مجموعه داستان ها، در طول راه

                                                                                  در طول راه
ازغروب آفتاب مرغابی ها بالای سرما به حرکت درآمده بودند، دسته دسته ازروی دریا به ما نزدیک می شدند و پس از یک دورمختصربه طرف برنج زارها و نشیب جنگل ها پایین می آمدند، خط سیرآنها پهناوری زمین هایی را که فرسنگ ها درامتداد ساحل ممتد می شدند به ما یاد آوری می کرد، همه جا برنج زاروجنگل بود وهوای نمور، تا جائیکه چشم کارمیکرد همه چیزترونمداربود،وماخیال می کردیم ازمیان باتلاق ها وبرنج زارها صدای پَرزدن مرغابی ها را می شنویم، مثل این بود که میان آب وهوا حرکت می کنیم واین هوای نمورکه برما احاطه دارد، ما را با خود می بَرد. من ومیخائیل ساهاکیان هردوازاین هوا ومنظره لذّت می برُدیم، خوشحال بودیم که می دیدیم خوب شکارکرده ایم وتفنگ هامان بردوشمان وجیب هامان ازبادام زمینی پُرست. بادام ها بوداده وشورمزه بودند، میخائیل ساهاکیان متصل می خورد وحرف می زد. ازهرطرف وراجع به همه چیز،میل داشت من هم حرف بزنم،خوشحالی بیشتردرما شهوت حرّافی را تولید میکرد وروزهای گذشته را که مملو ازنگرانی ها وزحمت های گوناگون زندگانی بود، درپیش چشم ما ردیف می کرد، ساهاکیان چون کوله بارش قلنبه شده بود و به پشتش سیخ می زد، بی میل نبود قدری درکنارجاده بنشینیم و به رشته کوه هائی مستور ازدرختانی که «لنکران» را از«طالش» جدا می ساخت، نگاه کنیم. ساهاکیان با فراغت خاطرچپقش را ازتوتون پُرکردوبازبه کوه ها نگاه کرد،درآنطرف کوه ها، اوخیلی چیزها به یادش می آمد، تقریبأ تمام ایّام بچگی اش را آنجا گذرانیده بود، دربین راه بی اختیاراسامی شهرها وآبادیها را به زبان آورده بود وهربار بیشترازدفعه پیش تأسف خورده بود، ساهاکیان آنچه را که درسرداشت به زبان آورد وگفت: خوب بود. حالا دراطاق« آلش بیک » بودیم، خودش پیش روی ما می نشست وگارمون می زد وما هم برای خودمان چائی میریختیم،درحالتی که به دریا تماشا میکردیم قایق های ماهیگیری می آمدند ومیرفتند، چای می خوردیم واوازگاومیش ها ی پدرش صحبت به میان میآورد. می دانید چقدربرای شکارچی لذت دارد که وقتی از شکاربرمی گردد چراغ اطاقش روشن و چایش حاضر باشد. وقتی این حرف ها را می زد لبخند به لب هایش بود وبا چشم های گودش به من نگاه می کرد . راه ما ازمیان انارجاروسیعی می گذشت، زیردرخت ها پُربود از برگ های خشک شده. چمن زارها زرد رنگ بودند، و نشان از تاراج پائیز داشتند، گاهی چند تا برگ نازوحشی درروی خاک ریزهای زمین لطافت شیرینی را به انسان اهدا میکردند،انسان به یاد روزها ی بهارمی افتاد و بوی بهاررا می شنید وخوشش می آمد که راه برود ونگاه کند، جاده ئی که ازآن می گذشتیم، روی چمن زار،گود شده بود و به موازات هم خطوط گود دیگری که جاده ها را متعدد می ساخت، دیده می شد،چون با دریا زیاد فاصله نداشتیم، بیشترجاها شن های سیاه مخلوط با صدف ماهی درزیرپای ما پهن شده بود، صدای پرتاب شدن موج ها را با شدت بیشترمی شنیدیم وفاصله به فاصله گوشه ئی ازدریا دراین هوای آلود خودش را به ما نشان می داد، دریا خاکستری رنگ بود وما گودی خطرناک آن را حس میکردیم. ناگهان درمیان جنگل، یک درخت سوخته و بی نوا، بی نواترازمن وساهاکیان، که کلاغ سیاهی بالای شاخه های آن کز کرده بود، با هیکل راست خود درجلوی چشم ما نمایان شد. من وساهاکیان متصل می خواستیم به آن نگاه کنیم،مثل اینکه منظره ی غمناک این درخت را هردوبا هم حس می کردیم، وهمچنان که به آن چشم می دوختیم درنظرمیآوردیم که همه چیززندگی دستخوش ناپایداری ست و ناچاریک روزبه دوره ی زبونی خود می رسد، با همه ی چیزها این بی نوایی هست، ولی انسان این بی نوایی را پیش ازموقع، برای خود بوجود میآورد، میخائیل ساهاکیان به قبای درازوقزاقی من وخودش که هردوبسیارمندرس بودند، نظرانداخت ولبخندی به لب آورد، یقین داشتم می خواهد خود را از چنگال فکرهای غم آورخلاص کند و به این جهت حواسش را به جای دیگر متوجه می دارد. می گفت: چقدرشباهت پیدا کرده ایم به قراول های کشیک که سر کشیک گاه خودشان می روند،بعدگفت:اماچکمه هامان بس که به شن ها سائیده، چه خوب پاک شده اند، یادتان میآید کنارآب بندان چه خبربود؟ آدم تا مچ پا توی لجن فرومی رفت، فکرمی کردم با این چکمه ها چطوربه آبادی میرسیم،با وجوداین حرفها بازخیالات غم آورسروقت میخائیل ساهاکیان آمده بود، منظره ی درخت را با آن حالت بی نوائی جلوی چشمش آوردوگفت:«ما هم مثل این چیزها که دراطراف ماست قراضه وازهم پاشیده هستیم،عمرشما به کوه گردی درمیان آشوب گذشت، درصورتیکه حالا..اما نباید نگران بود، چه اهمیت دارد، درعوض توانایی داریم که خوب حس کنیم وبفهمیم،حس وفهم پاکیزه، وسیله ی بهره مندی ست. وقتی که آدم بی شعوروکم حس باشد، دنیا را هم که به او بدهند بیفایده ست، ما ظاهربدداریم، اشخاصی هستند که باطنشان بدست، اما انسان همیشه ازروی ظاهرش شناخته نمی شود، آن درخت کو؟ ببینم! ممکن ست بهارکه شد، سبز بشود.» ولی درخت سوخته ازنظردورشده بود، این حرف ساهاکیان صحبت های یک ساعت پیش خودمان را که درکنارآب بندان غذا می میخوردیم ، به یاد من می انداخت، می گفت:« راست ست، ولی همیشه یک چیزهست که نا شناخته ازنظرما میگذرد وما برخلاف آنرا تشخیص می دهیم. همینکه مطابق با دلخواه ما نبود میگوئیم خیلی ناچیزو بیهوده ست، با جزئی ترین مخالفتی که با میل ما می شود اساس یک چیز را منکرمی شویم. زیرا این قضاوت ما از روی چیزهائی نیست که تازه فهمیده باشیم وبرای فهم چیزهای دیگر کمک واقع شود. میزانی هم دردست نداریم. همه چیز را می خواهیم با شهوت و سلیقه و آرزوی پوسیده ی خودمان بسنجیم واین خیلی غلط ست… یادت می آید ساهاکیان… درپشت دیوارگمرکات … آن دختره را می گویم… هایده خانم، که پول می داد به ماهیگیرها،برای اینکه به عقیده ی خودش بختش را امتحان کند، دام به رودخانه می انداختند ببینند چند تا ماهی به دام درمی آید.یک انسان زنده وبا شعور، آینده ی زندگی خود را درروی حرکت موج و فشار آب وآمدن و نیامدن ماهی می دید… چه چیزها را برای چه چیزها دلیل رسایی یا نارسایی قرارمیداد، ماهمینطورهستیم در مقام قضاوت خود. به جای عقلمان، چشمهایمان کارمی کنند وجائی که باید به چیزهای حسی نگاه کنیم عقلمان را به کارمی اندازیم … همان روزوقتی هایده خانم هیکل گنده ی ما را دید ودید که زُل زُل به اونگاه می کنیم، اخم کرد وما پیش خودمان گفتیم چه بداخلاق ست. اما آیا اخلاق اوچه اقتضا می کرد وچرا باید یک زن این طورتشخیص ندهد؟ آیا اگراو به ما لبخند می آورد،اخلاق اوخوب بود؟ ما چرا اینقدرخودپسند هستیم؟ ولی به این سئوال جواب نمی دهیم. با همین قضاوت ها که افکاردیگران درآن راه دارد، پایه ی زندگانی و کارهای آینده ی خود را استوارمی داریم، بطوریکه به ما گفته اند شروع می کنیم که ازهیچ گونه کوشش وجدیت برای رسیدن به مقصود خود دریغ نداشته باشیم،مثل اینکه دنیا با دست ما ساخته شده ومی شود ودست های دیگران وطرزکارآنها درآن دخیل نیست. دیگران ازمقوا ساخته شده اند، جانوری گندیده درروی زمین وجود ندارد به جزما. رقت آورترازهمه آنکه سادگی خودمان را حس نمی کنیم، به جای این که قضاوت های دیگران را درمیان قضاوت های خود تشخیص بدهیم، خیلی زرنگیم دردلیل آوردن وکور ساختن راهی که درپیش چشم ما بازست وخودرا فریب دادن با این خیال که بهترازدیگران یا مثل دیگران فهمیده ایم درجواب این پرسش که اگرما سازندگان دنیا نباشیم، پس کی ها دنیا را ساخته اند؟