مجموعه در باره نیما، باید از چیزی کاست، اگر بخواهیم به آن چیزی افزود

( باید از چیزی کاست، اگربخواهیم به آن چیزی افزود)

من بارها شاهدمرگ تدریجی ونا بهنگام گلهُای سرخ وحشی وشرمندگی آنها دربرابرگلدانهای اشرافی گران قیمت وعتیقه ی روی میزها  با آنهمه پر آبی وبوده ام، آنها طبیعت زندگانی خود شان را میخواهند که از دست داده اند، آنچه را که طبیعت به آنها ارزانی داشته همان تکرارست که معنای تداوم زندگانی را بخود گرفته ست، آسمان صاف وآبی وآفتابی و پروازپرندگان وحشی که دراوجشان درآسمان به بی پروائی رسیده وغنی شده اند، صدای غرش امواج  رودخانه ئی خروشان درشب های تاریک ، وآوازغمگین حق جویانه مرغ حق را درشبهای مهتابی، وزش باد وناله های سوزناک بی سامانی، یورش ابرهای طوفانی ازفرازگردنه بسوی آبادی، نالش سگهای پاسبان ودرحسرت دوباره ی پاسداری، و لبخند ژاله های صبحگاهی برتن یخ وسرد سبزه های سرما دیده ی شبانگاهی و چمن زارهای مخملی وگلستان بی حجاب گلهُای صحرائی، طلوع طلائی خورشید درسحرگاهی موعود ازستیغ کوهها ی استوارو نوید آزادی، ورسیدن به صبحی روشن، و برآمدن خورشید وبوی تلخ شقایق وحشی و گرمای دلنشین خورشید برتن ساقه های رُسته ها ونورَسته ها ونوشکفته ها، اینها را طبیعت کوه نشینی وطبع  دهاتی من بمن داده ست، مثل پدرم، حرف زدن با گل وسنگ و آب وآتش را پدرم بمن آموخت، اما طبیعت خشن من وشکارحیوانات وحشی را، خودم بدورازچشم آنها اموختم. من بارها درحواشی میدانها میدیدم،  وقیتکه طناب داررا برگردن گناهکاری بربالای چوبه دارمی اندازند او بصورت آنها خیره نگاه میکند، من سکوت آنهمه هیاهو را دراین لحظه ها بارها شنیده ام و می شناسم. من زنی را دیدم که با خود هیکلی ازغم می برد ومردی را دیدم که طفلش را روی دست می برد ومرگ فرزندش را درگلویش بغض کرده بود. من زیبا روئی طنازی را دیدم که ازگوشه ی چشمان وحشی سیاهش اشک خود را  با چادرحریرش پنهان میساخت ومن مادری را دیدم که فرزندش را بوسه نثارمیکرد. روزعجیبی بود گناه به مانند برف از آسمان می بارید.غم سنگینی همه جا را گرفته بود. آتش دستی بپا شده ی(نابه حق)گویان یا بحق گویان( نابحق)  دروغی هنگفت برآشفت ، آنگاه  جارچیان بی مایه وتهیدست و بی ثبات کهنه پرست،  پرستش وستایش کهنه گویان و کهنه سرائی درزیرسیّطره ی بند حقارت واسارت وبردگی و بندگی درمیان زنجیرهای زنگ خورده ی کهنه ی هنرقافیه و اوزان شکسته ی عروضی را درزیرستره تکرارمکرّارات ویک بند جانانه ازغنچه لب یارو دوچشم آهوی یار و گیسوی بلند یارو بند دیگرداد ازدل وجدائی ازوصلت یار. آی انار اناربیار، انار بیار، کمبوزه با خیاربیارچه مرّوتی که همه را سردیشان نمیکند وتا چای داغ ونبات زعفرانی غلتان درآن، آب را به آتش کشیده و مجالیشان نیست هچون یک گل آتش سرخ وسینه کفتتری و نفس گرم وحظه های منفوربافور، دستی بر چنگ نهاده به هیبت دستگاه ماهور، برسِبلت آویخته دستی کشد وپوستینی بردوش وانگهی نیزبا دم شیرببازی نشستن وترس محال ست ازمعال ، اما یا رب که سیل خروشان این  رود خروشنده ی خشمگین، عاقبت  دامان آنانرا گرفت و بر باد داد، چنانکه نه راهی درپیش دارند ونه راهی درپس، غافل ازهرقطره اشکی، ازاشک یتیمان، تا ریزد بر دل دریای این دریا دلان، ریزد و ریزد تا قطره قطره شود دریا، جمع گشت  وامروزچون امواج پرتلاطم دریا، برسرشان آمد فرود،  اگرت یارای زدنت هست هنوزبستان بزن واگرت رغبت خواندن پس چرا لاف گزاف درسخن

ای فسانه خسانند آنان/که فروبسته ره را به گلزار/خس به صد سال طوفان ننالد/گلُ، زیک تند بادست بیمار

