مجموعه داستان ها، نفت خواره

                                                                               نفت خواره
دمادم غروب آفتاب بود، وقتی که سایه ها دربیابان و پشت بوته ها خط های دراز و کم رنگ می اندازند، مثل بعضی ازخبرها که از پشت دستگاه های بزرگ به ما می رسند و درذهن ما سایه می زنند. اما کمرنگ و دامنه دارومبهمند،اگرما ندانیم تا چه اندازه با شش دانگ حواس خود را به مصرف فهمیدن آن برسانیم،ممکن ست درعالم انسانیت چنان رخنه به وجود بیاورد که اصلأ انسانیت تا انقراض زمین نتواند با لیاقتش آن رخنه را رفو کند، درهمچووقتی نفت خواره، فرمانداردرجه یک یا یک و نیم درپاسگاه یدکی خود و در پشت میزچوب صندلش نشسته، عصبانی و فکری بود، پاهای لخت واستخوانی اش را در شلوارکوتاه خاکی رنگ رویهم انداخته، به حل قضیه ی بغرنجی اشتغال داشت. متناوبن با مدادش روی ورقه ی کاغذی ازجنس خانبالغ، اعداد و کلماتی را پشت هم انداخته و نقشه ی سند قدیمی ئی را برای روشن یافتن آینده ی تاریکی طرح می کرد، اما آخرین پیاله ی نفتش با مقداری گازوئیل، که لابد مزه ی مشروب گوارای او بود، هنوز روی میز مانده و به او چشمک می زد، گاهی با اشتهائی ازعصبانیت کورشده آن را نزدیک به لب های خشکیده اش برده،مزه مزه میکرد، و ازآن به شیارهای آبی رنگ صورتش که سرتاسرته تراش شده بود ومعلوم نمی کرد مرد یا زن ست، میمالید. شیطنت فکری او را برآن می داشت امتحان کند آیا ممکن ست لکه های روی شلوارش را هم با آن پاک کرده و منفعت بیشتری ازنفت عزیز خود برده باشد؟ دراین موقع، بازرس خصوصی و مخفی او دردادگستری درپیش روی اوحاضرشد وبا نیم تنه ی جلف آبی رنگ وشلوارگلی آتشی، سلام داد. نفت خواره با گرفتگی سیما درجواب به او با تکان سر قناعت کرد و تنها قناعتی بود که درزندگی خود به خرج داده بود، بعد بازرس ازاوپرسید:«آقای فرماندار! شکرخدا کارها به مرام شماست» نفت خواره به جای این که بگوید زیاد مست هستم، گفت:«حرف نزن، زیاد عصبانی هستم.» بازرس با خونسردی گفت:«چند قطره جوهرسنبل الطیب بخورید. یا شیره ی برزنجوش وبنفشه و بادام، اگرمیلتان بکشد» بعد گفت:«آخرچه شده ست که باز اوقات تلخ هستید؟» نفت خواره، چندی حرف نزد و با انگشت های خود به کاغذهای روی میزش وررفت، بعد با نگاه توداروحساب شده ئی به اوگفت:«چه می خواهید بشود! میل به سرپیچی مردم نسبت به عدل و اجرای عدل و انصاف، مردن را مأیوس می کند….» بازرس با بی حوصلگی گفت:«خیلی برای خود ما هم حقیقتن اسباب یأس ست، فرماندار عزیز! که هنوزشما سیرنشده اید،همه تعجب می کنند، خودتان می گفتید شکم ازنفت دلادل ست، دیگر چه می خواهید؟» نفت خواره که فکرمی کرد البته مشروب برای همه ی شب ها لازم ست، مخصوصأ برای کسی که عادت دارد با غیظ، چون نمی خواست او را بی جواب بگذارد گفت:«به شما چه؟ باشد که شکم دلادل ست، من می خواهم این قدر بخورم که شکم من تِرِقی بترکد.» بازرس آه کشید وگفت:«خیلی حیف ست که سرخوراکی، شکم نازنین شما ازبین برود و شما این طوربه مرگ خودتان راضی باشید، اگرشما نباشید در دنیا کی باشد؟ چشم همه ی آدم های پولدارومحترم به شماست و روبه شما گشاد می شود.»