حقیقتی آنقدرپاگیزه را باهزاران فریب مخلوط میکنیم و همینطورمشغول کارمی شویم.» ساهاکیان گفت:«ما ساده وظاهربین هستیم، خنده ام می گیرد، اما به خودم می خندم. نزدیک به همین بندرگاه، میانه ی من با کسانی بهم خورد،آنهارابد جنس ومقصر واحمق می دانستم، امروزکه فکرمن تغییرکرده ست و می فهمم چه قدربه خطا رفته بودم، به یاد آنها افتاده، ازنبود آنها تاسف می خورم، آن آدم ها را سکونشان درپیش من بزرگ میکند. چطوربا خونسردی لبخند آورده به من جواب ندادند، گویا می دانستند که یک روز به بی رویه گی حرف های خود پی خواهم برد» من بازرشته ی مطلب را ازساهاکیان گرفتم گفتم:« اگرزندگانی وبنای همه چیزها اینطور خیالی می بود، بد نبود، می توانستیم به چیزهای حسی وقع نگذاشته، دنیائی تصویری مثل شهراجنه را درنظرآوریم، نواقص هرچیزی را همانطورکه دلمان میخواهد برطرف داریم وخوش و خرم باشیم، خوب بخوریم وخوب بیاشامیم. ولی به جزما زندگان دیگرهم هستند. همینطورسلیقه ها وفکرها، باید هم که باشند، اگرتنها بودیم، لذت نداشت،همین هم هست، تنهایی وجود ندارد، آنچه ما ازفکروسلیقه وچیزهای دیگرداریم،ازدیگران ست، ولواینکه فکروسلیقه یی به واسطه ی ما تکمیل شود، اگربه ارتباط بین چیزها پی ببریم، می بینیم که خوب خوردن وخوب آشامیدن یا از لذات دیگر برخوردارشدن، حتّی خیالی بودن هم در این دنیا با قضاوت های ناجوردیگران آسان نیست، مشهودات دنیای حسی، چیزهایی که هنوزبه حقیقت داشتن آنها پی نبرده ایم. شالوده ی فکروتصمیم ما را به هم می زند. دنیای حسی را مطابق با دلخواه شخصی ومخالف با دیگران نمی توانیم بسازیم. برای اینکه ما همچوتشخیصی داده ایم، اشخاص وافکارآنها با ما همرنگ نمی شوند، این همرنگی در صورتی ست که دیگران هم بتوانند تشخیص بدهند، به این جهت رنج می بریم، بین ما و اشخاص بهم می خورد وگاهی درسرهیچ! نه درسرفهم چیزهای تازه،نه ساهاکیان! بازهم می گویم نه! درصورتیکه ممکن ست آن اشخاص وافکارشان حقیقتأ سودمند باشند و اگر ازراهی که دارد به آن ها نزدیک شویم، دریچه ی تازه ئی ازفهم دنیای تازه تربه روی ما بازشود،ولی افسوس! میدانی چرا؟ چرااینطورخود پسند هستیم وراه کج را انتخاب میکنیم؟ ساهاکیان! این حرف به هیچکس برنمی خورد،الان ما درگوشه ی این جنگل حرف راست با هم می زنیم، زندگانی انسان مملوازنیازهای گوناگون ست، درهرکجای زمین که باشد به علاوه هرکس بنا برطرززندگانی که دارد درفشار نیازمندی های دیگرست بی جهت، یک جرعه آب هم درروی زمین سرازیرنمی شود، یک برگ زرد هم نمی ماند، درهمین حال همه ی آب ها جریان پذیرند وهربرگی زرد شدنی ست.» میخائیل ساهاکیان همینطورسرش را تکان میداد،معلوم شد درتمام مدتی که من این حرف ها را می زدم، ازخوردن بادام زمینی های جیبش صرف نظر کرده بود، متصل میخواست حرف مرا بریده، خودش حرف بزند، می دانستم دل پُری دارد. بلاخره گفت:« می دانم چرا، برای چه اینطورتشخیص می دهیم، به شرط اینکه چند دقیقه درزیراین درخت های انجیر بنشینیم و نفسی تازه کنیم، من خسته شده ام اما ناچارم حالا که این صحبت ها به میان آمد، سرگذشت آن سالَم را برای شما تعریف کنم» بعد با دستش اشاره کرد به طرف دوتا درخت کج وکوله ی انجیرجنگلی. هردودرخت روبه روی ما ودرکنارجاده، شاخه های تنگ و خاکستری رنگ خود را روی زمین بازکرده بودند آنها غمناک به نظرمی آمدند، با وجود اینکه هنوزآسیب خزان به کلی برگ های آنها را تاراج نکرده بود، با حقارت جلوه می کردند،چند دانه ازانجیرهای ریزو نارس به بدنه ی شاخه ها چسبیده بودند، مثل این بود که مجبورهستند. ازلای شاخه ها وازراه خیلی دور،منظره ی ساختمان های شیلات با شیروانی های قرمز رنگشان پیدا بود، بخاری ها جوری به چشم می آمد که دارند دود می کنند، اما ساهاکیان چشمش به آن ها نمی افتاد، حرفهای من دراو تأثیر بخشیده بود وحالا به فکرهای دور و درازش تسلیم شده بود، گفت:«سرگذشتم را تعریف میکنم، من دیگرحالاحواسم پرت ست» وپیش ازمن، مثل آدم های خیلی کوفته وخسته، درزیرآن درخت ها روی چمن زارپهن شد اول تفنگش را بازکردوجلوی خودش گذاشت وبعد کوله بارش را زمین انداخت، درضمن این کارها موافقت خود را با حرف های من با اصرارتمام ابرازداشت، محزون شده بود، پی درپی آه می کشید، برای من محسوس بود ازاینکه صحبت به دست خودش افتاده ست، خوش حال ست. گفت:« بطورحتم درخارج ازما حوادثی می گذرد که ما نمی بینیم و نمی شناسیم، همانکه گفتید زیبایی وحقانیت را درچیزهائی می بینیم که ما را بیشتر فریب می دهند، می فهمم شما چه می گوئید، هرچند که به اندازه ی شما درخصوص زندگانی انسان فکرنکردام، درعوض درزندگی خودم چیزهایی به چشم دیده ام، من دریک کارخانه ی چوب بری کارمی کردم، مجاوربا دریا وجنگل، گاهی به دهات نزدیک می رفتم وگوشت، زیتون ومشروب وچیزهائی را که لازم داشتیم، می خریدم وبه کارخانه می آوردم ، زندگانی درآنجا آرام وساده می گذشت،باداشتن مشغولیاتی مختصرهیچ چیززحمت افزانبود،اما تنهائی و یادآوری زندگانی گذشته،مراکسل میکرد،اگرازمن می پرسیدند،نه ازکارم راضی بودم نه ازتماشای دریا ومنظره ی جنگل لذّت می بردم،نه ازشکارووراجی با دهاتی هاهرچه می خواستم خاطره ی پانزده سال پیش ازاین را فراموش کنم ، نمی توانستم. پانزده سال پیش ازاین، بیست ودویا بیست وسه سال ازسن من میگذشت راجع به گذشته ام هیچ غصه نداشتم، راجع به آینده هم چندان ناامید نبودم، مست ومغروردرروی زمین قدم میزدم، همچومغروربودم مثل این که دنیا مال من ست. بی بضاعتی خودم و پدرم در من تأثیری نداشت. پدرم مرا درچاپارخانه ی بندرگاهی که درآن متوقف بودیم، به کار واداشته بود تا اینکه هم برای معاش او کمک باشم وهم به کارآینده ی خودم بخورم، خودش پیرمرد شده بود وازکارافتاده بود ودیگرنمی توانست مثل سابق مدیریک مهمانخانه باشد، روزها عصا زنان توی سبزیکاری حیاطمان قدم می زد و شاخه های نورس را با انگشت های کلفتش می چسبید و نگاه می کرد، فکرش این بود که کی بهار می شود تا بعضی ها را با بعضی ها ی دیگر پیوند بزند، مدت های مدید روی مهتابی درآفتاب می نشست ودستهایش را بهم می مالید، چشم امیدش، یکی یک دانه پسرش،من بودم،امامن میل نداشتم آدمی بشوم که بلاخره روزی درکارهای چاپارخانه ومحاسبه ی تمبرو رد و بدل کردن کاغذهای مردم اطلاعات پیدا کرده باشم، تنهاغصّه ی من این بود،مایل بودم بشهربروم ومدرسه ی نقاشی را که درآن کارمی کردم، تمام کنم کارهای اداری برای کسانی خوب ست که فقط اداره و زن وفرش وخانه واثاثیه آنرا می شناسند. خیال می کنند این زندگی برای آماده ساختن و زیروروکردن این جورچیزهاست،همیشه ازاضافه حقوق وترفیع رتبه و پنهان داشتن محل اعتبار، که مبادا حقوق دیگران هم ازآن راه اضافه شود، صحبت می کنند. شوق دارند که درخارج ازحوزه ی کارخودشان هم ازاوضاع اداره شان حرف به میان بیاورند،بیچارها بی نواها!همچوخرفت وچشم وگوش بسته اند که هیچ چیزرا نمی بینندونمی شنوند وازهیچ چیزلذت نمی برند، دنیای آنها همان چهار دیواراداره ی آنهاست، مملوازکینه ودروغ و چاپلوسی های شرم آوروکارشکنی ها وهوای مسموم شده از بوی توتون که سرگیجه می آورد اما به آن خو گرفته اند، نباید گفت چرا بعضی سگها پلیدی ها را می خورند خوراکی های لذیذ درزیردندان آن ها مزه ی خود را نچشانیده ست.
