برد، تناور و عظیم بودند و هیزم ها با افسون عجیبی آتش می شدند، به محض اینکه غول یک پاره هیزم را جلوی دهانش می گرفت و به آن نیش وا می کرد، پاره هیزم به یک نیم سوز آتش مبدل می شد و بعد آن را مثل فشفشه به هوا ول می داد. می کوشید که سنگ ها و نیم سوزها به آن جاهایی که دلش می خواهد برسد. ولی هوش و حواسش به خطا می رفت. هر چه می انداخت به درخت ها ی میوه که دم دست تر بودند، می رسید. میوه ها که به زمین می افتاد، غول با ولع عجیبی آن ها را از روی زمین می ربود و به دهان می گذاشت و برای زنش می برد ومعلوم نبود، اگر همه این جوش وجلاها از روی قهر و غضب انجام می گیرد،ا ین حرص و ولع او در قاپیدن میوه ها چیست. آیا یادش می رفت؟ مثل سگ هایی که برایشان سنگ می اندازند و آنها از غیظشان سنگ را به دندان می گیرند، او هم میوه هایش را که پیش پای او در روی زمین ولول می زدند به دندان میگرفت و این کار مثل یک عمل از روی غریزه ی طبیعی، برای تسکین وغیظ و غضبش بود. آیا حرص و ولع اش تا چند لحظه کوتاه با خوردن میوه ها تسکین پیدا می کرد؟ ولی اصلی تر این بود که غول در این وقت شب عقلش را باخته بود.نمی دانست چه کند. درعالم ندانی آن اندازه دانایی که داشت، برای او فقط اسباب زحمت شده بود. سنگ ها با وضع عجیبی روی دیوارها قرارمی گرفت وبرخلاف چشم داشت او، بربلندی و ضخامت دیوارها علاوه تر می کرد. نیم سوزها هم در آن طرف دیوار در نهر آب تنومندی که اهل خانه قبلا درضمن استحکامات خود ساخته بودند، خاموش می شد. غول، چه عداوت عجیبی نسبت به سنگ ها و نیم سوزها پیدا کرده بود.از این که کار او را فقط یک کار بچگانه قلمداد می کنند و مخصوصأ از این که در باغ همانطور بسته مانده بود واهالی خانه با اطمینان غریبی همین طور خاموش مانده بودند و دست به کار دعوا نمی شدند، بیشتر لجش می گرفت. با خود می گفت:« حقیقتأ چه بلدند که قوایشان را بی خود صرف نکنند، مثل شاخ خیزان هستند که کج می شوند اما نمی شکنند. اما من بلدم چطور آن ها را بشکنم» و یک سنگ از همه تناورتر را ترکاند وتکه ی بزرگ تر آنرا با شانه غلت داد و بعد با ضربت و صلابت وحشتناکی به پشت در باغ انداخت و داد زد:«چشم شکافته ها! لجوج ها! من هم در را به روی شما میبندم و بهشتتان را برای شما بی چشم و روها جهنم می کنم.»
