مجموعه منظومه ها، خانه ی سریویلی

                                                                   مقدمه بر خانه ی ( سریویلی )

این شعرهای آزاد، آرام و شمرده و با رعایت نقطه گذاری و به حال طبیعی خوانده می شوند، همانطور که یک قطعه ی نثر را میخوانند.
( سرویل) اسم دهکده ئی ست در “کجور” نزدیک به “هزارخال”،این دو کلمه از دو جزء ترکیب شده است : سری(خانه) ، ویل (محل).
سریویلی شاعر، با زنش و سگش در دهکده ی ییلاقی ناحیه ی جنگلی زندگی می کردند، تنها خوشی سریویلی به این بود که توکاها درموقع کوچ کردن از ییلاق به قشلاق در صحن خانه ی با صفای او چند صباحی اتراق کرده، میخوانند، اما در یک شب طوفانی وحشتناک ،شیطان به پشت در خانه ی او آمده امان می خواهد.
سریویلی، مایل نیست آن محرک کثیف را در خانه ی خود راه بدهد و بین آنها جر و بحث در میگیرد، بالاخره شیطان راه می یابد و در دهلیز خانه ی او می خوابد وموی و ناخن خود را کنده، بستر می سازد، سریویلی خیال می کند دیگر به واسطه ی آن مطرود ، روی صبح را نخواهد دید.
به عکس، صبح ا زهر روز دلگشاتر در آمد ، ولی موی و ناخن شیطان تبدیل به ماران و گزندگان می شوند و سریویلی به جاروب کردن آنها می پردازد، او همینطور تمام ده را پراز ماران و گزندگان می بیند و برای نجات ده می کوشد.
در این وقت، کسان سریویلی خیال می کنند پسر آنها دیوانه شده ست و جادوگران را برای شفای او می آورند، باقی داستان جنگ بین سریویلی و اتباع شیطان و شیطان ست. خانه ی سریویلی خراب می شود و سال ها می گذرد . مرغان صبح ، گل با منقار خود از کوه ها آورده خانه ی او را دوباره می سازند . سریویلی دوباره با زنش و سگش به خانه ی خود باز می گردد. اما افسوس دیگر توکاهای قشنگ در صحن خانه ی او نخواندند و او برای همیشه غمگین ماند.
                                                                                                                                                                                                نیما یوشیج

   خانه ی سریویلی

ساکنین دره های سردسیر کوهساران شمال
آن زمان در حال آرامش
زندگی شان بود.
وز فریب تازه ی زشت بدانگیزانَ
فکرت آنان نمی آشفت، از این رو
بود درآن جایگه سرگرم هر چیزی به کار خود.

از پس برگ درختان به هم پیچیده، آهسته
رنگ دل آویز خود را آفتاب
می پراکند و شبان نم گرفته در مه دایم
از فراز کوهساران، تیرگی شان را
خامش و بی همهمه، روی چمن ها پخش می کردند.
سریویلی، آن یگانه شاعر بومی هم
کرده خو با زندگی روستایی در وثاق خود
زندگی می کرد
شاد و خرم.
صحن دلباز سرایش بود پُراز سرو کوهی و زعشقه های بالا رفته بر دیوار و بام او
گلبنانی که، ز جنگل های دورادور
تخم آنان را
خوش نوایان بهار آورده بودند
وآن زمان که ابرهای پر رطوبت بر سوی آن جایگاه رو کرده بودند
در چمن زار سرای او
تا به دلخواهش برآید کار، بپراکنده بودند
درگه پائیز، چون پائیز با غمناک های زرد رنگ خود می آمد باز
کوچ کرده ز آشیان های نهانشان جمله توکاهای خوش آواز
به سرای خلوت او روی آورده
اندرآنجا، در خلال گلبنان زرد مانده، چند روزی بودشان اتراق
و همان لحظه که می آمد بهار سبز و زیبا، با نگارانش به تن رعنا
آشیان می ساختند آن خوشنوایان در میان عشقه ها.

با نگاه مهربارش سریویلی درهمه این جلوه ها می دید
یک به یک را در مقام جلوه می سنجید
خوب می کاوید چشمانش
آن دلاویزان رنگین را
آن دلاویزان برای او
ساز می کردند نغمه های شیرین را
و از آن ها سریویلی را به دل می بود لذت ها.