ازشراگیم یوشیج به شفیعی کد کنی : آنچنان اختلاف سنی چنانی بین ما وجود ندارد که مقایسه ی فیل وفنجان باشد و تجربه ی بیشتر، گویند که شما یک شبه ره صد ساله رفتی و شدید استاد، اما من هنوز شاگرد هستم  و درس به استاد پس میدهم  و شاید هنوزنیز به این راه نرسیده ام، درشگفتم که شاگردان دیگرهم درچنین مرحله ئی هستندد مگر آنان که تحفه ئی هستند، من نه ادعائی دارم تا بخود ببالم، نه هدفی که دلی بیازارم ،اندک سوادی دارم، خواندن ونوشتن می دانم، اما همچنان درگِل ادبیات  سرزمینم وامانده ام که آیا این چه ادبی از ادبیات ماست ؟! (مانیفست شعری نیما )  کارنامه ئی را برای اثبات بهتروساده بیان کردن است گه البته درفهم مقصود نقش بجائی  دارد اگر دست و بالت درگرو ودربند اسارت یاروقار قافیه نباشد راحت ترحرفت را میزنی،  من که دست اندرکاراین انبوه هستم و بچشم می بینم که چه زحماتی را کشیده و بچه تحقیقاتی دست زده ، تا حرفش بی اساس نباشد نمی توانم فقط حدس گمان شما را که به (ظنّ) خود نیما را شاخته اید و روزی نمک را خورده وتعریف کرده اید، اما امروز نمکدان را می شکنید،  باورداشته باشم و برای اثبات و یارگیری دراین دسته بندی هرکسی را به این جرگه راه بدهم که جز بدنامی چیزی برای شما باقی نمیگذارند و نگذاشتند ، اگر شما نمیشناسید همه اورا می شناسند ونیزمی دانند دلقک میان پرده ئی ایرج  جان پارسی نژاد، چکاره بوده ! پسرک همه جائی وهرجائی بی سواد و مجلس گرم کن تا مجالس جشن وسروردرشت گنده نمائی چون خانلری ها سهیلی ها و حمیدی شیرازی ها وسربدمداران و همدم  دستمال بدستان خاندان بی مرام وفضل فروش شهرکوران ناتل خانلری همه کاره ی همسان پرست خود ونوازشگر دلقک خوش برو روئی که ازکودکی سر به دامان ارباب می گذاشت  ولطیفه میگفت تا اقا حظ ثمربخش ببرد؛ جوانک خوش سیما و لوند وظریف اندامی که پادوی خانه های صاحبمندان شد، که اینک هم دل می برد و هم دل می رباید و گاهی نیز دل هم میداد تا به مهیمانان سرشب رسیده ی همیشگی خوش بگذرد تا آخرسرجهیزیه به خانه های دوستان اقا راه برد، فکر کردم دربرابر آنهمه اراجیف وخوش خدمتی وشرمندگی بی دریغ درمقابل این کاغذ که بسیار هم حیف است و چه افسوس.  چیزی برای استاد بنویسم تا شاید سرشان را اززیر(لحاف) یا همان برف بیرون بیآورند:هرروز صبحدم به شتابی رقاّص دورزن و مست ، جامی دردست ، برمی کشد ندای دلاویز بیدار ای اسیر بخفته بیدار…بیدار…….صبح شد !! آقا ی شفیعی همه رفتند، انسانها رفتند وتنها گرگها مانده اند که دسته بسته اند.  حرف اخررا نزدم، برای اینکه شما شاگرد نیما نیما بودید ، نزدم چون هنوزهم هستید، نزدم. زیرا شاگردان نیما ی بزرگ همه همه جوانان بیدار چشم و ازاد اندیش این سرزمین هستند و  برمن محترم هستند و شما شاگرد آن بزرگ مرد هستید و به این مهم خود افتخارمیکنید.مواظب خودتان باشید گرگها گرسنه هستند و جیب ها خالی……

