مجموعه در باره نیما، مصاحبه آرمان میرزا نژاد با شراگیم یوشیج

گفت و گوی من با « شراگیم یوشیج » یگانه فرزند « نیمایوشیج » که قرار بود در روزنامه آرمان امروز چاپ شود و گفتند که به این مصاحبه مجوز چاپ داده نشد…!

(این نوشته ی خط خطی قراربود درروزنامه شرق وآرمان چاپ شود ولی نشد.)

سوال : جایگاه نیما یوشیج به عنوان یک شاعر نوگرا و جریان ساز درتاریخ شعر مدرن فارسی ، امری انکار ناپذیر است ، آیا کوششی دراین زمینه برای ترجمان آثار شعری و نظریات او به زبان های زنده دنیا صورت گرفته است؟

جواب: تا کنون اشعار زیادی [از نیما] به زبان های روسی، انگلیسی، فرانسه، اسپانیائی، آلمانی و ترکی ترجمه شده مشهورترین و نزدیک ترین ترجمه منظومه ی افسانه توسط نویسنده ، شاعر وایران شناس فرانسوی دکتر روژه لسکو بوده ا ست.
روژه لسکو می نویسد: ( از میان تغییرات بسیاری که درطول نیم قرن در ایران پیش آمده، مسلما یکی از مهم ترین آنها، انقلاب شعری ست که به دست نیما یوشیج رهبری شده ست )به نظرمن این ترجمه به فضای کاری شعری نیمای بزرگ نزدیک ست و همچنین مارگاریت سیمون ، دختر پیرسیمون : سردبیرروزنامه لوموند پاریس که پایان نامه دکترای خودش را برروی نیما یوشیج نوشته است و تعدادی ازاشعار نیما را نیزبه زبان فرانسه ترجمه کرده است.
همچنین درطی سالهای گذشته تا به امروزبه صورت متفرقه و پراکنده آثار نیمای بزرگ را به زبان های مختلف انگلیسی و اسپانیائی و ترکی و لهجه های مختلف افغانی وزبان اردو درپاکستان وکشورهای مختلف توسط ایران شناسان واساتید دانشگاه ها وعلاقمندان به آثار نیما ی بزرگ ترجمه شده که بیشتر شبیه به ترجمه عینی و لغُوی شعرست تا فضای کاری و شعر نیمائی.

سوال: مجموعه داستانهای کوتاه نیما ی بزرگ به نام « کندوهای شکسته » سال ۱۳۵۴ توسط انتشارات نیل چاپ شد واین مجموعه شامل داستان هایی از قبیل «مرقد آقا » « یک نامه » « دیدار» « در طول راه» « بد نعل» « غول و ارابه و زنش». بود سئوال اساسی این است که چرا به این بخش از فعالیت های داستانی نیما کمتراز صورت شاعرانه اش پرداخته شده ، همچنین که نوشتارهای تئوریک نیما و کتابهایی چون « تعریف و تبصره » ، « ارزش احساسات و مقالات دیگر » ، « حرفهای همسایه » ، « درباره شعر و شاعری » با چنین وضعیتی روبه رو است ، به نظر شما دلیل عدم ِ انتشار ِ مجدد این آثار چیست ؟

