مجموعه منظومه ها, ویدیو، پی دارو چوپان

در مقدمه ( پی دارو چوپان )

الیکا ، چوپان رعنا و جوان کمانداری زبر دست بود. یک روز هنگام غروب تیر و کمان خود را برداشته به جنگل نزدیک رفت، بر گ ها نم دیده بود، و بخار مه مانند رقیقی به روی زمین می خزید. الیکا خوشحال شد که به آسانی شو کایی را پیدا کرده، تیر را به چله کمان گذاشت و او را هدف تیر خود ساخت.

درهمین وقت شب شد، تاریک وگرم و چرک، جهنمی با گور آمیخته، یا گوری ویرانه در جهنم، ستاره ها برق می زدند، مثل خلواره در خاکستر، پشه ها روی آئیش را پرُ کردند، نه نپاری پیدا ونه کومه ئی.خیلی زود شبتاب ها از این سو به آن سو پریدن آغاز کردند و روشنی را به عهده گرفتند، مثل اینکه ستا ره های آسمان را به روی زمین فرود آورده اند. این بود که الیکا توانست شو کای تیره خورده ی خود را پیدا کند، اما زنی را دید و صدای زاری او را شنید که مانند مار زخم دیده می پیچید. زن گفت : مرا به آبادانی برسان. الیکا، چوپان دلیر قله ها ی دور، به زن گفت: ای زن ! تو کیستی و چه شد که در دل این شب و تاریکی به درد دچاری؟  زن گفت: تیر تو سینه ی مرا مجروح ساخت تو مرا از پای در آوردی، آمده بودم برای مادر علیل خود که به درد دچارست برگ شمشاد ببرم.

الیکا با حال اضطراب دست به روی شانه های زن گذاشته و سینه ی او را کاویدن گرفت، در تاریکی در یافت که زخم کاری نیست، اما شرمناک بر جای خود ایستاد. زن گفت: اکنون که من کشته ی تیر تو ام مرا باز مگذار، مومیای استخوان من درکف توست.

فالگیران این را به من گفته بودند، من تا کنون بیهوده می پریدم، مانند این که ملخ از گرمای آفتاب در ریگستان می جهد، آه اینک وسیله شد که تو را بشناسم، من خودم یک روز که از قافله دور افتاده بودم از کوه های دور گذشتم، جایی که تخته سنگ ها در کفن سرد و بی رحم برف ها آرمیده بودند. چوپانی به همپای گله ی خود می خواند، مثل اینکه تو بودی، صدای تو با من آشناست، گویی از دل من بیرون می آید، در یک جا صدای ما با هم زاییده شده اند، اگر چه تو مرا ندیده باشی، گویی ما پیش از این با هم بوده ایم. مانند دو کفه ی نارنج ما با هم جفت و جور خواهیم شد، آنوقت زندگی ما آرامش دائمی خواهد گرفت، من در زندگی کمک تو خواهم بود، همه چیز را جمع آوری می کنم، نمی گذارم هیچ چیز تلف شود، بگذار مانند پرستو سینه بر آب زده بگذرم و مانند ( کرکویی ) درهوای مه آلود بگذرم و آرامش آب ها را در زیر بال خود ببینم، من می خواهم غریق دریای تو باشم.

الیکا با خود گفت: آیا این زن از پریان ست، او کیست و آیا راست می گوید یا دروغ ؟ و زخم را بهانه ساخته ست به جای اینکه درمان بخواهد، این چگونه حرفی ست که می زند ؟ ولی من باید او را نجات بدهم. پس زن را بدوش کشید و به آبادی خود برد، و خسته و کوفته تیر وکمان و زین خود را زمین گذاشت.

درحلقه ی دختران که می رقصیدند شماله می سوخت و بوی معطر نی و گز، که آهسته می سوخت هوا را پر کرده بود، شب همینطور ادامه داشت، گرم و پُر از پشه و جنگل خاموش و مرموز . الیکا زخم زن را بست و او را در بستر خود خوابانید و رفت که از جنگل علف دارو بیاورد. اما بعد از آن دیگر کسی ندانست که آن دو تن که بدین سان بهم رسیده اند چه شدند و به کجا رفتند و چگونه زندگی می کنند، ورد زبان بومی ها مانده ست که « چوپان از پی علف میرود» و این مثل را برای کسی به کار می برند که در زندگی هر چه می دود به مقصود نمی رسد. همچنین می گویند او هنوز زنده ست و تا زنده ست علف می آورد، اما هیچ کدام از علف ها زخم رادرمان نمی کند .