اما من اینطورنبودم، کارهای چاپارخانه سرم را گیج و منگ کرده بود،عصبانی شده بودم. دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم، به کسانی که د پشت گیشه یک سوال را تکرارمی کردند،اخم می آوردم و جواب نمی دادم، ازحواس پرتی به جای این که تمبررا به آب بزنم انگشت هایم را با آب ترمی کردم،می دیدم که بالای سرمن، درتوی ایوان، کبوترها به چالاکی می پرند ودرروی سرستون های چوبی فرود می آیند وبعد باز پرواز می کنند و می روند ودرهوای آزاد جولان می دهند، می گفتم کاش من هم مثل این کبوترها بودم، بی هیچ مانعی بربالای این دنیا، بالای درخت ها وخانه ها وصحراهای دوردست،پروازکردن آه! چقدر لذت بخش ست! به عکس، زندگی اطاق ها خشک ست، خاطرات آلوده ونا تمیز دارد، وقتی می دیدم همکارهای من همینطورازکارهای اداریشان صحبت می کنند، از کارهائی که برای آنها سودی نداشت و ممکن نبود یک روزهم داشته باشد،به آنها کینه پیدا می کردم، درنظرم روزبه روزپست تروکوچک ترمی شدند، بومیدادند، نمی دانم بوی چه بوی گوشت گندیده. دلم نمی خواست با آنها دوستی کنم، می گفتند من تلخ و بد خلق هستم. دوستی را دردنیا حس نمی کنم، ولی شما می دانید آیا بااین اشتغال دائمی به کارهای خسته کننده وحرف های دروغ و بیهوده که رئیس من چه گفت ومن به اوچه جواب دادم و شبیه اینها، دوستی دیگر چه معنی خواهد داشت؟ احمق ها ساعات متوالی رو در روی یکدیگر می نشینند وخودشان وزندگیشان را واین همه چیزهای دلچسب را که دراطراف آنها قرار گرفته ست، فراموش می کنند. اگردرزیرگوش آنها موزیک خوبی نواخته شود، یا پرده ی نقاشی دلچسبی درجلوی چشم آنها باشد یا قطعه شعر حساسی را بخوانند، نسبت به آنها بی اعتنا هستند، درهنگام فراغت هم کثافت کاری های روزوکارهای خسته کننده ی اداریشان را به هم یاد آوری می کنند، چه سفاهت و بی نوائی بالاترازاین؟ اینها برای چه زنده اند؟ آیا ممکن نبود اززندگانی بیش ازاین مقدارفایده ببرند؟ اینکه فایده نیست،این خودکشی ست آن هم مهوع ترین طریقه ی آن، کدام انسان حساس وزود رنجی با این جور زندگی خو می گیرد؟ باید انسان هائی ازخمیره ی مقوا وگل ساخت وبا پیچ ومهره آنها را بکارانداخت اگرمتوقع باشیم که همه ی آدمها باید اداری باشند ودرسرساعت معین دفترحاضروغایب را امضا کنند ومثل ماشین، زمخت ویکنواخت کار می کنند و پیشخدمتی بینوا متصل زیر سیگاری آنها را خالی کند، این خاکسترفکرآنهاست. با وجود همه ی این حرف ها من ازکارچاپارخانه رنج می بردم، بخصوص وقتی می دیدم مثل آنها سیگار زیاد کشیده ام واین رنج من تسکین پذیرنبوده ست من طبیعتأ، اگرنگوئید هیچ چیزم طبیعی نیست بلکه حوادث زندگانی آنرا فراهم آورده ست، برای این آفریده شده بودم که نقاش باشم، ببینید چه استعدادها برای گذراندن زندگی کورمی مانند، درحالیکه چقدرکورها به این عسرت دچارنیستند، دراین صورت من چرا باید درچاپارخانه خوشحال باشم؟ اوقات سودمند جوانی با استعداد درگوشه ی فلان بندرگاه، اینطورتلف شده و بی مصرف بگذرد، آیا تأسف انگیز نیست؟ مثل اوقات خود شما دراین بندر به من بگویید شما یا رفیق شما، یک بازیگرزبردست تآتربه شمارمیروید،اما دردهی به بافتن زنبیل مشغول هستید، هرقدرکه زنبیل بافی قشنگ باشد، من به حال شما تأسف می خورم آیا وقتی که هر کسی کارخود را انجام نمی دهد، زیان آن به دیگران بازگشت نمی کند؟
درآن روزها چرا من می بایست نترسم ازاینکه کم کم به تنفس درهوای محبوس چاپارخانه وزندگانی کارمندهای آن عادت کنم؟ مثل اینکه وظیفه ی من کشیدن سیگاروخم شدن روی کاغذ جات مردم ست واینکه سوی چشم خود را ازدست بدهم، متصل روزنامه بخوانم و احمقانه با خواندن خبرهای یکنواخت دلخوش باشم ودلیل بیاورم که باید همینطورزندگی کرد، من که رهبان نیستم تا مثل آن ها تنها باشم، اگرهمه ی مردم دردهات و به میل خود زندگی می کردند، پس کارشهرها و کارخانه ها چه می شد؟ آیا انسان چه تفاوت داشت با حیوانات که ازحال یکدیگر بی خبرمانده، هرکدام دریک جا دچارزیانی درزندگی خود می شوند، همه ی اینها راست ست وهرکدام به جای خود حقیقت دارند، اما چنان که گفتید، قضاوت را ببینید، کدام زیان ست که ما ازتصادم با زندگی دسته جمعی خود آنرا جلوگیری می کنیم، جزاتلاف وقت و بی فایده گذاشتن استعدادهای نهفته و گمنام چه کرده ایم؟ درمقابل چقدرکارهای عام المنفعه ست که درگوشه ی تنهایی انجام می گیرند؟ اما اگر ما می خواهیم ازخیلی جهات با حیوانات تفاوت داشته باشیم، کدام حیوان ست که زندگی خود را کورواینطورمقید وپرتکلیف ودل ناچسب می کند؟ آیا این افکارمرض جامعه ی انسانی نیست؟حیوانات درتلاش هستند برای زندگی خودشان،اما ما کارمی کنیم برای کدام منظور آیا برای اینکه نمک را به جای چوب استعمال کنیم؟ واوقات متمادی درهوای محبوس و به دنبال کارهای بیهوده افتادن، بی جهت به مصرف برسد؟ به عکس، حالاچپقم را درهوای آزاد ودرزیرصدای بال مرغابی ها می کشم، به به! چقدر به من لذت می دهد، با مثل شما دوستی حرف می زنم، درآن وقت، نه هردقیقه بیش ازآن اندازه که لازم ست ازعمرمن می کاست وبه نگرانی های من افزوده می ساخت. پدرم، سامسون ساهاکیان، خبرنداشت که بعضی اشخاص تنشان را به کارمی دهند اما دلشان درجای دیگرست، سعی کردم ازراهی، که خودم نمی دانستم چه راهی خواهد بود، وسیله ئی برای تسکین دادن رنجوری های درونی خود پیدا کنم، کم کم میل درونی، نسبت به خیلی چیزهای دلچسب، درمن کاسته شد، ازدیدن سبیل های آویزان وریش سفید و بلند پدرم، که روی سینه وقبای چرکسی اش پهن می شد، خسته شده بودم، وقتی که به منزل می رفتم،اندیشناک بودم، مثل این که نمی خواستم ازچاپارخانه جدا بشوم، اما کم کم ملتفت شدم روزهای بیکاری را که درخانه هستم، وبیشترشبها را با دختری که درجلوی پنجره ی خانه ی روبروی ما کارمی کند، دارم سرگرم می شوم، چند روز بود اورا می دیدم، می دانستم زیبا وقشنگ ست، بدون اینکه بین ما کلماتی رد وبدل شده باشد، می آمد درست در جلوی پنجره،درده زرع،دوازده زرع فاصله می نشست یا مشغول آرایش صورت خودش بود، یا چیزی می دوخت. مدت ها با موچین با ابروهایش ورمی رفت. «ملانصرالدین» می خواند،رمان می خواند، همچو بی حرکت می نشست ومژه هایش مثل دو تا خط نازک روی صورت مهتابی رنگش قرارمی گرفت، مثل اینکه ازمرمرساخته شده ست ودرمقابل چشم من گذاشته شده ست تا من به اونگاه کنم وچشمهایم خیره شودوخستگیهای چاپارخانه را برطرف کنم، این دختراسمش لوسیک بود، دختریک ملک دارخیلی معروف ازاهالی «شکی» که با پدرش به این ناحیه آمده بود، اما ازدست پدرش رنج می برد. برای اینکه پیروبسیارناتوان وبهانه گیرشده بود. امینی که مادرنداشت،می بایست او را تروخشک کند.