گاه زیر شکل شمشیر و کمانی کز دلاور پدرانش بُد نشانی
و به روی تیره ِی سبز کهن دیواری آویزان
بود آن خلوت گزیده گرم کار شعر خوانی
در تکاپوی غروب آفتاب روزهای دلگشاده گاه
بود ناظر سوی گاوان، وقتی از راه چراگاه
با سر و شاخ طلایی شان
سوی ده برگشت می کردند
می شنید از دور با صدها صدای مرد و زن مخلوط بانگ زنگ هاشان را
همچنین می دیدشان درزیر گرَد راه پیدا
آنچنانی کز درون خرمن آتش
بگذرد تصویرها کمرنگ و دلکش.

لیک پیش آمد چنین افتاد و آمد این
که شبی سنگین
آمدش بر پشت در
مانده در ره حیله جویی
نابجایی از پلیدی های خاکی زشت تر بنیاد و رویی
تیرگی را بود درآن شب مهابت حیرت افزا
مثل اینکه جانورهای زمینی را
در رسیده ناخوشی ها
که کنون از هم گریزانند
وز جدارآسمان های کبودی ها سیه کرده
روشنان را می شتابانند
یا گسسته ند از تن گیتی
سربسر پیوندهای ظاهر و پنهان
هیچ جنبنده نه برجا در ره جنگل بمانده
هرچه از هرچه شده، رانده.

از شبی اینسان نه پاسی رفته
ز ابرها برخاست غوغاها
آسمان شد خشمگین گونه به ناگاهان
و زمین سنگین و پر توفان
باد چُست و چابک و توفنده بر اسبش سوار آمد
همچنان دیوانگان تا زنده سوی کوهسار آمد
در همین دم سیل و باران ناگهان جستند
از کمین گه شان
و نه چیزی رفته بود از این
که چنان غرنده اژدرها
گشت غرّان رود وحشت زا
کرد آغاز سر خود هر زمان بر سنگ کوبیدن
از میان درّه ها سنگ و درخت و خاک روبیدن
وز ره صدها دل آرا دیه ها بام و در و دیوارها کندن.

آن مزّور کرد با درآشنا چنگال و ناخن های خون آلود
پس به چنگال و به ناخن کرد آغاز خراشیدن
وآنچنان کاندر بلایی سخت می زیبد
سوزناک و دلنشین بگرفت نالیدن :
« ای سریویلی! یگانه شاعر قومی که با ببَرند در پیکار
و همه مهمان نوازان بنام اند و جوانمردان
این جهان در زیر توفان وحشت آور شد
هر کجای خاکدان با محنت و هولی برابر شد
خانه را بگشای در
در رسید از راه های دورت اکنون خسته مهمانی»
سریویلی گفت : « خرسندم
لیک پیش خود از آن مکار وحشتناک می خندم
عجبا ! که مردم آن شهر های دور
دوست می دارند
گوشه بگرفته کسان را،
و هنوزم می نمایانند با من مهرشان باشد
این زیک رنگی نشان باشد
یادشان باشد ولیکن
آن زمان که از پلیدان
داستان ها کهنه می خواندند
و به پاس خاطر آنان
می پسندیدند خوب و زشت یکسر داستانشان را
در همان هنگام کز من بود سوزان تن در آتش
و به لبخند تمسخر چشم بودم بر فساد کارهاشان
دست می یازید طرّاری
از پی آنکه بگیرد رنگ دستش، بردم طاووس
با وجود اینکه بودش رنگدان در پیش
یادشان باشد که آنان کور دیده مردمی هستند
که نمی جویند هرگز روی گلشن
که نمی خواهند تا بینند پژمرده چراغی را
زیر بام کهنه ی ایشان شده روشن
لیک اسم از گلشن و وصف از چراغی را شنیده
همچنان گرگی رمیده یا چنان خوکی دویده »

بس بدون هیچ تردیدی سریویلی
از ره سوراخ های در به هوش خود توانست
بشناسد آن بدانگیز جهان را
در سرشت تیره ی او خواند فکرت های سنگینِ زیان را :