به این جهت « دیزنی های» مغرور و بی پروا هر وقت هنگام غروب شوکایی را در جنگل می بینند با همه غرور و بی پروایی خود او را هدف تیر نمی سازند زیرا می ترسند نازنینی باشد و به زحمت نگهداری او دچار شوند.

                                                                   نیما یوشیج

 
                                                                                       دیزنی (دیزنی کلا)و گرجی از توابع شهرستان آمل بخش چمستان نردیک لاویج

 

پی دارو چوپان

 

«الیکا» نادره چوپان جوان و رعنا،

در کمانداری مانند نداشت.

آشنایانش او را دمخور

به هنر «شاه کمان» می خواندند،

در همه دهکده از خرد و بزرگ

کس نبود از خورش صیدش بی بهره شود.

او به صید شوکا

رغبتش بود فراوان اصلا

و به جز این که کمانی گیرد

به خیالی، چه خیالی

گوشه یی را بر نشانی گیرد

هیچش اندر دل، در حوصله ی کار نبود.

روزی او تیر و کمانش بر پشت

همچو روزان دگر از پی صید

سوی جنگل شد و این بود غروبی غمنا ک،

و مَهی نازک، گرما زده مانند بخار

ازهوا خاسته در جنگل ویلان می شد

وهمه ناحیه ی «دیزنی» و«گرجی» (روستای قشنگ)

بود پنداری در زیر پرند.

الیکا شاد از این رو که او

می تواند به سر فرصت دید

صید خود را که بودش نه پدید.

وز برِ ره (به تری آلدُه هر خاش و خس و گشته نمور)

نه صدا خواهد خاست،

خالی از وسوسه ره بر می داشت،

مثل آنی که همه چیز مدد می کنُد ش

و به راهی که همان باید می افکندش

بود در چشمش نازک شکلی شوکا

هرشبح از شبحی سایه ئی از ساینه ئی گشته جدا

و به دم کاو به پناه کپر «اوزار» ی

دید شوکائی و یکتا نه به خود هوشیاری

آشنا کرد ز کف تیر که بود

با زه و بند کمان

از پناه « لمَ » درهم شده ئی

تیر از چله گشود.

درهمین لحظه ی دلکش شب شد

یک شب گرم، چو در دوزخ گور

با بیفروخته گرد از دوزخ.

درهمه ناحیه ی جنگل و دشت

کرد آغاز پریدن شبتاب،

مثل آنی که زجا خاسته باد،

دارد اکنون به سر خاکستر قصد گذار،

و شراری ز شرار.

در دل خرمن خاکستر کرده بیدار

یا بیاورده یکی دست به خاک

روشنان را ز سر صفحه ی نیل.

الیکا، رعنا چوپان جوان

چون نمی دید به چشم

آنچنانی که بباید دیدن.

به هوای رَوش تیر پس صید گرفت،

و به راهی که گمانش می برد،

رفت تا سوی هد ف

لیک آنجا که هدف را به گمانی می جُست

او زنی ( یا به نمودار زنی) در بَر دید

وز زنی(ناله بیانگیخته) نالش بشنید:

« آه تو سوختی از ناوک خود جان کسان

جای آنی که کُنی

دردی ارباشد درمان کسان.

ای جوانمرد به نام و مغرور

که دراین تیرگی ات

می شناسم از دور

برسانم سوی آبادانی،

به خلاصم به سوی درمانی

گر دمی دیگر بر من گذرد

بی مدد کار تنم جان سپرَد».

الیکا گفتش از اینگونه فکار:

« تو که ئی ای زن !  و اینجا به چه کار ؟

در دل این شب تاریک که شیطان رجیم

هست افسون خوانش

و دل، تیرگی از شور و خطر آگنده

هم از آن آمده ست اندر بیم

چه رسیده ست ترا

کاین چنین نالی زار؟».

( زن به خود در پیچید

همچو ماری که به زخمی پیچد

و به جای آید با زخم دگر)

برسرشانه و بازوی نحیف و عریان

گیسوان بودش افتاده چنان

که تو گفتی زنی اینگونه به جوش

گیسوانش شده تن را روپوش.