اهالی خانه باز با کمال ملایمت گفتند:« دست بردارید آقای غول! بچه های ما را تار و مار نکنید. مریض های ما از خواب می پرند. روح جهنمی شما نمی تواند بهشت ما را جهنم کند. به جای این کار به اصلاح روح خودتان بپردازید. اگر شماحقیقتأ مهمان هستید و مقصود دیگر ندارید، چرا می خواهید به زور وارد خانه مردم بشوید؟»
ولی داستان غول وزنش به این جا تمام نمی شود. این تقلای متوالی برغیظ وعصبانیتش هرلحظه می افزود. عصبانیت او به دیوانگی خطرناک و بیشتر برای خود او خطرناک بود، معلوم نبود دربرابر دو فکر و کیف متفاوت که یکی از آنها فکر استراحت با زنش بود، چه فکری او را می برد؟ و حال که می برد، چرا بر می گرداند. عرق بد بو از گلوگاه سیاه او به روی موهای درشت سینه اش فرود می آمد. بوی ترشال زننده ئی به هوا می رفت. اسب ها درجلوی اَرابه سرها را پایین انداخته بودند وبه زحمت نفس می کشیدند. اما ماه هنوز بالا نیامده بود .غول موهای درشت سینه اش را از غیظ می کند و به هوا می داد. دوُ می زد ودرحین دُو زدن می ایستاد و مثل دوک سیاه سیخ مانده، آستین های خود را ازغیظ گاز می گرفت. زنگوله های دور کمرش را شوریده پوریده به صدا درمی آورد، مثل این که از آن ممکن ست کسی حساب ببرد. اهالی خانه تعجب می کردند. زنش می گفت:« چقدر مرا دوست دارد، اما طفلک دارد خودش را از بین می برد.» ولی غول نمی شنید و دست هایش دراز و دهانش از روی حسرت باز مانده بود و دقیقه بر دقیقه آتشی تر می شد. مخصوصأ از نا سازگاری زنش، زنش که روی خار و خس بیابان لنگش را باز گرده بود، چنان با صدای خُرخُر نفس می کشید ودهن دره می کرد مثل این که حیوان عظیم الجثه ئی را درحال ذبح به کشاکش انداحته باشند. غول تاب دیدن این منظره را نداشت. دیوانه ئی بیش نبود.زنش او را آزاد گذاشته بود و او حالا با فکراینکه پیش زنش برود، شتاب عجیبی داشت و نمی دانست و نمی توانست بداند این شتاب از کدام راه باید باشد. به این جهت به دور خود می گشت. مثل این که چیزی را روی زمین بیابان گم کرده ست. ولی دست و پای خودش را گم کرده بود. با دندان قروچه کنار باغ و خانه های مردم می رفت و می آمد و نمی دانست چه باید بکند. حرف های کَتره وپَرتکی به زبان می آورد و غرق در افکاری بود که در هم سرایت موذی ئی را داشتند. داد می زد وچشم هایش جرقه دارشده بود. بقدری عصبی بود که می خواست برود و زنش را کتک بزند. بلاخره به او نزدیک شد و گفت:« اگرجان کندن من نباشد، تو راحت نخواهی بود.توباعث برهمه این شور و واویلاشده ئی. حالا که مرا به این جای بی آب وآبادانی انداخته ئی نمی خواهی؟» زنش گفت:«ما که خل نشده ایم تا بدون فکر و فایده دست از راحتی شسته باشیم. برای یک ذره ناراحتی بدنمان دنیا را خراب میکنیم. چرا حساب مردم و مسلک خودمان را نداری، غول تمنا کرد که یواش حرف بزن. و به حول و حوش خود با احتیاط نظر انداخت زن گفت:« نترس، کسی نیست، ما خودمانیم، سربازهای ما دورند. درآن طرف اقیانوس ها مشغول جمع آوری ریخت وپاش های ما هستند. خالصنأ و مخلصأ، چون نمی دانند جانشان را برای ما گذاشته اند. همانطور که سیاه های ما یا کارگرهای دیگر با ششدانگ حواسشان گرم جمع آوری عایدات برای ما و از پیش بردن کارما هستند. اما من فکر می کنم در این ساعت چقدر سرها که به خواب راحت غنوده اند، چقدر دهات که در خاموشی و آرامش با نوازش صلح و صفا قرار گرفته اند. فقط ناراحتی ماست که سنگ از پیش پای هیچ بنده خدائی برنمی دارد. همه را ناراحت کرده ایم و هیچ فکر نمی کنیم چرا؟ اگر علتش بی عقلی نیست و همت ناچیز ما را نمی رساند که همه چیز را گذاشته به هوای بیشترخوردن هول می زنیم، اقلا ما دلمان باید برای خودمان بسوزد.مگر بنا نبود؟» غول با تشّدد گفت:« نه. هیچ هم بنا نبود. اما یک چیز مثل این ست که در شکم من گیر کرده، نمی توانم کارم را بکنم. تنگی نفس گرفته ام، سَرم دَوَران دارد، در صورتی که دیشب که دیشب باشد کمی اسفناج صحرائی بیشتر نخورده ام، نکند همین چشم نشکافته ها مرا چشم زده باشند. امان از چشم زخم ! در هرجائی لیاقت، آفت دارد، عوض این حرف ها برو اسپند برای من دود کن.» زن گفت:«سرتو که همیشه دَوَران داشت، اما اگرکمی آب نیلوفر داشتیم……..»