تند تند کارمی کردم، همکارهای من تعجبشان گرفته بود، می گفتند من زرنگ و روبه راه شده ام، بعکس، فقط یادآوری ازآن دخترمراجدی وکاری ساخته بود هرچه فکرمی کردم، هیچ چیزرامثل اودلچسب نمی دیدم، مژگان بلندوچشم های سربی رنگ داشت، وقتی می خندید چشم هاش براق می شد، هیچ وقت آن را فراموش نخواهم کرد، چست وچالاک در اطاقش راه می رفت، به طوری که خیال میکردی سایه بود،بعضی ازروزها زرد رنگ و لاغرمی شد وبازوهای لختش،نرم تروبی طاقت ترمی نمودند، بازمی آمد درجلوی پنجره وبه سبکی روی صندلی راحتی اش قرارمی گرفت، مثل خیالی ازصورت پریان، اینقدر لطیف وکم رنگ که انسان باورش نمی شد، شاید لوسیک به اندازه ی موهای زرد رنگش که بالای سراو شبیه به دسته ئی ازگل قرارداشت، نرم ولطیف بود، ازدیدن او خیال می کردم همه چیزخشونت خود را ترک کرده ست و با من نرم شده ست. یک ماه وچیزی بیشتر،ازاین واقعه گذشت، لوسیک دراین مدت هرروزنگاه خود را به من دوخته بود، نگاه های متناوب اوخاکستری ومتهم بودند، با نگاه های خود درمیان خیالات دورودرازگم می شد، اما ناگهان نقاش بینوائی را که پسریک مهمانخانه چی بیشترنبود، پیدا کرد، من این را به خوبی حس می کردم، مثل این بود که عمق قلب او روشن می شود عاقبت شوری به سرم افتاد وبود ونبود اودرپیش نظرمن یکسان شد.نمیتوانستم تصورنکنم که روی یک صفحه ی سربی رنگ، مجسمه ی نیم تنه ی اورا ساخته اند وجلوی چشمهای من نصب کرده اند، این صفحه ی بی حرکت، درکشش مه های غلیظ این رو و آن رو می شد، ازبالا و پایین، درروی جدارهای عمارت ها، دروسط کوچه، درهمه جا خود را در مقابل چشم من نمودارمی ساخت، بازلبخند میزد به طوری که دندان های سفید و براقش در میان قرمزی تند رنگ لب های او جلوه ی بیشترپیدا می کرد. بعد نرم و سبک با بخارهای دریا بالا می رفت وهمرنگ با همه چیزمی شد، هم رنگ با همه ی دخترها، همرنگ با هرتن وبدنی که من دوست داشتم. چنان چسبیده به پنجره ی اطاق من قرار می گرفت که گویا با لبخند شیرین ومحبّت بارش که بوی زندگی را می داد، می خواست با من حرف بزند می دانست من یک نفرهنرپیشه هستم، یک نفرنقاش، می دانست که من نگاه با محبت و پرالتماسم را به او دوخته ام، همینطورحالا دیگرموشکافی ها و کنجکاوی های مرا برای طرح کردن صورت او به خوبی شناخته بود، همه ی اینها را می فهمید و خیلی چیزهای دیگررا، که زن ها عمومأ ملتفت می شوند ولی به زبان نمی آورند. من هم به این گونه فهم او پی برده بودم وفهم این مطلب درمن شوروالتهاب بیشترتولید می کرد درعالم آرزو،صدای نفس کشیدن اوراهم می شنیدم،ولی ناگهان شبیه به کسی که ازخوابی سنگین بیدارمی شود وچیزهایی را که درخواب دیده ست، به طورنا مرتب به خود یاد آورمیکند راجع به چیزهایی که فی الوافع دراطراف من و لوسیک هستی داشتند فکر می کردم. چشمم به قلم موها که درمیان لیوان و درتوی رنگ دوده مانده وخشک زده بود، می افتاد. پرده وسه پایه جامد، همینطورمنتظرکارصاحب خودشان بودند، یک گودی مهیب بین اوومن بود گودی کوچه وعمارت هائی را که به ردیف هم دراطراف آن قرارگرفته بودند و پنجره هایی را که رو به آن باز می شدند، در نظرم بر آورد می کردم و اشخاصی را که با هم همسایه می شدند، به خاطر می آوردم.
کوچه مرطوب و تاریک بود، اشخاصی که درآن منزل داشتند، جل و پوست وگلدان های خود را آویزان و نمودارساخته بودند، ازصدای پاهای آنها، که ازته گودال تا طبقه ی فوقانی به گوش می رسید، منزجربودم، روزهای بارانی صدای چلپ چلوپ باران هم به آن اضافه می شد، همه چیزترومه آلود بود، بوی نم میداد، مثل اینکه این کوچه وزندگی مردم وتمام بندرگاه روی آب قرارگرفته ووجود این اشخاص که دراین کوچه منزل داشتند وجود لوسیک را آلوده وکم ارزش می سازند، اگرازپشت ابرهای دائمی، آفتابی کم رنگ محوطه ی پنجره واتاق لوسیک را روشن می کرد، خود اوهم روشن ترمی شد، پاک و پاکیزه خنده ها ونگاه های مبهم اونمودارمی شد. همینکه ازخواب بیدارمی شدم یا ازچاپارخانه به خانه می آمدم، چشم من به پنجره ی اتاق لوسیک بود، مخصوصأ حرف نزدن اورا دوست داشتم، ساکت بودن او شیرینی ولطافتی برای من پیدا کرده بود، اگرروزی او را نمی دیدم، دلتنگ بودم، پدرم وهمینطورمادرم، مانوک ساهاکیان، ازعلت دلتنگی های من بی خبربودند، خیال میکردند کارهای چاپارخانه ناچاربرای من سنگین تمام می شوند، پدرم درضمن دلداری هایش می گفت:«درعوض روزی می رسد میخائیل! که تو مدیرقسمتی هستی که الان درآن سمت کارمندی را داری» من هم«به خواست خدا»می گفتم و ازجلوی چشم آن ها دور می شدم که باقی حرف های آنها را لااقل نشنوم، هریک از کلمات آنها برای من مثل نوک نیشتربود، زهرآلود بود. زرد وفکورو بی قرار شده بودم، حواس من خوب کار نمی کرد، دراتاقم را به روی خودم می بستم تا ازشّرحرف های مادرم و خرده فرمایش های او آسوده باشم، پیر زن بیچاره نمی دانست برای چه پسرش ساعت های متمادی ازاتاقش بیرون نمی آید، شمایل مسیح را بالای سرمن چسبانده بود و برای من درکلیسا دعا می کرد و برکت می خواست. می گفت:«ای پدرآسمانی، پسرمرا رو به راه کن» داد وفریادش بلند بود:«پسرجان تو نمی خواهی نفس بکشی؟. حالا آفتاب شده ست، بازتوی اطاقت هستی؟ بازداری کارمی کنی؟ کارهای چاپارخانه کم نیست؟ باز داری آدمک می کشی؟» می شنیدم که به استاک خانم، زن تاجرداغستانی که همسایه ما بود، درخصوص من این طوردرد دل می کند:«کاهای چاپارخانه را هم ول کرده ست، به پدرش چند بارگفتم این پسره را به آدم کشی وا ندار، مثل آن نقاشی که خودت می شناسی هرکس شوراین کار به سرش افتاد، همه پول هایش را رنگ می خرد، عقل ازسرش بیرون می رود، دیگربه فکر زندگی نیست.» گفتم: راست می گفت ساهاکیان! این زندگی به کارهنروهنربه کاراین زندگی، آن طورکه لازم ست، نمی خورد، برای اینکه هردوبه درد هم بخورند، زندگی دیگر برای انسان باید ساخت، اما این چه رویه ی عشق بازی بود، رفیق؟ در رو درشدن با دختری که می گویی اینقدرقشنگ بود، آدم تا این اندازه خجالت بکشد؟ این عشق پاکان را ازکی یاد گرفته بودی؟ همه چیزدرعشق بازی شما و معشوقه ی شما بود، ولی بی جان بود، رنگ نداشت.» ساهاکیان گفت:«من هم همین فکر را می کردم. اما تقصیر ازمن نبود، یک روزبا انگشت های خود ازاو تقاضای بوسیدن کردم، این کارکه دیگرجان داشت، اما فورأ اخم هایش را توی هم کرد و لب ورچید، تعجب کرد، بعد پنجره را بست و تا چند روز دیگراو را ندیدم. نازوخود فروشی زن ها را نمی توان درتحت قاعده در آورد، ریاضی نیست، ازدلباختگی ها با وحشت واحتیاط شروع می شود، زیرا آرزوهای ما محدود و مقیدند. صبرکنید من حرف هایم را بزنم، درد من دارد تازه می شود، هرچند حالا شغال ها هم صداشان بلند شده است.» گفتم:« ضرری ندارد، نه ازجنگل و شب می ترسم، نه ازخوک ها و گرگ ها، حرفتان را بزنید، ما خودمان گرگ هستیم.» ساهاکیان آه کشید وادامه داد:« این دختررا که اینطورشیفته ودلباخته خود می دیدم، حرف نزدن اواسباب تعجب من می شد، لوسیک مرا سربه سرمی گذاشت، من هرکاری میکردم اوهم می کرد، اگرخودم را ازجلوی پنجره اطاقم دورمی کردم، اوهم ازجلوی پنجره ی اطاقش دور می شد، اگراندوهگین بودم، اوهم اندوهگین بود، بعد اگردستم را زیر چانه ام می بردم، اوهم دست هایش را زیرچانه اش می برد. آرزوی من فقط این بود:حالا که بیش ازاین به لوسیک نزدیک نمی شوم، لااقل رنگ آمیزی صورت او را تمام کنم، اگربه جای خود بی حرکت بنشیند، سایه روشن ها و رنگ آمیزی ها را شروع می کنم. اما ممکن نمی شد. ملایمت و سنگینی خود را از دست نمی دادم، می گفتم اینقدرحرف نمی زنم تا این که خودش حرف بزند و برای حرف زدن ناچار بشود.