نفت خواره که ازعصبانیت چشم هایش جرقه می انداختند،گفت:«بله، من دلم می خواهد درسرخوراکی بمیرم، این قدر بخورم که از دهنم بیرون بریزد، بوی تند نفت و گازوئیل فضای اتاق مرا بگیرد.» بازرس به حول وحوش اطاق نظرانداخته،با لبخندی که صورتش حالت شوخی را به آن گرفته بود، قدری به فرماندارنزدیک شد وگفت:«پس امر بفرمایید در اطاق شما کبریت نکشند.» ولی سیمای فرماندارچنان گرفته بود که با این شوخی ها باز نمی شد وبازرس دید که هیچموقع حرف زدن نیست و با فرصتی که ازبی یادوهوشی فرمانداربه دست آورده بود، خود را عقب کشید و از پاسگاه بیرون رفت. آقای نفت خواره درتنهایی به قدم زدن درامتداد اطاق پرداخته با خودگفت:«کار ما به جایی رسیده که عمال وآیادی خودمان هم به ما کنایه می زنند و با ما شوخی های معنی دارمی کنند! ما چه خواهیم کرد؟» چند لحظه بعد از روی غیظ می خواست لگد انداخته، صندلی چوب خرمای خود را بشکند، درصورتیکه راه حل قضیه به دست خودش بود، پا روی صندلی انداخته، به توسط پای خود با صندلی زورش را برآورد می کرد، مثل کسی که طفلی را شکنجه می دهد و نمی داند چرا! آیا نفت هایی که خورده بود او را زیاد مست کرده بود؟ آیا عصبانی بود ازاین که ازنظرش می گذشت شاید روزی راستی راستی آمده که اومجبورست فکرکرده باشد این جورمشروب خوردن را ترک کند وتا چندی به مشروب های دیگر بپردازد، از قبیل چلاکین و چوربلی و پاکلیت. دراین حال نقشه های کار خود را به خیال خودش زد ووازد کرد، ولی ظاهرن حرکات وسکناتی ازاوسرمی زد که به حرکات وسکنات دیوانه ها شبیه ترمی نمود تا به آدم های مست. گاهی با کمال متانت مثل آدم های درست وحسابی راه می رفت و فکر می کرد. گاهی عربده می کشید:«می کشم!.. به هم می اندازم…چاه های نفتم را آتش می زنم.» می گفت، سوت می زد، نه ازسوت هایی که پیش ازاین ها، درروزهای بی مانع و رادع، درحین خوردن نفتش می زد و با آن سرود غلامان را از زبان غلامان می خواند و کیف می برد، جست و خیز برمی داشت ولی موقع صبح و پیش ازغذای صبحانه ی او نبود که یک مقدارورزش سبک سوئدی برای سلامتی بدن نازنین پرورده ی او لزومی داشته باشد. کارهائی را که او می کرد، درنتیجه ی بی صبری درامورغیرعادی بود. ناگهان سندی را که رد روی میز مشغول تهیه ی آن بود، برداشته، پاره کرد و روی میز ریخت، بعدأ دوباره درپشت همان میز، شیشه ی کوچک چسبی ازکشوی میزبیرون کشید و با زحمت و دقت زیاد مشغول به صاف و راست کردن خرده پاره های سند و چسباندن آن شد ودم به دم با خود گفت:« راه آینده ی خوب و روشن درداخل همین نقشه است.اما اما نفت…» تا دم صبح او کارش این بود. فقط می خورد و سوت می کشید و در روی میز نقشه طرح می کرد و نقشه به هم می زد. جا کاغذی در زیراو وصحن تمام اطاق به گِرد اوپرازمچاله کاغذهائی شده بود که اوازروی غیظ یا اشتباه مچاله کرده و ریخته بود. صبح وقتی که پیشخدمت برای غذای صبحانه به اطاق اوآمد به او نهیب داده، دراطاق را با سروصدا به روی اوبست وگفت:«ابدأ به غذا میل ندارم.» پیشخدمت، درپشت درگفت:«غذای تو چیزهای دیگرست، با من اوقات تلخی چرا می کنی؟» اینقدرنفت بخور،نفت بگو، نفت بشنو ونفت بنویس و شکل چاه نفت بکش که به قول خودت درسرنفت بمیری. خانه های آدم ها وقتی روشن می شوند که خانه ی تو پرخوربی چشم و رو تاریک بماند…» بازرس دردالان،چشم های خواب آلوده اش را به هم مالید و به پیشخدمت گفت:«یواش حرف بزن! نه که خودش را به مستی زده باشد که بعضی حرف هارا بشنود. درپس پرده چه حسابی ست،خودش می داند. کی واقعأ اینقدرپرخوردست ازمشروبش می کشد؟ توصبر داشته باش! یک کاسه زیر نیم کاسه ست» پیشخدمت گفت:« ازاین دم بریده هرچه بگویی برمی آید، کار،جورغریبی دارد بهم می خورد، شل کن سفت کن درگرفته، یکی دارد ما را بیرون می کند. یکی دارد اربابی به خرج ما می دهد.» بعدأ که بازرس خصوصی به جای پیشخدمت که از اربابش ترسیده بود، با سینی و درآن یک مقدارشیرخشک درضمن چیزهای دیگربه اتاق آمد، نفت خواره با نگاهش با او ور رفت بازرس نفهمید، سینی را روی میزگذاشت، همین طور نفهمیده بود که فرماندار دراین وقت نسبت به شیرخشک چندان چندان از روی رضا و رغبت نگاه نمی کند، او فقط پاکتی محرمانه را که ازطرف دوستان داشت وازیادش رفته بود،بااحتیاط درپهلوی سینی قرارداده، برای غذای صبحانه خود بیرون رفت. نفت خواره بعدازصرف غذای صبحانه، وقتی که مفاد نامه ی محرمانه را که دردست داشت ازنظرگذرانید، حالت اغتشاش عجیبی درسیمای او پیدا شد.برای فهمیدن چیزی ابروان نازک خود را بالا گرفت و چشمانش گشاد شد. اما بعدأ در حین راه رفتن، چشمانش با دَوَران وحشتناکی به هم می خوردند که به دیوانگی او از روی پرخوری و طمع کاری او امضا می دادند. درحال پریشانی حواس، چوب سیگارعاجش را روی میزپرتاب کرد وبلا فاصله کاغذ روی چوب سیگارقرارگرفت، بعد با انزجارازاینکه مبادا دوباره آن نامه را بخواند، چند قدم رفت و آمد. رفت و آمدن اوازروی اختیار نبود، معلوم نمی شد چه فکرموذی او را به خود مشغول داشت.همین طورگاهی به نظرمی آمد که با وجود این فکرهای موذی،اودرته دل خوشحال می شود،اما نامفهوم وجویده،اسم های بعضی اشخاص به زبانش گذشته می گفت:«دوستان مراببین که چیزمینویسند: شماکه خودتان بهترمیدانید فعلا برای سلامتی خودتان تا وقتی که حواستان جمع بشود، بایداین جور مشروب را ترک کنید وازپاسگاه دوری بگیرید…» و باز نوشته بودند:«خیلی چیزهای خواستنی تردردنیا هست، برای دفع بعضی پیشامدهای احتمالی باید گذشت داشت.» ولی نفت خواره با خود گفت:«همه داریم دیوانه می شویم» به نظرش آمد کسانی که ازآنها دیوانه ترند، ازبیرون اورا می ترسانند، دراین موقع حس وجود وحشتناکی که طبعن آدم های ترس برداشته را وادار به زودتر شناختن آن چیز می کند، او را از اطاقش بیرون برده بود. دربیابان بنای تاخت وتازوشلنگ برداری را گذاشته بود و نمی دانست چه راهی را حتمن و تا چه وقت درپیش دارد. تا چشم کارمی کرد بیابان خشک و بی آب وعلف و مملوازخاروخسک هائی بود که به پاهای لخت او اذیت وارد می آورد. نه در شن زارها ونه در جواردرخت های کج وکوله وکورموذی ونیمه سوخته که مثل نیم سوزهای ازحال رفته سیخ شده بودند، یک قطره آب آشامیدنی پیدا نمی شد تا چه رسد به یک قطره نفت که مشروب گوارای اوبود.به جای این مشروب سوزان، فقط هوای گرم و تَفت بادهای شوریده و پوریده و وررفته با خارو خسک ها بودند که می توانستند برای او سوزان باشند یا او خود را با آن بسوزاند، اگراو زیاد اشتها داشت که چیزی از حلق و روده پایین داده، خود را سوزانده باشد. به این جهت نفت خواره درراه دورودراز بیابان بی غصه نبود وبازبا خودمیگفت:همه دارنددیوانه میشوند،وضع دنیا اینطوری شده» بدون این که بتواند خود را راضی کرده باشد که بفهمد چرا؟ وحال که این طوری شده، چه راه علاج واقعی دارد؟ قدم به قدم راجع به آن مشروب گوارای خود فکر می کرد ونزدیک بود که برگردد. اما بعد مثل بچه ی سر به راه، راهش را در پیش گرفت و فقط فکری که او را آزارمی داد این بود: آیا این راه دورودرازی که درپیش دارد وازناچاری درآن افتاده ست، به کجا سردرمی برد؟                            

                                                                                       نیما یوشیج

                                                                   

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012