غول آه کشید وزن وقت را غنیمت دانسته، درخواست کرد پس به جای دعوا مرافعه و در عوض همه چیز، کمی آب نیلوفر از این ناتوها بگیریم.
اهالی خانه که به حرف های آنها گوش می دادند با صدای بلند خندیدند وبه غول گفتند:«بهتر همان ست که آب نیلوفر نخورده بخوابید. آقای غول! تنگی نفس شما از ورجه و ورجه ی بی خود شماست. پیش ازآن که تصمیم بگیرید دوباره سر و صدا راه بیندازید خواهش می کنیم بخوابید، ما با کسی دعوا نداریم.»
غول با بی حوصلگی داد زد:« هیچ عقل داری چنین تصمیمی را نمی گیرد. حرف های شما هم مثل عذرهای بدتر از گناه شماست.» و با دست درازش بیابان را نشان داد و گفت:«پس این راه دور و دراز را که زیر پا گذاشته ایم و اسب های جوانمان را پخرد و خمیر کرده ایم حسابش با کیست؟»
اهالی خانه گفتند:« خیلی زحمت کشیدید، حقیقتأ که دلتان هم به حال اسب هایتان می سوزد، هم به حال دیگران. اما عجب از شما که نمی دانید هر زحمتی به جای خودش مزد می بَرد و هر کس اختیار جا و منزلش را دارد.» غول با تشّدد گفت:«عجب از دلیل های شما، ولی من این حرف ها سرم نمی شود وبرای دفعه آخرست که می گویم نگذارید جور دیگر حساب شمارا برسم. اصلأ شما نباید به آن حال و وضعی که هستید، باشید. من می زنم، می کشُم. همه چیز را خراب خواهم کرد و بدتر از این ها می کنم» اهل خانه به هم نگاه کردند و با هم گفتند:« چه حرف زوری می زند، چه خیال می کند، حقیقتأ غول جماعت چقدر زبان نفهم و بی منطقند» دیگری گفت:« بی منطق تر از آنها آدم هائی هستند که فکر نمی کنند با این رویه نمی شود آنها همیشه این جور زندگیشان را ادامه بدهند ولی آدمیزاد خانه اش را باید از دست دزد و دغل به هرعنوان که هست، حفظ کند، چاره نیست، فقط در این میانه وقت تلف می شود.»
غول به زنش اشاره کرد:« ببین چه حرف ها می زنند و آن وقت این ناتو ها هستند که می گویند ما دوستدار صلح هستیم.»
زن غول که غیظش گرفته بود، به هوای شوهرش در آمد و داد زد:« راست می گوید. چطوردلتان نمی سوزد که به این طفلک، این طور اعتراض می کنید؟ راستی راستی که هر چه حرف نمی زنم یکبارگیش کرده اید، شوهرم را دارید دق کش می کنید ندید بدیدها!  اگر در را باز کنید چه می شود؟ پس چطور به عزرائیل جان می دهید؟» اما به شوهرش گفت:« دهن به دهن این زبان نفهم ها نشو، هیچکس عزیز جان! دلش به حال ما نمی سوزد، برای اینکه ما هم دلمان برای کسی نسوخته ست. اما وقت دارد می گذرد. ما چنان دنیا را به خودمان و مردم سیاه کرده ایم که خودمان چشممان نمی بیند، هرچه می دویم به جائی نمی رسیم، چیزهای پیدا کرده را باز به حساب خستگی و زحمت، برای چیزهای پیدا نکرده می گذاریم و دوندگی را با این جوش وخروش ازسرمی گیریم. مثل این که ما قبرستان شده ایم که هرچه در آن می ریزند، پر نمی شود.»