یک روزبه عادت همیشگی جلوی پنجره ام نشسته بودم وداستان معروف «جنایت و کیفر» را می خواندم، گرم مطالعه بودم، همه ی حوادث به جا بود دراین کتاب،اما فکرمی کردم چطوریک جوان محصل که به شهر آمده ست، تمایلاتش نسبت به زن به قوه ی تمایلاتش نسبت به سایرمایحتاجش نمی رسد، یعنی برای نیازمندی که دارد، زنی را می کشد، پس ازآن این جنایتکه درمان به دردهای او می دهد، درموقع خود درد بی درمان او می شود. واو را با عذاب فکری رو در رو می دارد که خود را به مسببین این جنایت تسلیم بدارد و تسلیم شدن به آن اشخاص بد جنس یک عذاب فوق العاده برای او نباشد، من آن وقت تازه در خصوص این قبیل مطالب فکر می کردم، این داستان با اینکه درنظرم دلچسب واقع شده بود تا اندازه ئی، خیالی می آمد، افکارمن ازخواندن این داستان پریشان شده بود. خیال می کردم من هم لوسیک را کشته ام، نمی خواستم بدانم چرا اینطورخیال می کنم. ازکاوش دراین خیال، وحشت غریبی سرتا پای مرا گرفت،یک دفعه دیدم لوسیک درجلوی پنجره ی اتاقش، درحالتی که آینه به دست ایستاده ومژه هایش را چرب می کند، به من می خندد، آنقدرمستغرق درافکارپریشان خود بودم که به نظرم آمد لوسیک دارد به فکرهای من می خندد، بعد فکرکردم که همین هم علامت علاقه ومحبت ست، فکراواین ست که با جوانی که فقط کارش خوردن و آشامیدن نیست زندگانی خواهد کرد، انسان حساس با دوست وهمسرش که حساس نیست، نمی تواند صمیمیت پیدا کند، خوردن وآشامیدن و به خواب رفتن، هنرنیست، کارانسان فقط همین نباید باشد. این کارخرگوش وکبوتروقاقم ست زندگانی انسان می تواند شامل فوائد ولذت های دیگرهم باشد. کارهای عام المنفعه را می گویم، آنهم جزوهمان لذت هاست، هرچند که آنها هم به قول شما بلاخره به همین خورد و خواب مربوط می شود، درضمن این فکرها کتاب را روی بالین خود گذاشتم و راست در مقابل پنجره ایستادم، من هم لبخند آوردم، لوسیک بیشترخنده اش گرفت، همینطورمیخندید وعقب عقب می رفت وجلومی آمدوصدای خنده اش بلند ترمی شد مثل این که صدای خنده ی اودراتاقی که دیواربه دیواراتاق ما بود انعکاس پیدا می کرد. بقدری خندید و با دست هایش اشاره کرد که آینه ی کوچک ازدستش به زمین افتاد، من صدای آینه را شنیدم، در روی یک ظرف فلزی صدا کرد، آن وقت جلوترآمد درست جلوی پنجره و با انگشت های قشنگش شکل دلتای نیل راروی هوا کشید،شکل یک مثلث را،وهمین شکل راروی سینه ی خود گذاشت،نمیتوانستم این شکل را وفکرهائی راکه به واسطه ی آن درسرم پیدا شده بود، ازسرم بیرون کنم،تاچند دقیقه بجای خودخشکم زدوبعد مثل دیوانه ها دراتاق قدم زدم، نمی دانستم به کجا نگاه کنم،خودم ازاین حالت خودم خجالت کشیدم،چه زیباست زندگانی وچقدر مملواززیبایی،اما ما به دست خودمان آنرا به نیستی تحویل میدهیم، آنرابا نا امیدی وجنون وجنایت، آلوده می داریم، بعد میگوئیم چرا اینطورشد؟ اما خودمان خواسته ایم که اینطور بشود همه ی ما سرگذشت هایی را خوانده ایم یا شنیده ایم و یا به چشم خود ناظر بوده ایم که یک زن دردست یک مرد برای چه جورتوقعاتی کشته می شود، تا به جائی که مردی که خاطر خواه زنی ست به آن زن می گوید:« بمیرتا من راحت باشم» برای چه این همه بی رحمی و زمام گسیختگی؟ درصورتیکه پایه واساس آن، خواستن ودوست داشتن بوده است، می بینید حرف های شما را فراموش نمی کنم، ببینید چه جورهمه را عینأ نقل میکنم لوسیک باعث شد که من چیزهائی را که فهمیده ام، بیشتربفهمم، حالا که درهرکلمه به قدر هزارکلمه معنی می بینم، می گویند انسان حتمأ به مقصودی نباید برسد، به قول شما برای اینکه نمی خواهند درست قضاوت کرده باشند،اینکاربرای همه سودمند نیست،به این جهت زندگانی ازطرفی وما ازطرف دیگر می گذریم، بیگانگی ما با زندگانی ست، هیچ چیز به جای خودش نیست، برای چیزهای زیبا آه می کشیم، اما این باز خواست همیشه به جای خود هست: چرا مواظب نظم و شرایط اخلاقی نبوده ایم و ومتانت و بردباری را از دست داده ایم، برای منکه آن وقت ها خیلی جوان بودم ودختری را آنطورمطابق میل وسلیقه ی خود پیدا کرده بودم، متانت وبردباری چه تقاضا می کرد؟ من به ساهاکیان گفتم:«هیچ،ازاین بیشترچه متانتی که توعشقت اینطورلوس وبی مزه باشد بطوریکه خودت میگویی کلمه ئی حرف با اوبه میان نیاورده بودی.» ساهاکیان با کمال عجله حرف مرا برید وگفت:«درصورتیکه لوسیک برای زندگانی با من جان می داد ومن می بایست کارم را زودتریکطرفه کنم. نگفتید چرا؟ برای اینکه پدرش متمول بود، بعدها با این پول، به صواب دید خود لوسیک، من می توانستم به شهررفته مدرسه ام را تمام کنم، من حرف راست را می زنم، به شرط اینکه خیال نکنید من آدم خون طمعی بودم یا او را برای پول پدرش دوست داشتم، هرگز این عقیده درمن رسوخ نداشت، چه میراث خوار، چه مرده خوار. خودتان بارها گفته اید نیازمندی ها، همین هوی وهوس هائی که اول چیزی به نظر نمی آیند، انسان را دزد و جانی می کنند، همه این را می دانند، امیدواربودن که ازدزدی و جنایت، بدتر نمی شود. اگر محصلی زن صّرافی را کشت تقصیر نداشتف بدبختی هم نبود، بخت کدام ست که بدبختی معنا داشته باشد؟ زیرسرنیازمندی های گوناگون ست، انسان ازاین امید به آن امید، مثل مرغ ازاین شاخه به آن شاخه پرواز می کند، ممکن است دریک جا حادثه روی بدهد. همه ی مردم نمی توانند هوششان را برای فراهم آوردن پول به مصرف برسانند، کسی که ذوق واستعدادی دارد، این عرضه را نخواهد داشت. به قول شما دنیا پُرست از نا توانایی ها و نتیجه ی توانایی هایی هستند که درجاهای دیگر به مصرف رسیده اند، مربوط به دانایی نیست، چه بسا دانایی ست که انسان را ناتوان می کند، من آن وقت که این دختر را دوست می داشتم، هوس وعرضه ام به مصرف دیگری می رسید، این بی عرضگی که متوسل به پول مفت شده بودم، برای من عیب نبود، بگذارید همان انسان ها را بی عرضه خطاب کنند، اقلأ، آدم لیاقت خود را از دست نداده و به اندازه ی آنهایی که اینطور خطاب می کنند، احمق نشده ست، این عرضه چه افتخاری ست، در صورتیکه یک یهودی بی سواد به درجه ی اعلای آن می رسد؟