جواب: متاسفانه امروز ناشرین بیشتر به فکر جیبشان وسود مالی خودشان هستند تا خدمت معنوی وفرهنگی به جامعه ی ادبی، درحال حاضر متجا وز از ۲۵ ناشر اشعار نیما ی بزرگ را به بهانه گذشت سی سال ازمرگ نویسنده، همگی ازروی هم کپی کرده و مغلوط چاپ می کنند سرآغاز این سود جوئی مجموعه اشعار نیما یوشیج چاپ انتشارات نگاه ست که درسال ۱۳۶۴ بدون اطلاع من وعقد قرار داد با تبانی سیروس طاهباز درغیاب من، به دلیل عدم توائی دربازخوانی دوباره اشعاررا مغلوط چاپ ومنتشرکردند، اداره ارشاد هم بدون توجه تکرارمکرّرواشباع این کتاب دربازارمجوزچاپ صادرمی کند وهمچنین عده ئی هم به بهانه برسی و نقد برآثارنیما چند خطی درابتدا به عنوان معرفی می نویسند ومابقی کل اشعارنیما را چاپ می کنند که نمونه آن برگزیده اشعارنیما توسط جلالی پندری چاپ مروارید وخانه ام ابری ست علی اصغرعلمی انتشارات سخن و مدرنی سم نیما مجید اسدی که هرکسی به ذن و توان خود نیما شناس شده و نیما را می شناسد وغافل ازخواندن یک خط درست، که هرشخص عاقل وبالغی می فهمد و میداند زیرآن نیمه ی کاسه چیست!؟ من به جرئت می توانم بگویم که نسل حاضرهمه اشعار نیما ی بزرگ را مغلوط می خوانند. و وای به آن روز قضاوت…..

داستانها ومجموع نثرونقد ودرباره شعروشاعری ، حرف های همسایه ، ارزش احساسات ، تعریف وتبصره ومقالات دیگرآماده ی چاپ است که انشالله با همّت انتشارات (بافر) آقای وحید پیام نوربا سابقه ی درخشان ایشان درکارهای فرهنگی وهنری وبا تائید من که ازاین پس تنها ناشرآثار نیمای بزرگ در سراسر دنیاست، به زودی چاپ ومنتشرمی گردد.همچنین چاپ وتکثیرآثار صوتی وتصویری هفت (دی وی دی) همرا ه با موزیک و تصویربا گویش خودم برای روال خوانش اشعار با توجه به حرفه وآموخته ی من در امور فیلم وتلویزیون که خود تهیه کرده ام توسط انتشارات بافربه زودی دردسترس علاقمندان [شعر نیما ]قرارخواهد گرفت.
می میرم صدبار پس مرگ تنم / می گرید بازهم تنم در کفنم
زان روکه دگرروی تونتوانم دید / ای مهوش من،ای وطنم، ای وطنم
نیمای بزرگ برای من می نویسد : من نفرین می کنم به فرزندم اگر اینجا را ترک کند، من هیچوقت میل به دیدن بلاد اروپا ندارم، نفرین من به فرزند من، اگرزاد و بومش را ترک کند، من می میرم وهر نفس که می کشم بیاد زادگاه خود هستم ، من ایرانی را بر همه ملت ها ترجیح می دهم.
گر میرم صد بارپس مرگ تنم / گرید چشمم هنوز اندر کفنم
من روز فراق از تو را نتوانم / ای هوش ربا ای مهوش، ای وطنم

اما من برخلاف میل باطنی و توصیه ی پدرم دربرابر مشکلاتی که برایم فراهم آمد، علیرغم میل باطنی خودم مجبوربه ترک وطن شدم و امروز سبزی های وطنم را نیز فراموش کرده ام که درغیاب من همه ی سود جوئی ها شروع شد کتاب ها فله ئی ومغلوط چاپ شد ومی شود ، خانه پدری من دریوش که تنها یادگار پدری واجدّام بود از دست دادم و لوازم آن همه به تاراج رفت. امروزاز پدرم نیمای بزرگ تجلیل می شود اما من همچنان آواره ی درغربت هستم ، و خواب خوش رویای وطنم را می بینم که از من دور می شود………………..

من هنگام ترک اجباری وطنم همه ی آنچه را که باقی مانده بود به امانت سپردم که خیانت دراین امانت داری شد. در سال ۱۳۷۲ که برای انتقال کالبد نیمای بزرگ به ایران آمدم کل دستخط ها ی نیما را به سازمان میراث فرهنگی سپردم تا درموزه ی یوش بگذارند تا مکانی امن باشد بعد اززمانی کوتاه آنها را برای تهیه میکروفیلم به فرهنگستان زبان منتقل کردند، اما کلیه دست خط آثار چاپ شده پدرم نزد طاهباز ماند که هرگزباز پس نداد واکنون دراختیار همسرمعلوم الحالش پوران صلح کل است که شنیده ام دستخط ها را به دیگران می فروشد.
باشد تا روزی که فرزندان بیدارچشم و علاقمند به نیمای بزرگ آنها باز پس بگیرند تا بتوانند با آنچه چاپ شده مطابقه و مقایسه بکنند.