« وای بر من ! جنس مطرودی زیان آور
می نماید مهر با من، درشبی اینگونه توفانی
می رسد زی من به مهمانی
مثل اینکه بامی از بامم نه کوته تر بدیده
زین سبب ازهرکه ببریده به سوی من دویده
می کند ساز این سخن های گزاف خود
با شگرفی ها که شاید، لیک کس را نیست باور
تا نشاند گردم از خاطر
من شریک و همنشین تیرگان این جهان هستم
خانه پای این ددان هستم
لانه ی مرغ سحر خوان، لیک جای دستبرد روبهانم
هر کدامین شان زهرجا مانده سوی من دوانیده
به هدر شد آه ! آن گوهر کز امیدی
بر جبین صبح روشن داشتم هر دم نشانیده !
راست آمد آن سخن هایی که می گفتند:
(« زندگانی سریویلی سیه خواهد شدن آخر زکار حیله جویانی »
جادوگرهایی که در آن کوه های دورشان جای ست
و به شب از شعله های بوته ی اسپند سر مستند
بیهده حرفی نمی گویند
گرچه غیراز بیهده چیزی نمی جویند
آن جماعت چون زنان جوکیان خانه بردوش
با نخودهایی که می چینند
زندگانی های مردم را
خوب یا ناخوب می بینند
وز گذار سوزنی آویخته با پنبه یی بر آب
در بطون دردناک زشت این غرقاب
حدس هایی شان بود دیگر
گرچه نگشایند با کس راز
با کسان آنان نمی گردند هم آواز
لیک لذت می برند ار بر زبان آرند
که به چه هنگام می ماند چراغی تیره »
آن زمانی کز پس دیوار آن مطرود
دید بر راه جواب سریویلی بود
سریویلی باز با خود زیر لب می گفت :
« من پس از این بایدم زی کوه های دورتر رفتن
از مکانی که ددی شد آشنا با آن بدررفتن
تا چنان ماران که از کار نهیب باد و سرما
می خزند اندر زمستان در شکوبه* های نا پیدا                                     *شکوبه: شکاف .
دل شکافم خاکدان را از پی راه رهایی یافتن
بعد ازاین باید
( دور از جای و مکانم ای دریغا !)
زیر سایه ی غم انگیز کرّادی درد سرآور نشینم
تا غرابی خواندم غمگین و زشت از پیش
در غروبی رنگ مرده، من
یاد آرم قصه ام را خامش و دلریش »

« ای سریویلی عجب ! هرگز مدار
زیر بارانم
زارو نالان اینچنین مگذار!
غم فزا می گرید این گردون
می گریزد هر که درهامون
مثل اینکه اهرمن رویی
می کشد هرچیز از سویی به سویی
ریشه های بس درختان کهن پیچیده اندرهم
پیش این سیل دمان
می جهند از سنگ بر سنگی
مثل اینکه اژدهایی سخت غرّان را به دنبالند مارانی به تن رنجه
از چه روی این سان حکایت ها
رو ترش داری چرا با چاکرانت ؟
هیچکس از میهمان نورسیده دل مبرّیده
گرچه از وی نابجایی دیده یا روزی جفایی یافته، زشتی شنیده
هر که می گوید : گرامی داشت باید میهمان را »

سریویلی گفت: « اما من زهر که دل بریده ستم
گوشه یی را به هوای خود دراین گیتی گزیده ستم
شوق صحبت بود مرغی، این زمان پرواز کرده سوی بیغوله پریده
مادرم یک شب مرا دید
که زخواب آشفته جَستم
دست چون برمن بیازید
آه برزد گفت با خود:
این پسر بیرون شد از دستم
او شریک و همنفس با مردمی دیگر شود آخر
دیگرم از او نخواهد گشت اجاق تیره روشن
پیش چشم او چو گلخن می نماید روی گلشن
وآنچنان شام سیه، این روزگاران !
این سزای آنکه در تیره شبی جادوگری را تیره گردانید فانوس
پس گذشت از راه بیشه با شعاع ناتوان پیه سوز خود
آن زمان که تیره ی شب رنگ بر بال غرابی زشت تر می بست
و غربان دگر را بال و پرها بود برهر سو گشاده »