من یک یهودی را سراغ دارم که یک نفردستفروش بیشترنبود اما امروزبا فروش کتاب، یک کمپانی است.» برای این که ساهاکیان ازحرفش دورنشده باشد گفتم:«شما حرفتان را بزنید،اگربیشترازاین ازعرضه وکفایت یا خون طمعی تعبیروتفسیربکنید، به من برمی خورد، مثل اینکه خیال می کنید پول زیاد پیدا کردن را من عرضه می دانم، اما هیچ هنروری ازاین عرضه سهم نمی برد، من شمارا می شناسم. نتوانسته اید تحصیلاتتان را تمام کنید، آن وقت هم اگرشما را می دیدم و می گفتم که ذوق واستعداد دارید و درخوراین هستید که دختری به قشنگی لوسیک شما را دوست بدارد و هیچ عیبی درشما نیست،چشم داشتن به پول آدم هائی مثل پدرلوسیک،که مثل خوک خورده و گنده شده اند، مرده خواری نیست، فضیلت ست، پیداکردن وسیله برای این ست که استعداد وآن لیاقتی که درآدم هست درجای خودش به مصرف برسد، اگربرخلاف این می بود، عجیب بود، من می گفتم سودی را که ممکن بود از شما به مردم برسد، دریغ داشته بودید. شما که مثل بعضی ازآدم ها نبودید، من خیلی آدم ها را می شناسم که دراول جوانی ردیف نقاش یا شعرا قرار گرفته اند، بعد بنا به گفته ی کسانی، همین که به خانه ی عقل رسیدند، دنباله ی این کارها را هم ول کردند.» ساهاکیان خندید،درتوی چهره ی خاکستری رنگ شده ی اوچشم هایش برق زد، حالت چشم های او به واسطه ی تاریکی ودرروشنایی ابرها،وحشتناک بود، وقتی هم که حرف می زدوحشتناک ترمی شد گفت:«خیلی استعدادها وسیله هایی هستند که فقط برای بهتر بدست آوردن پول امتحان می شوند. اما من که آنقدر شوق داشتم. حالا یک چپق دیگربکشم، شغال ها هم از توی جنگل برای ما بخوانند تا باقی حرف ها را بشنوید، مزه اش دراین ست که چطوربا هم دیدار کردیم.» بعدچپقش را آتش زد، این باردرروشنایی کبریت دیدم که برخلاف آنطورکه تصورمیکردم چهره ی اوازهم بازشده، این حالت شعفناکی او،اراده ومتانت فکر او را می رسانید، ولی بازآه کشید، گفت:«مادرم که کم کم پی به اسرارپسرش برده بود، اینطوربه من نصیحت می کرد:«پسرجان! احمق نشو، یک دخترمتمول که پدرش ملک دارست،هیچ وقت به یک کارمند کم جیره ومواجب چاپارخانه علاقه پیدا نمی کند، شیطان دارد تو را گول می زند. به جای اینکه پول هایت را رنگ بخری که عکس او را بکشی، یک پالتو بخر، می دانی ساهاکیان که زمستان نزدیک ست، چکارمی کنی؟» درجواب حرف های مادرم پوزخند می زدم، خیلی که حرف می زد، می گفتم:«مادر جان مرا به حال خودم بگذار» و دردلم می گفتم پیرو پوسیده که می شوند، قضاوت هاشان هم پیرو پوسیده می شود، همانطورکه یک دانه نارنج توی اطاق من افتاد، کار، کارلوسیکا بود، مدت ها جلوی پنجره ی اطاق نشستم، اما اورا ندیدم، گفتم بهتراین ست که رنگ آمیزی صورت لوسیک را تمام کنم. حالا که این دختراینطورمرا دوست دارد، حواسش پی هیکل و موهای من نرفته باشد. راستی راستی بداند که من چه کاره ام، من یک نفر نقاش هستم، روزی که چشمش جلوی پنجره ی اتاق من به صورت قشنگ خودش افتاد، آن وقت می دانم چه کارها خواهد کرد. اما همینکه دست به کارصورت لوسیکا شدم، دیدم که جعبه ها رنگ ندارند، پول هم برای خریدن نداشتم، عصبانی شدم، دریکی ازاین روزها به حالت عصبی، سه پایه را لگد زدم و پرت کردم به آن طرف اتاق، بعد فکردیگری به سرمن آمد، به خیال افتادم به جای همه این کارها زودتربا لوسیک طرح صحبت را بریزم، نقشه ئی که کشیدم این بود که نارنجی را که لوسیک به اتاق من انداخته ست، جواب بدهم، وقتی که پنجره را باز می کند، آنرا درست به سینه ی او بزنم و بگویم که تو را دوست دارم.» ازاین حرف ساهاکیان ومن لبخند آوردم، هوا که تاریک ترشده بود، شورحرف زدنش هم گل کرده بود، همینطورمی گفت، حرف ها را خوب و بد نمی کرد، گفتم:«ساهاکیان! راست می گوئید،درقبیله ی ما هم کوه نشین ها همینطورعشق بازی می کنند، البته جائیکه زبان وشیرین کاری های زبانی نیست،اینجورشیرین کاریها هست، پدرم ازیک گاوچران که شکارچی هم بود حکایت می کرد که برای فتح باب با دختر گاوچران دیگرکه دوست می داشت، تیرانداخت آفتابه ئی را درتوی ایوان پهلوی دست دختربود، با گلوله زد. ساهاکیان خجالت کشید، چند پک پی درپی به چپقش زد و دود آن را پرت وهوائی ازدهان بیرون داد، گفت:«البته خودم هم حدس می زدم کارجنون آمیزی ست، راه های دیگری هم درنظرگرفته بودم، آخرخواب دیده بودم که ازلوسیک جدا شده ام، این خواب مرا زرنگ و کارآمد ساخته بود، فکر می کردم چند روزدیگردیگ عروسی را بارمی کنیم، ازتصمیم من مادرم خبر نداشت، با اوهم که پیربود ومثل پدرم همه اش راحتی خودش را درنظرمی گرفت، دراین خصوص نمی خواستم حرف بزنم، هیچ وقت آن ساعت خوش را فراموش نمی کنم که لوسیک برمن پیش دستی کرد وخودش پنجره را باز کرد وبا من حرف زد. تمام آن روز را من درخانه انتظاربازشدن پنجره اتاق او را می کشیدم، چشمهایم ازبس نگاه کرده بودم می سوخت، سرم گیج می رفت، صدای مادرم درگوش من زنگ می زدکه می گفت:«پسرجان! امشب را زودترمی خوابی، فردا یکشنبه ست باید به کلیسا بروی» وقتی به یاد سفارش های اومی افتادم بیشتررنج می بردم، چه آرزویی در کلیسا برآورده می شود، درصورتیکه دراین دنیا برآورده نشده ست؟ اما لوسیک مرا ازکسالت این رنجوری بیرون آورد، چنانکه گفتم خودش پیش دستی کرد و با من حرف زد چقدرمهربان وبا نزاکت شده بود. گفت:«اگروقت دارید،اگرمایلید» با وجودی که سرم را خیلی از پنجره جلو آورده بودم، بعضی ازحرف های اورا نفهمیدم،آخرسربلندترحرف زدگفت:«ساعت هفت دربندرگاه.» وهمینکه دید درست نمی شنوم، بازحرفش را تکرارکرد، ولی منتظر نشد که من به او جواب بدهم، پنجره را بست ورفت، دیگرآدمی نبودم که امشب را زودتربخوابم برای اینکه صبح به کلیسا بروم، دل توی دلم نبود،پیش ازساعت هفت دست بکاررفتن به بندرگاه شدم. تولستوکم راعوض کردم، یک تولستوک نوو قهوه ئی رنگ داشتم به تن من خوب برازنده بود، موهای سرم را شانه زدم، هرطورکه لازم بود خودم را آراسته کردم، دیگرنگویید چرا ساهاکیان عرضه نداشت، برای اینکه می خواستم ازلوسیک دلربایی کنم، چه درد سر که چه ذوق و شوقی، که درآن وقت جوانی به انسان چیز می فهماند، مرا ازخانه بیرون برد، بدون هیچ مانعی و رادعی، مثل کبوترها ی هوا که درروی آسمان آزاد هستند، مثل این مرغابی ها که از بالای سرما پریشان زوزه می کشند و می گذرند، همه اش لوسیک جلوی چشم من بود، فکرمی کردم حالا دربندرگاه چشممان توی چشم هم می افتد و چه حرف ها با هم می زنیم و من به او چه جواب می دهم دربین راه به مردم تنه می زدم وبا کلمه ی«ببخشید»رد می شدم همینطورنفس زنان راه می رفتم، آدم ها، کوچه ها وچراغ ها که روشن می شدند، به نظرم تاروتیره می آمدند،من درآنروزها شوریده وپرالتهاب بودم، خیال می کردم مردم هم همینطورند،این دنیا که همه اش مملو ازسردی وفقط انبارگندانیدن غذا به نظرمی آید،این آدم ها که عمرشان درپی کارهای بیهوده به سرمی رود حالاعوض شده اند ودنبال عشقشان دارند می دوند آنها هم لوسیک هائی دارند، مگرعمله ها که ازکارروزانه خسته شده، درقهوه خانه ها روی سکوها به دورهم حلقه زده اند آن بیچاره ها عشقشان مرده ست؟ من ازاین بهره مندی خودم درمقابل بی بهرگی آنها وخیلی بیچارگان دیگرشرم زده نمی شدم، کمی خوشحال و توانایی کافی ست که ما ازدرک بدحالی و ناتوانائی های دیگران دورکند، وانگهی من حالا داشتم رو به زندگانی حسابی می رفتم، بازهم بگویم زندگانی یی که آدم پول داشته باشد و بتواند ازاستعداد خودش بهره مند شود، فکرمی کردم که چقدربی نوایان محرومند، نه از خوراک و پوشش، ازخیلی چیزها، بیچاره ها عاقبت فهم نکرده می میرند، مثل میوه ئی که له شده وهیچ کس نهال برومند آنرا دیگرنمی بیند، همینطورعمرشان درقهوه خانه ها به دلتنگی و شکایت می گذرد تا اینکه ازآن هم خسته می شوند.» میخائیل ساهاکیان حرفش که به این جا رسید آه کشید، بعد گفت:«چقدرجوان بودم! خام و بی تجربه، درخصوص هیچ چیز فکرنمی کردم،همینکه ازچیزی خوشم می آمد،درخاطرم خطورنمی کرد که آیا ازنزدیک هم همان زیبایی را خواهد داشت یا نه؟ آیا به همین آسانی که آدم چیزی را دوست می دارد، می تواند روزی هم به آن برسد. یا این که اشکالاتی در پیش هست؟ این از کمی یا زیادی هوش نبود، ازجوانی بود، ازخامی و بی تجربه گی که قضاوت های ما هم ثمره ی آن واقع می شوند، انسان درهرمرحله ازعمرخود به کارهایی که دریک مرحله جلوتر کرده ست، به چشم حقارت نگاه می کند، می بیندکه چقدرخطا کار وخام وزودپسند بوده ست، پس کدام قضاوت با ما حقیقتی وفق میدهد؟ به چه چیزباید اطمینان کرد وچه چیزمیزان برای تمیزودرست یا نادرست فکرما می تواند باشد؟ درآنروزها ناپختگی های جوانی ضررش شامل حال من شد، من دانستم که چقدرخام وبی چاره ام، وقتی که نفس زنان وخیس ازعرق به بندرگاه رسیدم، لوسیک را دیدم با یک جوان تاتار قدم می زند، دارد می خندد، صحبت می کند، هنوزهوا تاریک نشده بود،این جوان را تا دیدم شناختم، کلاه پوستی، چکمه های تیماج و لباس چرکسی درتن داشت، پسر یکی ازمتمولین بود که دربندرگاه همه اورا می شناختند، اگرچه می گفتند پدرش گاومیش فروش بود، مثل پدررفیقمان« آلیش بیک» ازهمین حرفه ی گله داری به این درجه تمّول رسیده بود، هرکه بود، چشم همه را روشن می کرد ومهم تراین که همه ی تمولش را پوست کنده و دست نخورده برای این پسرمی گذاشت، اسمش نجیب علی رشیداف بود. این پدروپسردرهمسایگی ما، دیواربه دیوار، منزل داشتند، چهارسال می شد، کارنجیب علی درتمام این مدّت معلوم بود، عیاشی وخوش گذرانی، شراب زیاد می خورد، با زن ها زود آشنا ئی پیدا می کرد، به این واسطه زن ها هم او را دوست داشتند، فقط ازخواندن و فهمیدن بدش می آمد. میگفت:«زندگانی با این همه زحمت تحصیل درمدرسه کشیدن چه فایده دارد،انسان پس فردا می افتد می میرد،چه بهره ئی ازعمرخودبرده ست؟ مگرآنهایی که درس نخواندند زندگی نمی کنند؟» به این واسطه زود وخیلی زود درخط کارهائی افتاد که ازاو بزرگ ترها می افتادند. من هر وقت اورا می دیدم دیدم نفرت می کردم، اما گاهی می دیدم دربندرزن های دهاتی را که می گویند قانع وخوش مزه هستند، وارسی می کرد. ببینید اخلاق را وخون طمعی را، دیگرنمیدانم با لوسیک از کجا آشنا شده بود، ازدیدن او خون درعروق من جوشید، اول خیال کردم لوسیک از دیدن من مضطرب خواهد شد. اما دیدم به من نگاه می کند ودست او دردست این جوان است» دراینجا حرف ساهاکیان را بریدم وگفتم:«شما با دیدن این چیزها وخیلی چیزهای دیگر هرگز با تجربه و پخته نمی شوید، چه اهمیت که دختری ازدست شما رفت، هنوزکه مال شما نشده بود، شما ازبسکه غصه خورهستید، این طوردودی شده اید، اینطورنیست؟»اما من با این حرفها می خواستم فکرخودم راعوض کرده باشم، بعد به اوگفتم:«توتون شما هم بوی تنباکورا می دهد، آقای ساهاکیان! حالا اگردختری را بخواهید وازبوی توتون بدش بیاید چه خواهد شد؟ ازجا تکانی بخوریم، فکرروزهای آینده مان باشیم، این کاربهترست، ممکن ست آینده ناگوارتر باشد.» درضمن فکر می کردم مردم چطوردچارخاطره های تلخ هستند، درصورتیکه از سیمای آنها نمی شود حدس زد و آدم می بیند که خوشحال نشسته اند و شوخی می کنند و لبخند می آورند. همینطوردربین راه ساهاکیان را متوجه شب وجنگل و راه کردم ومتصل می گفتم:«چقدرقشنگند این کوه ها! حالا درتاریکی فرورفته اند، تنها چیز سیاهی به نظر می آیند، آیا درآنجا کسانی منزل دارند؟ دخترهای دهاتی را چه می گوئید که کم حرف می زنند ونگاه زیاد به آدم می کنند وزیاد می خندند، اما همه جا روی خود را ازما میپوشانند؟ اگرما هم روی خود را ازآنها بپوشانیم، دیگرچه می شود؟» درهمین حوالی ممکن بود میخائیل ساهاکیان به یاد یک شب اواخربهاربیفتد که زمین و علف های آن عطرمطبوع خود را در اطراف جنگل پراکنده می داشتند، من و ساهاکیان هم با زن هامان زیردرخت ها لم داده بودیم، می دیدیم که ماه درست بالای دریا وروی موج هاست، موج ها ازتابش ماه، روشن ودرخشان شده بودند وروشنی ماه حاشیه ی ابرهارا شفاف می کرد، جلوی چشم های ما برگ پهن اسپیدارتلوتلومی خورد وما ماه و دریا را ازلای آن برگ ها تماشا می کردیم. برای اینکه بازفکرخودم وساهاکیان راعوض کنم، همان شب اواخر بهاررا به یاد او آوردم، گفتم:«ساهاکیان! یادت می آید بلبل ها چه شوری برپاکرده بودند؟ من آتش روشن می کردم، زنم با زن توچای دم می کردند.» اما میخائیل ساهاکیان حواسش پرت بود، تندتند با خودش حرف می زد، بعد که دید من ساکت شده ام تا چند قدم به صدای پاهای خودمان به روی شن ها گوش داد وبعد بازمرا مخاطب قرارداد:«آیا راست نمی گویم انسان باید آزادانه دوست داشته باشد؟ اما آنها دوست آزاد وسرشارازمحبت وصدق وصفای آدم نمی شود، دوست پول وفرش واثاثیه و ظاهردروغ، دوست یک پالتوی درازو یک جفت دستکش می شوند و با این حساب، خوشگل ترین زن ها مال احمق ترین مردها ست، هنرشان این ست که خوب بخورند و خوب چاق بشوند وبازاشتهای خوردن داشته باشند.» میخائیل ساهاکیان دراینجا به حالت عصبانی گفت:«بی چاره ها!»ومن که می خواستم رشته ی حرف را دوباره از دست او بگیرم، دیدم ساهاکیان عجله اش درحرف زدن زیادترشد، اگرچه حالا کند وسست راه می رفت و صدای با قوّت پاهای پت و پهن او را به خوبی نمی شنیدم اما زبانش تند و توانا شده بود، به اندازه ئی که آدم را خسته کند، توانایی داشت. به یاد چنگرهایش نبود که بعضی ها به شکمشان تیر خورده بود و گفته بود باید زودتربه منزل رسیده، بدهم آن هارا پاک کنند، با مهابت وقوی هیکل شده بود وحالا که پهلوبه پهلوی من راه می آمد، درنظرم گنده ترشده بود، نمی دانستم چرا؟ می گفت:«صبر کنید.ببینید آخرش چه شد، من تصمیم گرفتم حالا که اینطورست و لوسیک ازریخت من خوشش نیامده ست، اورا فریفته ودلباخته هنرخود کنم، ازهرراهی شده ست، زندگی اورا با این جوان تاریک بدارم، وسیله ی این کارهم چهره ئی بود که ازاوساخته بودم.» بعدازکمی مکث ساهاکیان بازگفت:«یک ماه ازواقعه گذشت، من وپدرم آن خانه ی محقررا ترک کرده بودیم، لوسیک هم با نجیب علی ازدواج کرده بود،با وجود اختلاف مذهب، چرا که نجیب علی مسلمان ولوسیک عیسوی مذهب بود، چون صحبت ازپول و تمول درمیان بود، اختلاف مذهب مانع ازدواج آنها نشده بود و جشن مفصلی گرفته بودند همه ی روسای ادارات، افسرها وآنهایی که دربندرگاه شهرت و تمولی داشتند، درآن جشن حاضر بودند، دوتا پدرها به هم افتاده بودند و ازاین پیشامد که تمول آنها را روی هم می ریخت، خوشحال بودند، آن وقت عروس و داماد درمقابل آنها ایستادند و به سلامتی آنها شراب خوردند، چند روزبعد ازهمین جشن بود که من صورت لوسیک را برداشته، به مهمانخانه ی بندررفتم، می دانستم که با شوهرش هرشب به آنجا می آیند. پیش ازازدواج با لوسیک هم این جوان هرشب به آنجا می رفت، درآنجا عده یی رقاصه و مردمان خوشگذران وبد مست که درآخرشب سربازی یا سر تصاحب زن ها کارشان