غول گفت:«سخنرانی های توامشب خوب اوج گرفته ست، اما با همه ی این تفصیلات حاشاالله که ما باید به این باغ و عمارت های قشنگ ورود کنیم.مگر همچو چیزی می شود وتا به حال شده ست که ما چیزی را بخواهیم و چون دیگران، به عنوان این که مال آنهاست، نمی خواهند بدهند، از آن چشم بپوشیم؟ درکجای مرام ما این را نوشته است؟»  زن با احتیاط گفت:« این باغ و عمارت های مردم و این ما، اما من فکرمی کنم هرکاری موقعی دارد، مرد! حالا دیگر غزل خداحافظی را بخوان، وقتی که گره باز نمی شود، چه باید کرد؟» غول که از شّدت فکر و التهاب، مفال های بینی اش را پی درپی فتیله میگرد و به زمین ول می داد، به زنش جواب داد:«خدا زنده نگه بدارد دندان ها را، تو عقلت نمی رسد» بعد به حالت تشّدد به اوگفت:« توحق نداری حرف بزنی، حرف های تومرا پریشان می کند، من مَردَم، باید کار خودم را بکنم، زن ها را چکار به کار مردها؟» و با قدم های حساب شده رفت به راه نامعلومی که آن طرف اَرابه اش بود، طولی نکشید که برگشت. وقتی برگشت، یک جعبه ی بزرگ زیربغل داشت.
دراین وقت، ماه بالا آمده بود. اسب ها بی صدا بودند، غول، جعبه را روی زمین قرار داد و با خوشحالی به زن گفت:«از موقع خوابیدن ما گذشته اما از موقع ثابت کردن لیاقت ما نگذشته ست، اینها ما را پُر تنها دیده اند، ما به آدم های جان برکف محتاجیم، یک کرور آدمک بی خود دراین جعبه نخوابیده اند، عوض این حرف ها برو روبه جنوب واقیانوس ها که کسان ما در آن جا هستند بایست و جنگ را صدا بزن.»
بلافاصله جنگ با هیکل گنده وخون آلود ونیزه ی درخشان و شمشیر بی غلاف که دسته ی آن ازاستخوان دست سرباز ها بود، حاضر شد و کلاه خودش را از سر برداشت و سلام کرد، درحالی که شکمش را نفس نفس زنان به جلو می داد و از بس که خون خورده بود، شکمش قار و قور می کرد ناراحت بود.
غول با دیدن او به جای جواب سلام، جرئت بیشتری گرفت و رو به اهالی خانه داد زد:« نعش تان را می اندازم.» و رو به جنگ گفت:«شمارا به این خدا ببینید برای دو کلمه حرف حسابی،چه مصیبت ها باید کشید. ببین چطور همه را به زحمت می اندازند، چه زور و چه قلدری به خرج می دهند؟»
جنگ گفت عالیجنابا ! عصبانی نباشید. نوکرتان آماده ست، چه شده ست؟»
غول،عالیجنابانه گفت:«چه می خواستی بشود؟ ما را در این بیابان ببین واین باغ و عمارت های با صفا را با چه چیزهایی که در آن هست. اگر ریسمان کمرم را هم باز کنم، سرشان بیندازم، مار شده به طرف خودم بر می گردد.»
غول آه کشید، اهالی خانه تفریح کنان نگاه می کردند، جنگ دست به شکمش مالید و چیزی را در آن جابجا کرد و گفت:« شکرخدا را که شما کم باغ وعمارت و سرزمین های با صفا ندارید.»
غول با تعجب گفت:« داشتن که منافی خواستن نمی شود، تا جان به تن هست، باید هرچه را که هست، برای خود خواست. همه ی دنیا را هم که به روی آن باغ ها و عمارت ها و سرزمین ها بگذاریم، کم ست، مگر نیست؟» طمع که با شکم برزگش حاضرشده بود، سلام داد و گفت:« درست است قربان!»
غول به او رو کرد و با جواب به سلام طمع، به او گفت:«آفرین!» و به جنگ گفت:«ازاو یاد بگیر، تو چرا باید این حرف هارا بزنی؟ کار تو باید کشتار باشد.»