گفت: « چه خواستیم تا برسد

چون به ما هر بد، از ما برسد

بینوائیم من، نه ز این بیش

مادر من ز سلامت درویش

سر آن بودم زان گونه که بیمارم خواست

از گیاهیش کنم دارو راست

نه صفیری به لسان در دادم

نز خود آوای سگان سر دادم

آمدی لیک به من، ای تو به من آمده ماننده ی باد

و به نرمی برُدی تو

وین مرا بر سر از این راه  فتاد

تیرت از هر هدفی روی بتافت

بهتر از سینه ی من سینه نیافت

چون بیابید به جای آن بهتر

چستی آورد و علامت همه کرد و برسید آنجا بر».

الیکا شورش افتاده به دل

زان به تن مانده به دل ماند کِسل،

دست بنهادش بر شانه ی تنگ

کرد در او دیدن

مثل آنی که کنونش لک خون

بر سر سینه روان می بیند

وآنچه با پیکر او رفته  چنان

هم چنان می بیند.

زن به لب بر زد، آه !

وز پس آنچه که چوپان بشنفت

باز آمد در گفت:

« روز می گردد با روز تباه

هرسپید آمد پیغام سیاه

درعبث گشتن این خاک اندود

به دل آسوده نه کس بود مدام و نه کسی خواهد بود

دم آسودگی هیچ که را

این شتابنده نبودست ضمان

زندگی، آه چه سنگین باری ست

چون ببینی پس هر آسانش

نوبت از آن دگر دشواری ست »

الیکا هیچ دم ازدم نگشود.

زن به گفتار آمد

باز آنگونه که بود

« لیک ای نادره چوپان دلیر و رعنا

سر بنام گرُجی

واین چنین تیر گشا

هر هنر آور را باشد عیبی ناچار

کس ندیده ست کمانداری را

گرچه بس موی شکاف

نبرد بر هدفش تیری روزی به خلاف

تا صدایی بنمایاند راه

پای از سهو نباید کوتاه

هرکه مقرون تر با روی صواب

سهوش افزون تر از روی حساب

گر چه کس راه ز بیراه نجست

هرچه آمد ز خطا سوی درست

هنر بیشتر، از آن کسی ست

که در او حوصله ی دیدن عیب خود در کار بسی ست،

تو سراسیمه مباش

شوراین کار مخور

شب سیاه آمد، اما سحری ست

بر در صبح ما را گذری ست »

الیکا باز سخن هیچ نگفت

وآن زن از گفتن از اینگونه نخفت.

« دست خود با من ده !

گر به زخم تو فتادم از پا

آیم از زخم دگر نیز بجا،

مومیای من بی تاب شده درکف توست

داشت خواهد، ز شدن و آمدن این شب و روز

آشیان من و تو بر سر یک جای قرار

گفته اند این به من آن فال زنان

طالع ما ز نخست،

داشت با هم پیوند

من ترا بوده ام آنگونه که تو

بوده ئی نیز مرا

همچو دو کفه ی نارنج بریده به نهانش دستی

وین دمش داده همان دست نهان پیوستی

در تو من با دل دارم پیوند

آشنائیم از این ره به زبان دل هم

تو زبان دل من می دانی

وز زبانم دل من می خوانی

بی گناهم من مانده چنین زار و نزار

ور گنُه رفت در این

گنُه من زسر شفقت با من بگذار

هیچ آزاده ندارد سر تسلیم شدن

دیرها بود که من

بودم آزاد در این راه دراز

و نه زاندیشه ام این داشت گذر

که مرا دارد چیزی در بیم

یا از آن خاطر از اندوه بدارم پر بار.

دیدن روی تو مرا کرد دچار

شوق روی تو بگردانم از راه که بود

وبه سوی تو مرا راه نمود

دل من زپی دیدن تو راه گشود

برعبث نیست دلم

درشکنجه ست اگر

نا تمام ست مرا

زندگانی بی تو

گذرد سخت به من

راه بر من، ز تو می گردد باز

به سوی لطف توام هست نیاز

گرتو اندازی به من چشمی باز

چشم میدار به من، ای ز تو چشم بد دور

رحمت آور برمن».

الیکا با خود گفت:

« در دل این شب تاریک چو دوزخ بر پا

( که درآن زنده چو مرده ست بجا)

چه به من می گوید

جای درمانش بر زخم که هست

چه زمن می جوید؟

حال آنی که ز درد

بایدش دیده گریست

آنچنان ست که گوییش به تن باکی نیست

نکند باشد این زن ز گروه پریان

گرم از این گونه و شیرین به زبان؟

یا یکی جادوگر سهو به کاری نه به کار

برده از صدمه ی ارواح پلیدان آزار

وز بسی تاختن از رنج شکست

رو به بیغوله ئی آورده چنین

شده درگوشه ی بیغوله ئی این دم پا بست؟.