« با همه اینها که بنمودی
ای سریویلی !
تو نکوکاری، نکوکاران
از پی درمان بیماران
بارِهرسختی کشیده
روی بس منفور دیده
حرف های این جهان و زشتی کردارهای آن چه می ارزد
که به دل مرد نکوکاری از آن لرزد؟
ره نوردی یا به راه خود شود لغزان؟
وانگهی تو از تبار کوهیان و باسرشت تو جوانمردی ست توأم
هیچوقتی با جوانمردان نه مردِ کُه نشینی راست دلسردی
هان، ای ارواح نیکوکار پنهانی!
خانه های میزبانان را
از نگاه پرُ زمهر خود
دلگشا دارید و نورانی
تا شناسد هر کسی شان
بیشتر آثار مهر و مهربانی را
با نگاه و با صدای گرمشان دمساز دارید !
هان. بر سرشان
سایه بان ها بر فرازید از پر مرغان دریایی
تا به یاد خنده های یک بهار شادمان آیند
از شعاع آفتاب تافته از پشت برگ تیره ی لادن
روی گلهای دگر دیگر صف گستردنی ها گسترانید »

سریویلی خنده یی سرد و پُراز معنی بدو بنمود
بر رخ آن حیله جوی فتنه در نگشود
گفت : « هرگز کس نبیند خانه ام را بر رخ هر ناشناسی درگشوده
کس نبیند یک تن از آنان سوی من رو نموده
من نمی خواهم شوم با هر کجی آلوده
خاطرم ازعیب جویی شان نیاسوده وگر آسوده
میهمان راندن بسی خوشتر که بد را میزبان گشتن
ممسکی به کز کرم با تنگ چشمان همزبان گشتن
وز ره آنان به دل پروردن امید بهی را
من نمی خواهم شوم با ناروایی جفت
تا نکو گویندم از خویی خوش و نیکو
یا ملامت نشنوم کز بهر چه روی از کسان بنهفت
زشت می دارم دمی گر کُشته ماند در وثاق من چراغم
تا شبی دستی برآید با چراغی در وثاقم
دل بدارم خسته تا از حرف بدگویی شوم رسته.

من سخن های بد و نیک همه خامان این ره را شنیده ستم
آن کسان را کز رسن بالا شده بر سوی بامی
پس چنان دانند کز آن بر فلک بالا برفتستند، دیده ستم
در درون شهر کوران دردها دارم زبینایی
همچنین هرگز نخواهم در میان بوق، بیهوده دمیدن
تا بدانندم کسان اکنون رسیده ستم
این شتاب خام زیبد کودکان را
می رسد زی منزل خود کاروان یک روز
از پی چه خسته کردن، کاروان را؟
آه ! من خوی جهان و زندگی را می شناسم:
بیهده شادم گراز روی خیالم می هراسم
زندگانی تیره یی هست از شبی و روشنی از صبح فامی
جلوه ی هرگونه اش از گونه ی دیگر
چه ولیکن درسرانجام ؟
تیز پای سرکش این زندگی را
کوسواری تا بدارد رام ؟
کشته ام بسیار در دل آرزوها را
پس به روی کشته های آرزوها
پیکرانی چه دل آرا !
با دگرسان زندگانی، زندگانی می کنم من
زآنچه روزی در پی اش می رفتم، اکنون می گریزم
من بدان حالت رسیده ستم که با خود می ستیزم »

گفت آن مطرود :
« هم ازاین رو بود
که به سوی تو
روی آوردم
در شبی اینگونه توفان زا
که جهان را شد زهم بگسسته گویی یکسره رگ ها
هم ازاین رو بود
که، به امید تو
من به دل امید بودم
دمبدم برهرامید زنده ی خود می فزودم
تا سوی تو آمدم، در سر
فکرها پرورده ام بیمر
من زوقت کودکی
شاعران را دوست بودم
همه آن ها، جز تنی چند
پدرانم را ستوده
بوده از ایشان شکوهی هر کجایی که بساط بزم بوده
با پری رویان شورانگیز و رعنا
به نشاط و رقص برجسته !
چه دلارا!
گرد ایشان ساقیان استاده بر کف جام های می
با کمرهای زراندود و قباها تنگ از اطلس
آه ! چه هنگام !
مثل اینکه از نخستین روز با آنان
پدرم را عهد صحبت بود
هیچوقتم این نخواهد شد فراموش
از برای من
ازبرای زندگی من همه آن خاطرات نغز شیرین اند
همچو گردنبندهای گوهر غلتان و سنگین
بر گلوی نازک اندامان
می برند امروز دل از من
می گشاید چشم بینایی مرا از یاد آن ها
با سخن شان خون مردم گرم می کردند
مردمان را نرم می کردند
در صفای بامداد شعر آنان
که جهان را راست می شد کارها از آن
پدر من جنگ های بس گران را برده ست از پیش
منِ زمانی که به کف دارم بلورین جام از می
در میان هلهله های کسانم
شعر می خوانند خنیاگر خوش الحانان برای من ( چه بس از شعر های تو)
گر بدانی چه ملالت آورست آندم
کادمی می فهمد اما آن توانایی
نیستش تا همچنانکه شاعران مقصود خود را بر زبان آرد
از همین ره بس مرا غم هاست اندر دل
من غم انگیزی شعر شاعران را دوست می دارم »