جنگ، سرفرود آورد و گفت:«خداوندگارا ! من نعمت پرورده ی شما هستم. چه وقت به جز با من، پیشرفتی داشته اید؟ مگر در هیچ کدام از این همه جنگ هائی که برای جهانگشائی خود، از اول خلقت تاکنون برگزار کرده اید، جان نثارحرفی زده ست؟ سربازها که گردن و سینه پیش داده می روند ومثل گوسفند قربانی فدای جان عزیز شما می شوند، ولو نیم کلمه ازاین حرف ها به گوششان خورده ست؟»
غول با آرامشی که برای او پیدا شده بود، لب و لوچه ی خود را جمع کرد و گفت:« بسیار خوب. پس زود باشید، صلح وصفای مردم را مبدل به جنگ و عزا بکنید. چنان آتش جنگ را مشتعل بدارید که حتی خود ما هم ازآن در هراس افتاده، خواب راحت نداشته باشیم.»
زن غول رو به اهالی خانه داد:«می بینید که کاردارد به کجا می کشد؟ چطورهمه را به زحمت انداخته اید؟» ولی غول به او تشر زد و جعبه ی آدمک هارا به جنگ داد.
جنگ، جعبه را با عجله واطاعت بازکرد، ازجعبه مقداری آدمک های چوبی که در آن بودند، به زمین ریختند، غول دست به روی شکم گذاشت و زانو به زمین زد و نفسش را حبس کرد و با دم شیطانی خود به آدمک ها دمید.
بوی گند روده ی سوخته می آمد، ندا داد:« آدمک ها ! شکلک ها ! سرباز بشوید، جنگ شروع شده ست.» به زودی روی بیابان به صحنه ئی پر از سربازهای مصلح و با نیزه و سایر چیزها مبدل شد.
جنگ گفت:«بسم الله» و فرمان داد. غول هورا کشید و دست هایش را که رگ های آن سیخ شده بودند ومثل ریسمان های لعاب دیده وخشک شده داشتند می ترکیدند، دراز کرد. سربازها به راه افتادند، غول باقی آدمک ها را که درجعبه بودند با خود جعبه،لای پای خود کشید وبا خیال راحت روی زمین خزید. دلادل می کرد. رو به اَرابه اش رفت تا به نام برقراری حق وعدالت جرعه ئی بزند. اما برای اینکه این حق و عدالت را بر قرار کند، وقت آن جور کارها را نداشت، به نظرش می آمد روی بیابان شبیه به طبل بزرگی شده ست که کوه های سنگین وزن به روی آن می کوبند و حق و عدالت مدت هاست برقرار شده، اما زنش به راه دوری رفته بود وغُرغُرمی کرد:«خدایا! در این وقت شب، شوهرم به چه ناخوشی شومی دچار شده ست.» غول روی زمین لم داده بود و چشم به راه وقتی بود که خودش می دانست، اما وقتی زنش روبه او آمد، دید که شوهرش دندان ها یش را کلید کرده، نیش باز میکند وداد میزند:« گویا درهای دیگر باغ را نشان کرده اند، به نظرم اشتباه می کنند.» چند دقیقه بعد زنش گفت:«خیرکارنمی کنند.این در و آن در برای باغ تفاوت ندارد.» غول به راه دور چشم انداخت و با لوله های بینی اش هوا را بالا کشید و در راه دماغ خود بوهای مختلف را مزه مزه کرد وگفت:«این طورست، نه بوی خون می آید، نه بوی هیچ چیز. فقط یک جغد بیخودی روی سنگ ها نشسته ست.» همین که چشمش به «طمع» افتاد، در ضمن بعضی حرف های محرمانه که با هم رد و بدل کردند، گفت:« زود باش برو به سربازهای من وعده ی مدال بده.» طمع با حالت آب زیرکاه خود گفت:«به چشم»ودوان دوان رفت و در بیابان و مهتاب شروع کرد به خواندن سرود:« هر چه هست مال ماست.» اما غول، پریشان و ناراحت بود. دم به دم با خود حرف می زد:« سربازهای من که این طور نبودند. تعجب آورست. آیا از ناچاری که نمی توانند سر ازحکم بپیچند، فراری می شوند یا بر ضد من توطئه دارند؟» زنش که خود را گرفته بود، به او نزدیک شد و گفت:« بدت نیاد، همانکه گفتی توطئه دارند، با خودشان دارند میگویند: ما که جنگمان نمی آید برای چه بجنگیم؟ ایست کرده اند، نزدیک ست با جنگ، دست به یقه بشوند.» غول دست درون جعبه انداخت و گفت:« پس چند تا فهمیده…»ولی ازحرف زنش ترسید:«این کار را هم نکن. خودت می گویی فهمیده. نکند فهمشان در خصوص زندگی خودشان باشد. ممکن ست حساب من و تو را همین جا برسند. ما تنها شده ایم. مدت هاست که من این را فهمیده بودم و به تو نمی گفتم.» غول گفت:«پس دو رویی داشتی. ولی حالا این نیست. علت دیگر دارد.» ناگهان بغضش ترکید و فریاد زد:« پتیاره ! تو باعث شده ئی، دهن من بد مزه ست من معجون عوضی خورده ام. شیشه های معجون را تو در هم کرده ئی. از روی اشتباه، از آنی که به درد رختخواب می خورد، به خورد من داده ئی. برای این ست که در همچو موقع  باریکی دم من از کار افتاده ست. پیش از این هم من دم می زدم و سرباز به راه می انداختم. چرا سربازهای من نا فرمان در نمی آمدند؟»
بلاخره زن با اخم گفت:« هرچه دلت می خواهد بگو، اما هیچ کدام از این ها نیست، بین خودمان را به هم نزن. ما طوری نشده ایم سربازهای ما طوری شده اند.» غول صدای حرف های زنش در گوشش مانده بود. به نظرش می آمد اهل خانه هم حرف های زنش را گوش می کنند و به او می گویند:« بله، چشم و گوششان بازشده ست،آنها ازکشتار بی جهت برادرانشان پند گرفته اند.می دانند برای خاطر شما وخانمتان دیگر نباید تن به مرگ بدهند. بترسید از آن وقتی که چشم و گوششان بیشتر باز شود. تکان که بخورند، می پرسند برای چه دراین موقع که ما مشغول جان فشانی هستیم، آنهایی که مارا فرستاده اند، چطور در عمارت های باصفایشان در آرامش دست نیافتنی وانحصاری خودشان آرمیده اند؟»  با خود گفت:« مگرمن به طمع نگفتم حتی حاضرم یک مقدار از منافع را نادیده انگاشته، گذشت کنم، هرچه سربازهای من کم وکسر دارند به آنها بدهند که ندارند، آنها را به راه سهو و خطا و سرپیچی نیندازند، نکند که طمع آنها را هم به مرام خودش در آورده باشد؟» همه جورفکرهای شک آلود بر او مستولی شده بود، منظره های شکست و بدعاقبتی، یکی پس از دیگری، او را زحمت می داد، به خاطر نمی آورد که با زنش اوقات تلخی کرده ست. رو به زنش کرد و پرسید:« مگرمرگ به همپای جنگ نرفته ست؟» ولی جوابی نشنید و زنش را ندید، به جای مرگ، هیکلی که درشُولا لولیده بود، با وضع لاابالی از پهلوی او گذشت و به اوگفت:« من بی مغز ی و بی فکری » هستم. خوب و بد را در یک ترازو گذاشته، بد را مثل خوب جلوه می دهم و به هر آتشی که باشد دامن می زنم و همه را وادار به اطاعت می کنم، قدرقدرتا ! مرا بفرستید .  غول بسرتا پای او نگاه کرد و گفت:« خوب به موقع رسیده ئی» و ناگهان چشمش به مرگ افتاد که  قلاب بلند به دست داشت و با حال زکام سرما خوردگی، شتاب کنان رسیده بود، مرگ از سوراخ گشاد و تاریک بینی خود که یک ذره گوشت و پوست روی آن نبود، نفس نفس می زد، غول گفت:«هر دو بروید، معطل نشوید. موقع حرف نیست، باید هرکس وظیفه ی خود را بداند، موقع، موقع فداکاری و ازجان گذشتن ست.» بعد مرگ و بی مغزی هر دو رفتند، ولی غول ازگرفتگی سیمای زنش، که درکنار ارابه آب می خورد و از اوقات تلخی آب را مزه مزه می کرد، دچار فکرهایی تلخ و موذی شده بود، برای دلجویی اوگفت:«توهم بروجنگ را