مجموعه داستان ها، عقاب شبگرد

خاطره
                                                        عقاب شب گرد
خواهرم ناکتا اول دفعه که ازخانه بیرون می رفتیم،خیلی دلتنگ بود، کفش راحتی به پا داشت، پیغام مرا به عالیه برُد واورا ازخانه اش بیرون آورد، مدت ها راه رفتیم، من و اووناکتا خلوت ترین کوچه های غمناک جنوبی شهررا دیشب پا زدیم، قلب شاعرازاین همراهی که معشوقه اش با اومی کند واین همه راه های دورو دراز را پیش می گیرد، همیشه متشکرخواهد بود.خودم اغلب شب هابه تنهایی ازاین راه مثل دیوانه عبورمی کنم. این شبگردی های منفرد درجوارخانه های فقیرانه وکوچه های دورافتاده ی خلوت در چندین قسمت ازشعرهای اخیرمن، به من خیالات داده ست.
مراصدازد:«عقاب!»زیرا کاغذی راکه چندی قبل به اونوشته بودم به امضای عقاب بود. جواب دادم:«پرنده ی کوچک من!» گفت:«عقاب، شبگرد نیست»گفتم:«درمیان عقاب ها هم ناجورهستم.»گفت: بسیارخوب باید دخترمردم را دراین وقت شب به دوره بگردانی؟ اما من مست درعوالم وخیالات خودم بودم، درتمام طول روزبه او فکر می کردم، گفتم:«مگرنمی دانی من دوره گردهستم.» گفت: ازچه وقت دوره گرد شده ئی ؟ گفتم: ازوقتی که محبت تودرقلبم جا گرفت، ازآن وقت تا کنومی فهمم که نمی فهمم. خسته شده بود، روی سکوی خانه ئی نشست، قوطی سیگارم راجلویش بازکردم، هشت ماه ست از شدت فکروخیال سیگارمی کشم، علت اولیه ی این عادت، این ست که برای دختری که درکوهستان با اورفاقت داشتم، سیگاربرده بودم. بعد به راه افتادیم. قدری شیرینی خریدم، برای این خرید هرچه پول داشتم، دادم. پول دردست شاعر، پرنده ست است، باید آن را تعاقب کند وبه آن نرسد و بلاخره که به دست آورد، بنا به غفلتی که از طبیعت بوالهوس ولاابالی اوناشی شده ست، زود آن را ازدست بدهد، چه اهمیتی دارد. اگرتمام ثروت عالم را درآن ساعت به من داده بودند، برای یک جزئی هوس او درظرف یک ساعت خرج می کردم. بالاخره مدّت ها درکوچه ها گم شدیم، وقتی که به خانه بازگشت کردیم، حس می کردم نورچشم من، قلب عزیزمن، عمدأ خودش را به تجاهل می زند. چنان وانمود می کند که راه خانه اش را نمی شناسد، این تجاهل او را تا کوچه ئی که خانه ی محّقرمن درآن واقع ست، رسانید. ناکتا رفت، با او تنها شدم. می گفت: برای خاطرتواین طوربدبخت شده ام، شبی یک پیاله اشک باید بریزم. پرسیدم:چه کنم؟ تکلیف قطعی را چرا تعیین نمی کنی؟» گفت:«من مسافرم» گفتم:«اگرتوروی زمین سفرمی کنی، من زیرزمین سفرخواهم کرد. محبوبه ی یک شاعر فقیر! به گمنامی من نگاه نکن، وقتی که طوفان می شود گردوغبار به هوا بالا می رود، یک قطعه الماس ازنظرها غایب می ماند، بهترین آثاری که درآتیه اسباب آبروی من ست، به واسطه ی محبت تو به وجود آمده ست، عشق توبه من همه چیزرا داد، افتخارمن!» گفت:«حالا چه کنم؟» گفتم قبول کن. ببین چقدرخدا درروی زمین گل آفریده ست. چرا من تو را نبینم؟» گفت:«نمی توانم، جزتو کسی را هم قبول نمی کنم» بلاخره حس کردم چه می خواهد بگوید. لعنت به آن هایی که شاعررا فقیرنگاه می دارند. همانطورکه عشق مرا به او نزدیک کرد، حالیه فقرمرا ازاو دورمی کند. من پول ندارم. خدا! او حق دارد. ولی پس چرا من قلب دارم؟                                                               نیما یوشیج

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012