سریویلی: « دریغا !
من اسفناکم از این گفته
شد گره بسته سراسر پیش چشمم کار دنیا !
ابری آمد در میان ابرهای تیره تر، تند و پر افسون تر!
شعرهایم را که در گوش تو خوانده ست ؟
من که دایم کوله بار شعرهایم را به دوش خود
یا به روی چارپایان و به پشت گاوهای نر
می کشم از جنگلی زی جنگل دیگر
من که همچون کرم پیله در درون پیله ام پنهان
تا چه هنگامم بسوزاند
مرد دهقان
از کجا بشناختی کی گفت با تو زان سخن ها
تا نشاط انگیزدت در خاطر اشعاری
که درآن ها خون گرم و جوشش ناجور خود را کرده ام پنهان
ای افسوس !
از همین دم می کشم من شعرهایم را
به دگر قالب
من فرو خواهم شدن در گود تاریک نهان بیشه های دور
بین مرگ و زندگانی در دل سنگین رؤیای شبی تیره
که خفه گشته ست در آن مردمان را بانگ
نقطه های روشن از معنی دیگر را به دست آورد خواهم
زانکه می لرزد تنم تا استخوان سخت
آن زمانم که کند همچون تویی تحسین
من به روی چشم های ترشده از گریه های ساعت تلخ گنهکاری
می نهم رنجور وار و شرم کرده دست
آن زمان که بنگرم در تو فرحناکی
از قبال من فراهم هست »

« از چه رو ؟
از چه روی این سان نفور آوردن ؟
این چنین ز آوازه ی نام بلند خود بیازردن
ممکن است آیا که در پنهان بماند پاره ی الماس در پیش نگینی چند از شیشه ؟
یا همیشه لکه ی ابری بپوشاند رخ خورشید ؟
ممکن ست آیا کز اینگونه حکایت ها
مردمان تابند رخ ازهوشمندان ؟
آنچنان که گفتم آنان دردل ما
مرتبت بس ارجمند و ارزش بایسته شان باشد
در همه احوال آنان را گرامی داشت باید »

سریویلی گفت :« لیکن
من نیم ز آنان که می سنجی
رتبتی آنگونه شان والا
دورازآن نام آوران و آن سخن گویان که از تو دل ربودستند
من زبانم دیگرست و داستان من ز دیگر جا
به، کزآن مردم بکوبی در
آن کج آموزان کج پرور
آن گروه اندر میان راه مردم می نشینند
پهن کرده دست و پاها را گشاده
دُم به روی پشت، تا مردمشان ببینند
گوششان خسته نه از آوای و هرّای ددانِ کوی
به سلیقه ی دَدان گویاستند
هر زمان با توست میل همنشینی شان
تا به یک لحظه ببینی شان
می جهند آشفته وار از خواب های تیره و سنگین
خواب روز وصل می بینند یکسر در هوای تو
همه آن ها چون تو در فکر جلال اند و زر و زرینه های زندگانی
پَر زاغی را به کف دارند و پندارند
زیر چتر دم طاووس آرمیدستند »