صدا بزن که به اوهم دستورهای دیگر بدهم، باید همه جور آدمک ها را، از هر دسته که هستند، با هم اتحاد بدهد.» وقتی زنش را بی اعتنا دید، بنا گذاشت به قدم زدن و فکر کردن و فکرهای جور و واجور تنگنای دماغ او را اشغال کرده بود. بدون این که به این نکته پی ببرد که اتحاد واقعی و پا برجا از یک جور بودن سود و زیان زندگی، دربین دستجات پیدا می شود. همه چیز در نظرش به شک و تشویش آلوده بود. در صورتیکه به فکرش می خورد که ممکن ست خطا بکند، حتا حاضر نبود بداند در این دنیای به این وسعت، چیزی آموختنی و فهمیدنی برای او هم وجود دارد، و او باید که به گوش بگیرد. ولی تقصیر نداشت غول بود. طماع بود. زورگو و حیله جو بود، تمام رفقای او هم همینطور خود خواهی داشتند، چون فکرش حسابی نداشت، به نظرش می آمد به اعتقاد به یک چیز جزئی، همه ی چیزهای کلی حتمأ به هم می خورد. دلش می خواست صدای احدی را نشنود و از نیروی شنوایی خود در این موقع، انزجار غریبی در دل پیدا کرده بود، گوش هایش می گرفت، فقط با امید شنیدن صدای زنش و صدای سربازهایش،دست های خود را با برآورد غریبی از روی گوش های خود بلند کرد. چون صدای سربازهایش را نشنید، فکر کرد از راه دلجویی زنش می تواند در حواس خود بگیرد. دوباره زنش را صدا زد ولی از نشنیدن صدای زنش و به علاوه از  ندیدن او، این بار با خاطره های وحشتناکی نزدیکی گرفت. نمی دانست چرا می ترسد. مثل این که فقط یک غریزه ی حیوانی به او یاد می داد. دریافت بهتر این ست که خیال کند زنش با او رو برو شده ست و با او دارد حرف می زند.زیرا مثل همه ی رفقایش فکر می کرد با اغوای خیالی درموقع گرفتاری ها ممکن نیست را مثل هست جلوه داد، چنان که کارگرها هم می توانند به خود مشتبه کنند که حال وکارشان خوب ست. ولی با این اغوای خیالی هم او قادر براین نبود که خود را ازاین غش وفلج وحشتناک در نتیجه ی زورگویی در زندگی، نجات بدهد. با هیچ گونه زد و وازدی کارجوردرنمی آمد. چنان درمانده بود که هرگز در تمام مدت عمرش خیال نمی کرد ممکن ست آن طور درماندگی هم برای او پیدا بشود. نا چار جنگ و مرگ و زنش، همه را صدا زد. اما نه جنگ آمد و نه مرگ و نه زنش ونه هیچکدام. فقط طمع را دید که سر  بزیر انداخته و با حالت خجالت زدگی، راهش را در پیش گرفته، دارد می رود. به دلش خطورکرد که به او تندی کند. ولی نتوانست. در این باره وحشت پی گیر و دست نخورده ئی مزاحم حال و اعصاب او شده بود. نه که مرگ به سراغ گرفتن جان خود او بیاید. وقتی که همه ی دستیارها راه یاغی گری را درپیش گرفته باشند، شخص ارباب دیگر چطور می تواند به آن ها یاغی گری خود را نشان بدهد؟ در میان افکار مختلط و به هم خورده بهتر این دید که لب ازلب باز نکند. درصورتی که بی سروصدا بودن، برای ویران کردن او، بدتر از همه چیز بود. درپناه فکری که مانند موریانه مغزش را می خورد حواسش رفت طبیعتأ به حول وحوش خودش و به طرف بیابان و راه دور و درازی که با ارابه و زنش پیموده بود و به این جا آمده بود. ولی چه چیز را می توانست برای تسلی خاطر خود پیدا کند؟ بیابان که مثل خاکستر گرم و با التهاب قرار گرفته بود، تا چشم کار می کرد دور و دراز و بی پایان به نظر می آمد. مثل این که همه چیز برای رنجانیدن او بود. از زمین، هنوز نفس گرم روز بلند می شد و خاک بوی خاک آفتاب خورده می داد وحالت بهُت وسکوت پا برجا، بر وحشتناکی همه چیز می افزود .