جناب استاد پروفسورحکیم محمد رضا خان شفیعی کدکنی، می گوئی که به مدرسه، دبستان ودبیرستان نرفته ئی ودانشگاه نیزپیشکشت، یک شبه درمکتب پدرت ره صد ساله رفتی و گشتی مثل پدرت، توکه پدرت آخوند بود وتوآخوند زاده، شدی این! بی مرامی ودروغ پردازی وافترا زدن دیگر چیست ؟؟! وغریب نوازمنکه پدرم آخوند نبود، گناهش شاعربودن وتنها جرمش شعرسرودن وبرسرهرکوچه وبرزن شهرشعرسرودن، اما درعوض شعرش شعربود، شعرش ناب بود، نه بوی عشق میداد نه نفرت ونه داد جدائی ازیار، وقتی می خوانی دهانت بوی شعر نمیگرد، تازه با این همه پدری چنان و فرزندی چنین، عاقبت شدم این.  ولی این کجا وآن کجا !؟  بیا غم دل گو که غریبانه بگرئیم، غم دنیا را به دل پردردتان راه ندهید می دانم مصیبت بزرگی ست، اما تا بوده چنان، چنین نیزبوده، اگرپشم و پلی کلاهتان ریخته ودرمیان انبوه بیشماربیدارچشمان آزاد اندیش نیما پرست اعتنائی به شما وحرف های صد تا به یک غازو صد بارتکراریتان نیست، حسادت نکنید ونرنجید، این همانکاری ست که خانلری کرد نمک خورد و نمکدان شکست، حرف را باید، اما بجا زد و به اندازه. لااقل حرفی بزنید که چیزی درآن بگنجد، پرویز(ناتل)خانلری نوه خاله ی ناتو وناهمراه و ناهموارنیما بود، ادای نیما بودن درمیاورد تا شبیه نیما شود. کت چرم می پوشید وکارد شکاری نیما را بکمرمی بست.(کَاله چرم) به پاهایش می پوشاند با جوراب پشمی سیاه بلند موی بزسرگله اما شبیه گالش ها میشد، نه شبیه به نیمای مبارز وهرگزجرئت نکرد تا یکباربا نیما به جنگل برود، بخیل وحسود بود و می گویند پستان مادرش را می جوید مادرش تنگدست شده بود، نمکخورده و نمکدان شکسته نیما دلش سوخت واو را بخانه اش راه داد. سالها درزیرسایه ی نیما زندگی می کرد، حتی نام ولقبش (ناتل) را هم نیما برایش انتخاب کرده بود. ازنیما اموخته بود که اشعارداغش را برسرچهارراه نفروشد اگرچه خریداری هم نداشت، چندتائی را به نیما داده بود تا برایش اصلاح کند، اما به ذات مادریش نمک را می خورد ونمکدان را می شکست، کم کم بعد ازاینکه سروسامانی گرفت ازپیش نیما رفت، بارها با همفکران فرومایه اش درمجله ی خود درآوردی خود( سخن)  به نیما حمله ورشده بود،حرفشان خریداری نداشت وهیچ نشریه ئی مطالبشان را چاپ نمی کرد آنها درمیان مردم خوشنام نبودند درواقع مردمی نبودند و بهمین جهت با کمک هم این مجله را راه انداخته بودند تا مطالب خودشان را ولو به دروغ و به میل خودشان درآن چاپ کنند. درشب شعر(نخستین کنگره نویسندگان) خانه وکس با دسیسه کاری زمانیکه نیما  برای سخنرانی به جایگاه دعوت شد و اورا صدا کردند برق را قطع کردند، اما نیما شعرآی آدمهای خود را درنورضعیف و شبتاب یک شمع خواند. همسانانش مهدی حمیدی شیرازی ومهدی سهیلی و چند نفردیگرکه درآب نمک خوابیده بودند تا از کهنگی نگندند وای بوقتی که بگندد نمک ، آنها به شرارت وتوطئه و چاپ اراجیف درمجله سخن پرداختند و شایع کرده بودند مجله سخن تنها نشریه هنرست آری نیما باید تأ وان شکستن بندها ی کهنه  و اوزان عروضی شعر فارسی می داد. وزنجیراسارت و دربندگی را بر گردن مردمش می انداخت و بر ایشان کهنه پرستی رامی آموخت، اما آنها به جائی نرسیدند چون به حقیقت نزدیک نبود وکاری از ایشان نیز ساخته نبود. ونیمای بزرگ همچنان برفرازقله های سخت سرشعر و ادب فارسی لمیده بود. و کهنه فروشان تفاله های پس مانده های نشخوارشان همچنان برسرمیراث ادبی آنها باقی مانده بود، جای تعجبی نیست، اما استاد عالیقدروسردمدارکهنه فروشها،  آه از نهاد بر میاید ( دردرون شهر کوران درد ها دارم زبینائی)  لااقل بیشتر بخوانید تا بیشتربدانید، ازفهم سرشارشما بعیدست، هرچیزی را با هرچیزمقایسه نیست مقایسه  فیل با فنجان است، امروزخانلری برکول کدامتان سوارست وسواری می خورد، بهترست جوابتان را از شاگردان کوچک ترنیما بشنوید، که راه پرمشقت او را می پیمایند و یک شبه ره صد ساله نرفتند که پدرانشان آخوند نبودند و این شدند!! زنده باشند که حافظ سنت ما درمقابل این کهنه فروشان و خودباختگان هستند، درود برهمه ی فرزندان بیدارچشم و آزاد اندیش سرزمین از دست رفته ام که ققنوس وارخود را برسرهیبت آتش می افکنند تا نسل جاودان ققنوس همچنان پایداربماند !!….و درود به آرمان میرزا نژاد و درود برشاهپورجورکش.والسلام باشد این تا من نباشم یادگار .(باید از چیزی کاست تا بتوان به آن چیزی افزود)                            

کوچکترین شاگرد نیما………………………..شراگیم یوشیج

 

 

 

 

 

  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2018 - 2012