لیک آن مطرود
تیرگی ننمود
وز سخن های سریویلی نشد از جا
بلکه، تا دل زو بدست آرد
با صدای عاجزانه تر بشد گویا:
« آه ! دانستم، به من شد آشکار، از بس
تو به شعر و شاعری پرداختستی
نیستی دیگر دراین دنیا
بتوانی تا شناسی مردمان را
می نهی یکسان به پیش چشم از این رو
دوستان و دشمنان را
پس دل دشمن کنی شادان
دوست را رنجه ز قهر خود
تو همان زیبد که مانی در نهان
گرم کار شعر گفتن
و ترا از دور بشناسند هشیاران این راه
حیف می آید مرا لیکن
از نگاه موشکاف و پر زمهر شاعری ماننده ی تو!
ای سریویلی! چرا بیگانگان را حرف بشنیدن؟
دوستان را بی گناه آزار دادن ؟
یا از آنان با خیالی بیهده اینگونه رنجیدن ؟
کی می آید از پلیدان
به در کاشانه ی تو؟
آن بخیلان ادعّاشان می رسد بسیار
جمله سرشان پر زباد نخوت و پندار
گرم درکار خودند
در پی فکِر زمین را کوفتن
آسمان ها را ز رنگ تیرگی ها روفتن
و به آن ها رنگ و رو دادن
از برای آنکه بفریبند مردم را به دست جادو گرهاشان
اندر آن ها بس دروغ و حیله بنهادن
کی رفیق مردمی مانند تو خواهند بودن ؟
بُرد یا خواهند اسمی از تو در بین هزاران حرفهای خود ؟

من یکی از آبرومندان و از همسایگان هستم
در نشیب کوه های با صفا نه دور پُر زاین جا
گاوهای ما مگر با هم ناستادند در یک جا
و یکی چوپان
نیست نی زن از برای گله های گوسفندانِ زلِ ما
در سکوت شب چو می چرند باهم ؟
ما به یک جا شیرمان را در بهار اندازه می گیریم
تو چگونه، ای سریویلی! مرا نشناختی ؟
بر من اینگونه ز روی بد گمانی تاختی؟
حال آنکه همچو تو در زندگی در مانده ام من هم.

آه ! یاوه زندگانی !
دربهار خنده هایش نوشکفته گل بمیرد
صبحگه، با آن صفای خود
یکدم افزون تر نپاید !
آدمی تنهاست با دردی که دارد
مثل اینکه تند خیز ابری به خارستان ببارد
گریه ها بی سود مانند
بگذرد از آن زمانی و شود افسانه یی دلکش
کیست داند (آنچنانی که بباید) ازچه رنجورند مردم
مردمان در دود آه خود شده گم
هر کسی سودای خود دارد
هیچکس را نه صفایی، نه وفایی هست
از حسد میرند اگر بینند
بر بساط دودناک این جهانی روشنانی را
زندگانی گوی غلتانی ست، می غلتد
بر زمین های بسی هموار و ناهموار
از بر سنگی به سنگی تا شود یک روز پاره !
من به دهمان می شناسم مرد جولایی
کز حسد یک لحظه نتواند ببیند بفته های دیگران را
لیک دایم از حسد بد گوست وز حرف دروغش نیست پروایی
ازجوانمردی هر آنکس بهره اش کمتر
از جوانمردی ست افزون تر سخن آور
با بدان هر کس که بستیزد
بیشتر با هر بد آمیزد
این کهن رسمی ست ما را در نهاد زندگانی
چه مزور مردمانی !… آه یاوه زندگانی !…آه !

ناقص زندگانی !…»
سریویلی با لبان پر زخنده گفت : « می دانم
که ترا چه می شود
در نهاد مردمان آن چیزها که هم خود آنان نمی دانند، می خوانم
واقفم من بر همه اسرار آن ها
از کجی وز کج سرشتان آنقدر اما مکن شکوا
هیچ ممکن می شود آیا
که بود بالاتر از رنگ سیاهی رنگ ؟»

شیطان: « آری
کینه های مردم و توفان زجر و مردم آزاری
تیرگی را نیز تیره تر بگرداند
از درون تیرگی شب چراغ از دور بنماید ستاره
گر بدانی که بد اندیشی و بدکاری
چقدر بیش ازهمه چیزی دراین دنیا شده کامل
هر سخن که از لبِ مردم برآید بهر تمهیدی ست تازه
از پی آنکه برآید کام زی خوبی بکوشد مردم بَد هم
تا زخوبان برتر آیند آن بداندیشان
پا به پای بد، بدی را می نمایانند همچون خوب
نوک مرغ صبح خوان را از حسد بندند
تیره می دارند روی آسمان را
تا نبیند چشم مردم آفتابی
کورموذی شمع ایشان روشنی بخشد جهان را »