ناگهان به نظرش آمد دارند دست های او را از پشت می بندند و آنهایی که دارند دست های او را می بندند، سربازهای خود او هستند که ورجه وورجه کنان ازطرف بیابان دارند به او نزدیک می شوند. درهمین حال دید که چیزی دارد خراب می شود و ساختن آن به دست خود اوست، اما او بلد نیست که چطور آن را بسازد. برای ترمیم این شوریدگی و ویرانی در درون خودش کوشید چیزی را با احساسات تاریک خود جور کند. اما این کار بدون شکست این سکوت وحشتناک، برای او ممکن نمی شد. او که میل شنیدن هیچ صدائی را نداشت، حالا از روی میل آرزو می کرد اقلن صدایی را بشنود . ناچار خود او به صدای بلند ، داد زد. با لگد محکم اول جعبه ی آدمک های چوبی را به زمین انداخت وشکست. اما به یاد حرف زنش افتاد که به او گفته بود عاقبت همین آدمک ها وبال جان ما می شوند. به نظرش آمد آدمک ها که روی زمین ولو شده اند، مار و عقرب بسیاری هستند که در حول و حوش او به جنب و جوش افتاده اند. همچنین به نظرش آمد که این مار و عقرب ها دارند پای او را می گزند. عقلی کرد و در حین راه رفتن یکی یکی پاهای گنده اش را بلند کرد و با نشانه گیری روی زمین گذاشت. وقتی جنگ را با سربازهایش به میدان فرستاده بود، دلش می خواست از خوشحالی برقصد و چون رقص بلد نبود لی لی بکند.از اینکه حالا هم دارد با این حال متفاوت لی لی می کند، ترس بیشتری درون او را بار آورکرد. فکری شده بود آیا من دیوانه شده ام؟ یا من گناه کرده ام و دارم به کیفر گناهانم می رسم؟ درحین اینکه پاهایش را بلند می کرد و یکی یکی به زمین می گذاشت به یک شیشه ی آبجو برخورد. خودش خیال کرد شیشه ی شراب ست. شراب یا آبجوبه زمین ریخت. نفهمید ازکجا آمده ست. فقط چیزی را که خوب از همه چیز دریافت این بود که جَست وخیزش را از دست ندهد ولو اینکه دیوانه وارباشد. و گویا کمال برومندی عقل او در این حال که از آن چاشنی و مزه برای حرکات خود می گرفت، در همین بود. حالا دیگر می توانست در نظر بیاورد آن حرفی را که گفته بود:« اما وقت برای نشان دادن لیاقت ما نگذشته ست» فکر می کرد تا این حرکات را ادامه دهد، سود و زیان خود را با آن برآورد کند و زندگی او که برای او تردیدناک شده بود، ادامه می یابد وخوشحال شد که دید زنش نزدیک سماور دارد نفس های طولانی می کشد، ازآن نفس هایی که همیشه در وقت خوابیدن می کشید وبه او می فهمانید که بیا بخوابیم.صبح که اهالی خانه درها را باز کردند، نه ارابه را دیدند، نه غول را و نه زنش را. شاید اولی را همشهری های خود او که ازعقب رسیده بودند، کش رفته بودند و اسب ها حالا در جایی بی دغدغه، در میان گل «بومادران» و سایر علف های صحرایی می چرخیدند. اما بعد که اهل خانه تفحص کردند دریک گودال مملو از زباله، دو غول نر و ماده را دیدند، با دک ودهن هائی که مقداری قی به دور آن ماسیده و خشک شده بود، لب به لب هم رسانیده بودند و هر دویشان با هم مرده بودند.                                                                                                          

                                                              نیما یوشیج

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012