در پایان اگر مطلب ِ ناگفته و مهمی در خصوص نیمایوشیج و آثار و احوال او در نظر دارید بفرمایید.

نیمای بزرگ انسانی آزاده خواه و بسیار مهربان و زیر دست نواز بود، دلش برای محرومان، فقرا، و ضعیفان می تپید و برای هر ستمدیده ئی اشک بر دیده اش جا ری می شد، نیما منظومه ی ( کار شب پا ) را می سراید چون دلش در گروی دل شب پائی ست که تا صبحد مان شب تاریکش را پاس می دارد تاحاصل برنجش به سرآید و بخورد در دل راحت، ارباب، او برای شب پائی که زنش را از دست داده و دو فرزندش گرسنه، دست در دست تب و در نپاری جان می دهند، می گرید، او غم آهنگر فرتوتی را به دلش می ریزد، که محکم پتک آهنینش را از خشم روزگار برتخته ی سندان می کوبد و از ته دلش بغضش را فریاد می کند ونعره بر می آورد. نیما درمنجلاب استبداد و ظلم، قایقش به خشکی می نشیند، و فریاد میزند: امدادی ای رفیقان با من، من آب را چگونه کنم خشک؟ یکدست بی صداست !. من دست من کمک زدست شما می کند طلب…فریاد من شکسته اگر درگلو…وگر فریاد من رسا ….من از برای راه خلاص خود و شما فریاد میزنم….من قایقم نشسته به خشکی! اما هیچکس در این ساحل مطرود ومتروک نیما را نمی بیند وهیچ شب پائی در شالیزار های شمال ایران نمی داند که چگونه دل نیما، به هوا و برای اومی تپیده است ،اوچه شب های بلند ماهتابی را به سوگ آنان نشسته وگریسته وغم این خفته چند! خواب درچشم ترش شکسته.
حافظا! این چه کید و دروغی ست
کز زبان می وجام و ساقی ست؟
نالی ارتا ابد، باورم نیست
که برآن عشق بازی که باقی ست
من برآن عاشقم که رونده ست.

چه، بخواهی و چه نخواهی نیما، نیماست که پس از سالها رنج و بی مهری ، مردانه و صادقانه کوشید و جنگید تا با زبان خود که زبانی ساده وزبانی نمایانگرست صداقت را بنمایاند…… آنچه را که امروز شعر نیما، یعنی زبان نیماست ، زبانی خاص ست که باید در میان عوام زبانی عام گردد تا آنچه را که می نماید به نمایش بگذارد، تا بیدار چشمان با چشم بازتر آنچه را که می بینند به دلخواه و به توان خویش بینند……………
( در پراز کشمکش این زندگی حادثه بار (گرچه گویند، نه) هرکس تنهاست/ آن که می دارد تیمار مرا، کار من ست /من نمی خواهم در مانم اسیر/ صبح وقتی که هوا روشن شد /هرکسی خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا /که در این پهنه ور آب/ به چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب.)

چه بخواهی و چه نخواهی نیما امروزبرفراز قله سخت سر شعروادب سرزمین مردم فارسی زبان لمیده ست و به حق بر جایگاه برحقش نشسته و گفته اش در حمایت ازمحرومان و دل آزردگان ست، و برعلیه ظلم و ستم و استبداد می جنگد.
( من برای رنج خود و دیگران شعر می گویم ) امروزگرچه دیرست، اما بر ماست تا بیشتربدانیم و زبان او را بشناسیم تا بیشتر بفهمیم تا بیشتر بفهمانیم. (من، دست من، کمک زدست شما می کند طلب)……………….