یا دوانیده و بگرفته ام از بس پی صید

هست صید من و برپایم افتاده کنون

و آدمیزاده به صورت گشته

کرده درچشم من اینگونه نمود

تا مرا توبه دهد

زان ستم هام که بود»

لیک حرف، ارچه به گوش

به دلش داشت نشست

بس در آن چاشنی نوش که بود

دل از آن نادره چوپان دلیر

به سررشته ی پنهان می بست

به دلش گرم در اندیشه ی زن.

و زن، این بار رسا تر به صدا

بدر آمد پی گفت:

« مرد چوپان دلیر

آمدت زر به محک

کار یکسر شده ست

گر به لب رانیم از گوش چوحرف

با خیال تو بیامیخته ام

ور زچشم افکنیم همچو سرشک

بر سر دامنت آویخته ام

من مدد کار تو خواهم بودن

در هر آن کار که هست

در گله بانی خود نیز مرا خواهی داشت

و نخواهم بگذاشت

بره ئی جان سپرد

گرگ یا درگلّه ات غافلگیر

گوسفند ی بخورد.

یا که تو از فکر منت،  درمانی اسیر

با تو می گویم باز آن سخنم

مومیای من بی تاب شده درکف توست »

دم که زن بود چنان گرم سخن

شب به تاریکدلی می افزود

طرف جنگل خفه در سورت گرمای محَن

و همه گرداگرد

خفته درخامشی هوشربائی مرموز

زن صدایش به دل نقطه ئی ابهام انگیز

دور می زد به ره جنگل گویی از دور

به صدائی شبیه از ته گور

شانه زین بار نداری خالی»

الیکا گفت به او:

« نه غمت باشد از این رنج ترا آمد اگر

دیدن روی تو باشد حسرتی بار دگر

هدف تیر من آید در گل

هدف تیر تو اما در دل

بزدائیم غم دل را، از دل

ای قشنگ من ! افسرده مباش!

چون تویی کشته ی من، کشته ی تو نیز منم

هیچ چیز ارنه بجا هست، محبت برجاست

وز دم گرم محبت باشد

زندگانی شیرین،

مهربان باش با من

برمنت هر خواهش

نه از آنت کاهش

تا به دل، من زغمت سوخته ام

به مدد کاریت افروخته ام

خواب خوش خواهم در دیده شکست

کاورم داروی زخم تو بدست

این تنها کار من ست

از ره خاطر ازین ساعت تو دور بدار

آن گذشته که نه جز حسرت بودش بر بار

همچنانی که گنه بخشد مرد

دشمنی را که به پا افتاده ست

غم خود با من مسکین بگذار

بار هر زحمت تو

من به سر خواهم برد »

می شناسم همه آن راهبران

بومیان را که در آن ناحیه اند.

خبری نیست هنوز از ره این

واین نمی داند کس، کان دو بهم شیفته دل

پس این واقعه آیا به کجا ره بردند ؟

به کجاشان دو کبوتر مانند

آشیان دل یکرنگ بهم ساخته اند

وآن دو ویرانه ی سودای محبت شده را

زندگانی به چه تقدیر گذشت

اندرآن ناحیه ی دنج و مه آلوده بجا

قرن ها می گذرد

و طبیعت به همان راه که داشت

راه خود می سپرد

هرچه وحشی و چو نقشی ست که بر آب زده

هرچه را گویی خواب زده

خواب آلود و به چشمان خسته

راه طولانی از آمد شدن قافله ها

به فراخواری فصل

دل پرُ از ولوله می دارد و می گردد خالی

همچنانی که دهانت

( آن عروسان خموش

که به تن یکه و درجنگل بگرفته قرار)

گویی از طاعتی این گونه بکارند همه

می شتابد گلّه ئی از دم طوفان

وآنچه باید گذرد، می گذرد.

عمر ما نیز بدان، راه خود می سپرد

ناحیه ی وحشی از آنگونه که بود

گرم در کار خودست

وآنچنانی کان بود

می نماید به نمود

همه چیز جزبه دروغ، همه در پی سود.

در همین دم به نشاط دیگر

مردم بومی راست

زندگی بار آور.