به زد و خورد می کشید، وعده گاه داشتند، گارمون می زدند، لزگینکا می رقصیدند، آنجا کورشون های خوب وگوارا پیدا می شد، اما خوب یا بد، به من چه، من مقصودم نه شراب بود، نه لزگینکا، وقتی بطورساختگی روی صورت لوسیک کارمی کردم، زیرچشمی حواس من به طرف لوسیک بود، می دیدم چطوربه آن جوان اظهارعلاقه می کند و شراب می خورد چقدرجلف واطواری ست ومواظب ست ببیند چه کسی به او نگاه می کند جلوی آنها یک میزچند نفری را عده ئی ازجوان های تاتاراشغال کرده بودند که چشم ازچشم لوسیک برنمی داشتند، اورا می خوردند ولوسیک هم محرمانه با آنها نگاه ردو بد می کرد، وقتیکه مشتری ها ازپهلوی من می گذشتند ومی دیدند که صورت لوسیک را می کشم، بیشتربه او نگاه می کردند واورا به همدیگر نشان می دادند، آنهایی هم که خیلی مست و بی نزاکت بودند، می گفتند:«نقاش باشی! برایش دُم بگذار» گاهی می گفتند:«یک لیوان شراب هم به دستش بده، اگرخودش دراختیارت نیست، صورتش هست» من خیال می کردم که لوسیک این گوشه کنایه ها را می شنود، یکدفعه دیدم که با شوهرش بالای سرمن ایستاده ست. نجیب علی شوشکه ی نقره کوب کارکوبا را که مخصوص جوان های خیلی شوخ و شنگ ست، آویزان کرده بود، کمربند مینا کاری اش، کارقفقاز، درروی چوخای ممتازبرق میزد مثل زنجیرنقره ی درشت باف که ازروی لباس چرکسی اش آویزان بود، هرچند من به سرتاپای او وقع نمی گذاشتم وخیال نمی کردم جز یک آدم احمق که عمرش مثل عمر گوسفند و سموربسرمی رود، کسی بالای سرمن ایستاده ست، بازهم برتری اورا برخودم درانظارحس می کردم، پوست کلاهش کافی بود که سرتا پای یک نقاش بی نوا را بخرد. با شوشکه اش پدرم را ازدست قرض آزاد میکرد، این توانایی ها همه درخارج هست، چه ما بخواهیم وچه نخواهیم وبه خودمان اهمیت بدهیم،آنها نمی بینند،نمی شنوندوکارخودشان را می کنند و کارما،هنرهائیکه به آن می نازیم، یک تفریح کورکورانه وعادی را برای آن ها داراست، مثل این که یک پک به سیگاربزنند، چه نجیب علی، چه آدم های دیگر، وقتی که نوک شوشکه اش تلوتلو خورده، به میزوصندلی می خورد، خیال می کردم پیش «سالدات»هاهستم، لوسیک هم یک زن هرجایی ست که معنی خودش را نمی فهمد و آنطورآزادی را آزادی می داند، امشب باید کارمن با این جوان به زد و خورد برسد. وقتی دیدم راجع به صورت لوسیک حرف می زد ولوسیک نگاه می کند، قلم مورا در روی پرده، همینطورکه شستی به روی دستم بود، روی قلب لوسیک گذاشتم، درصورتیکه درآنجا رنگی نبود که عوض بشود، عمدأ این کاررا می کردم که به او مطلبی را گوشزد کرده باشم. اما لوسیک خودش را جدی نگاه داشته بود که من حس می کردم نمی خواهد به روی من بیاورد که ازدیدن صورت خودش خوشحال ست، نگاه های پی درپی من اورا جری ترمی ساخت،درحالتی که من تمام تنم می لرزید، هم می خواست وهم احتیاط میکرد می دانی ساهاکیان بی نوارا چه جورنگاه می کرد؟» گفتم:«همانطورکه همه ی پولدارها به آدم های فقیر و بیچاره نگاه می کنند، چرا اشتباه می کنید،دلش می خواست،درصورت انسان که بود، اما رضامندی نمی داد، زندگانی مابین خواهش ها وتوانایی های ما جدایی انداخته ست.ممکن ست زنی هنرپیشه ی فقیری را بخواهد اما این خواستن دلیل براین نیست که بتواند با او زندگی کند، خیلی احمقانه ست اگربا این حرف همیشه خودمان را گول بزنیم که توانستن فرع بردانایی های ماست، با این عقیده ازچوب، شمشیرساخته ایم. افسوس! همه چیزرا با خیال نمی توان ساخت!» میخائیل ساهاکیان گفت:« تصدیق می کنم.» سرش را تکان تکان داد، گفت:«چه باید می کردم، وقتی که توانایی نداشتم،خواستن چه فایده داشت؟ همین خواهش بود که مرا به اشتباه انداخته بود وازظاهرحال لوسیک خیال می کردم که لوسیک عاشق و دلباخته من ست، درصورتیکه درنظراو نقاش نفهم و بی نوایی بیشتر نبودم، آیا ما درمقام حسن وتمیزکمترازاوئیم، ما که اینطورقضاوت می کنیم؟ ماهم که چیزی می فهمیم، به ظاهراشخاص اهمیت می گذاریم، همینکه بی وقار باشند وبه روی ما بخندند، اگرهنرمندی زبردست هم باشند، به روی هنرآنها بنابرسلیقه و خود رأئی های خودمان هزارعیب می گذاریم، با این کارتسلی به خودمان می دهیم. در عین ناکامی، کینه ها و حسادت ها را جا به جا می کنیم. یک چیزهمیشه مارا درکاردوستی و نزدیکی با اشخاص می ترساند و آن این ست که چیزی ازبهره مندی های زندگانی ما را کاسته نکنند.» دربین این حرف ها میخائیل ساهاکیان صدای خود را قوی ترساخته، در حالیکه دندان هایش را بهم فشارمی داد با کینه ی تمام گفت:«من هم هزارمنات آن وقت به تابلوبها گذاشتم که این جوان ممسک و پول جمع کن دلش نیاید بخرد، می دانید هزارمنات آن وقت برای یک صورت خیلی بود، ولی غافل ازاین بودم که پیش ازحرف من لوسیک زیرگوش جوان خوانده بود که نخرد، پولش را برای خریدن تابلوحرام نکند» این حرف را ساهاکیان چند بارتکرارکرد، هردفعه با صدای بلندترو پرکینه تربازگفت:«پولش را حرام نکند، اما من چشم براه پول او نبودم، این تابلوهنوزپیش من ست، ازدیدن آن به یاد روزهای گذشته ام می افتم وآن شیرینی ها مانند چیزهای تلخ درروی زندگانی من قرار می گیرد، هنوزلوسیک را فراموش نمی کنم، چه چشم های خوش رنگ، چه انگشت های ظریف وچه خنده های شیرینی داشت، آیا به کجای دنیا رفته ست؟پولهای دوتا پدرها تمام شده ست یا نه؟» وقتی به بندرگاه رسیدیم حرف های اودرگوش من زنگ می زد، کیفی که سرگذشت او به من داده بود، با وجود این که زیاد پرحرفی کرده بود، حالت مخصوصی درمن ایجاد کرده بود، چیزهایی درگذشته زنده کرده بود. هردومان همینطورساکت از روی پل رد می شدیم، این پل ازتخته ساخته شده بود، برفرازرودخانه که آن هم آرام و ساکت قرارداشت، صدای پاهای یکدیگر را در حین اینکه رد می شدیم، می شنیدیم، پاهای ما درروی تخته ی پل بیش ازصدای پای دونفرهمهمه برپا کرده بود،اما سروکله ی مردم ازدرگاه های قهوه خانه ها پیدا بود، چراغ ها ازلای شاخه ها ی بی برگ درخت ها، در این هوای نمورومه آلود روشنی خود را به ما نشان می دادند، چراغ های قهوه خانه که شعاع نارنجی رنگ خود را روی کف رودخانه انداخته بودند، درمغزما سرگیجه و سنگینی فراهم می آوردند، قایق هایی هم که ساکت و به حالت بی نوایی وغمگینی با زنجیرهاشان آنها را یک جا جمع کرده وبه ساحل قفل کرده بودند، همین حال را داشتند. مثل این که هرچیز گیج ومنگ شده بود، روشنایی های روی آب هم، سنگین ولخت، پایین و بالا می رفتند و مثل زنجیر طلا از هم گسیخته می شدند و دوباره به هم می چسبیدند. آن ها هم گیج و منگ بودند. به آن طرف پل که رسیدیم، گاومیش ها را دیدیم که در لجن زارهای اطراف رودخانه ایستاده اند و سیاهی مهیب تن خودرا به ما نشان می دهند. از پشت سر آن ها شعاع چراغ ها در روی رودخانه باز پیدا بود.
                                                                                               

  نیما یوشیج دربند ۱۳ مرداد ۱۳۱۵

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012