( من شبیه به رود خانه ئی هستم که هرکس (هرکسی..) می تواند به توان خود از هر کجای آن بدون سروصدا آب بردارد ) اما امروزهرکسی ازاین رودخانه ی پرتوان وخروشان وجاری آب برداشت با سروصدا بود وبه توان ناتوانی باور
برتوان خویش داشت وجزخودنمائی نشانی دیگرازناآگاهی نا آگاه نداشت .

که تواند مرا دوست دارد / وندران بهره ی خود نجوید هرکس از بهر خود در تکاپوست / کس نچیند گلی را که نبوید……
آه ! افسانه در من بهشتی ست / همچو ویرانه ئی در بر من آبش از چشمه ی چشم غمناک/ خاکش، از مشت خاکستر من………………

نیمای بزرگ نیز شب های تارش را در انتظار طلوع طلائی خور شید پاس می داشت و به حسرت به افق چشم می دوخت که آیا هرگز صبح فرا خواهد رسید ؟؟ جیب سحر شکافته ز آوای خود خروس می خواند …و روزان ابری را درحسرت قطره ئی باران ! .قاصد روزان ابری، داروگ، کی میرسد باران؟. نه این زمین و زندگیش چیزی دلکش ست ، نه آن زوال صبح سفیدشان ، حس می کند آرزو هایشان تیره ست همچو دود، اگر چند امیدشان چون خرمنی از آتش در چشم می نماید و صبح مسخره ی سفیدشان !!! می کوبند، و می رقصند و می خورند می برند!! آن بی خبران انسان نما تا مگر سیر شود دلشان در حسرت روزی خوش!!. وای برما وای برما……….( به کجای این شب تیره بیاویزد قبای ژنده ی خود را تا کشد از سینه ی پردردش بیرون؟؟. تیرهای دشمنانش را . ) !! و جدار راه چیده شده با تن هائی از زنان ، تن های مردها و تن های فقرا و تن های برهنه و بی لباس و تن های ژنده پوش !! تا پادشاه فتح بر تختش لمیده باشد. ………. ول کنید اسب مرا…راه توشه ی سفرم را…ومرا هرزه درا..که خیالی سرکش به در خانه کشانده ست مرا …….. آنوقت از شهر به یوش باز می گردد اواخر پائیزست، زردها را قرمز می بیند آغاز زمستان ست و قرمزی را خشمی فرور یخته بر دلش ، آنوقت دلش سخت می گیرد ازآن مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک و انبوه خفتگان نا هموار و ناهشیار….. ( ول کنید اسب مرا …راه توشه ی سفرم را..نمد زینم را…و مرا هرزه درا… که خیالی سرکش به در خانه کشانده ست مرا.) ازشهر می گریزد و به دامان طبیعت پناه می برد…اما تنهاست، شب ها برایش کند و طولانی وسخت می گذرد…هنوز از شب دمی باقی ست…….. در شب تیره چو گوری که کنَد شیطانی وندر آن دام دل افسایش را دهد آهسته صفا…
لحظه ئی نیست که بگذاردش آسوده بجا….هان ای شب شوم و وحشت انگیز، تا چند زنی به جانم آتش یا چشم مرا زجای برکن، یا پرده ز روی خود فرو کش، یا باز گذار تا بمیرم ، کز دیدن روز گار سیرم….

امروز برهریک از دوستداران بیدارچشم وآزاد اندیش نیما ی بزرگ لازم وواجب ست تا با تشکیل کمیته ی دوستداران نیما برای شناخت زبان نیما درهر مرکز فرهنگی و دانشگاهی بکوشد و با قطره قطره جویباری سازد تا به ( ماخ اولا) پیکره ی رود بلند بپیوندد……( بنیاد فرهنگی پژوهشی نیما شناسی )
ترا من چشم در راهم…
شراگیم یوشیج مرداد ماه ۱۳۹۳

  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012