ماهرویان شده سرمست در آوای و غریو

ز آب جوشان زمین

که روان ازدم نیکان شده ست (این گویند)

تن خود می شویند

و به چشمان دلاویز نگاه آنان

به سوی فاخته یی هست که او

می رود بر سر این صفحه کبود

تا سوی دور ترین جای، نشیمن گیرد

در جوار آنان

همهمه دیگر بر پاست

دست بر نای و به دَف

وبه همپایی ساز و گلّه شان کوچ کنان

از سوی دشت به کوه

همچنان قافله ی رقص به راهند روان.

زایرین دسته پی دسته، از سوی دگر

ره پس سر بنهاده به فواصل همه پوشیده جدار از عشقه

به زیارتگاه خود می آیند

گنبد خامش و مخروط کدامین مدفون

به سر نوک یکی تپه سیاهی زده ز انبوه درختان بگرفته ست قرار.

هرچه خاموش و بهم ریخته ست

مانده ویرانه ز هر چیز بپا

همچو ویرانه که بگذرد سیلیش بجا

پایه ی خردی از دیواری

یا جداری که کشیده ست سر از روی چکاد

مستی ئی بود که گویی و گذشت

بگسسته ست بساط

ویران ساخته همه پل ها در دشت

لیک با هیأت ویرانی خود

تر دماغیش طبیعت همه ز این

داستان می دارد

زان دو دل شیفته و افتاده بهم یار و قرین

ونمی داند این راهگذر

که از این قصّه شنیده ست خبر

از پی چیست که بر یاد می اندازد آن افسانه

وز چه مقصود که می جوید باز

تا از اندازه که بشنیده

یا هر اندازه که این لحظه به چشمان دیده

به ره خاطر باز آرد یک رنگ شبیه

رنگ یک قصه ی از یاد شده

می برد بَر زِ بَر پرتگهی

راه برسوی عافیتگاهی

آن شبیهش به ره خاطر پیدا شده از ناگاهان

پر درون تر ز همه چیز که می بیند از پیش نظر.

بر سر راهش می استد یک لحظه سوار

با نگاهش همه از حیرت باز

به چنان منظر

جایگاه چه سخنگوی بنام

قصه ی عشق دو دلداده بهم

قصه ی آن دو دل انگیز ولی با او نیز

همچنان ست بمانده مبُهم

هر صدایی که بیانگیزد و درهم شکند

خامشی را به وقارش ( که زهر سو حاکی ست

در فنای لحظات رفته)

نیست قادرکه از آن چهره ی مرموز بجا

نکته ای فاش شود

و از آن چیز که بر چهره ی آن

پرده دار آمده نیروی توانای زمان

پرده یی بر گیرد.

آن دو دل داه ی ویران شده را هیچ کسی

ای دریغا ! که ندارد بر یاد

رفته اند آن دو از این راه پر از هول، چنانی که رود

پر خاشی و خسی از دم باد

تند در کار فنا

همه را کوفته ست

و بهم روفته ست

مانده ویران زمان

گرد آن بسته زده

و به جز چیزی مبُهم ز ره قصّه بجا

نیست در خاطر کس سایه زده.

فقط این مانده، مَثل مانندی

بومیان را به زبان

« پی دارو شده اکنون چوپان »

واین مَثل آید با کار کسی

که دراین زندگی اندر تک و تاز

رفته بسیار به کار دل و نا یافته باز

همچنین می گویند

( نکته از واقعه چون می جویند )

کان به دل شیفته چوپان به نام

زنده مانده ست هنوز

به نهفت از همه کس

برچه ره، جای کدام

در امید و نه امید

همچو شب از پی روز

و آنچنان روز که خندان بدر آید از شب

لیک هر گونه که داروی او را

مو میا نیستش آن دارو را.

ازهمین رو « دیزنی » های دلیر

« راش » ها « لونج »ها

یا « گدار »ها که به جز صید نه کاریشان ست

گر به جنگل، به دما دم که غروب ست، بیابند به جا شو کایی

با همه ی آن که دلیرند، جگر نیستشان

که گشایند سوی او تیری

نازنینی نکند روی بدیشان باشد

وز پی داروی زخم تن او صید افکن

به همه عمر، پریشان باشد

مانده در زحمت تد بیر خلاصیش دچار.

نیما یوشیج ۱۸خرداد ماه  ۱۳۲۴

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012