سریویلی گفت : « اما من
دیده ام بسیارها رنج و ملامت
هیچ ازاین در، دم نخواهم زد
در کهُستان های ما مرغی ست
که به روی صخره های خلوت و خاموش می خواند
او زبانی جز زبان خود نمی داند »

گفت با خود آن مزور در بُن لب :
« چه از این بهتر، دراین شب
که جهان می لرزد از توفان
من ترا از راه دیگر رام دارم » و پس از آنی
کز نگاه مکَر بارش نزهت و رنگ و صفای خانه ی او را
خوب تر حس کرد
و آرزوی کاوشی در آن
در دل او بیشتر پرورد
ساخت، زآب بینی و ازعطسه های سرد
ریزش باران و توفان را قوی تر
زآسمان جوشید دریاها
برد دریاها به صحراها
وز ره صحرای هول افکن
پُر زآوای دَد و شیون
ریخت درهم هردرخت و سنگ
بر کشید آنگاه از راه جگر آوا :
« حدت توفان بخود افزود !
مثل اینکه می شکافد آسمان را بام
خاکدان از هول ماندن زیر آوار فلک
نیست برجای خود آرام
گمب و گمب آن سنگ ها درآب می غلتند
تند و تند آن آب ها بر سنگ های خرد می ریزند »
همچنین بر عجز و ناله های خود افزود :
« آه ! اکنون سخت تر گردید
راه رفتن بر کسان من !
اسب هاشان، با لجام زرنشان
در گل و لایند و فرسوده !
بر فراز آن تناور کوه ها باهم بداده دست برق و باد
سنگ هایی را گران
این زمان بشکافتند از هم
من به تن می لرزم از بس روی شمشیر دلیران پا نهادستم
روی نعش نوجوانانی
هریکی زانسان که می دانی
مثل اینکه روح ایشان از جسدهاشان، جدا مانده
می گریزند این زمان نالان.

سریویلی گفت : « از بهر چرا
از دهاتی ها نمی رانی سخن،
که به زیر پا ندارند اسب دراین ماجرا ؟
بینوا آنان
که، به سنگستان
می رَوَدشان زندگانی یکسره بر باد !
زندگانی یی همه تلخی !
لیک قوتی بهر آن هم نیست !
دارویی از بهر دردی شان فراهم نیست !
مثل اینکه روح آنان راست لعنت ها دراین دم
بر جسدهای جوانانی که می گویی »

شیطان: « درعوض، گر بینوا هستند
آن دهاتی ها میان کوهسارانی
چون نگارانی
زندگی شان هست »

سریویلی گفت با خود « حیله جو را بین
لحظه یی با این دو رویه مردمان بنشین
تا ببینی شان به چه برهان
از ره فکر و خیال مردمان
می برند از پیش، فکر خود
آن جماعت مردمان را یکسره بینند با یک چشم،
بی خبر کاندر میان بیشه شیرانند خفته.
چون به راهی کوزه یی بشکسته می یابند،
با یکی دستش ز روی راه می خواهند بر گیرند.
لیک، در کار سراسر این ددان،
بگشاده چشم هشیاری که می پاید.
راست می باشد که کوه و زندگانی در دهستان دلکش و زیباست
لیک روزی می رسد
کادمیزاده نوایی نیستش
دلکشی های طبیعت
جز بلایی نیستش،
و نخواهد بود در مان از پی رنجش!
تو ز خرمن های گندم ها چرا صحبت نمی داری
که، در این توفان
می برد سیلش؟
سیل مثل آتش فتنه
می رود از کوه سوی دره های پست
تا دهاتی را گرسنه تر گذارد
برباید گندمی کان هست!
تو چرا چون جنگجویان در سخن هستی؟
حال آنکه حربه ی تو حیله های توست؟
هر دلیری کز تو ناشی می شود
از بکار افکندن آن حیله های کج برای توست
جنگ را تنها تو از بهر بهم بد کردن مخلوق می خواهی
تا توانی از ره آن سود خودجویی
تو چرا بر لب نیاوردی (زبانم لال!)
که کنون درزیرسنگی گرسنه خفته ست طفلی
ای بد اندیش از رویه های فکر تیره ی تو
با همه دعوی خوبی و نکوکاری
چون شبان رنج آور
آشنایم از چه نایی پیش دیده؟
چون نداند تلخی حنظل کسی که تلخی حنظل چشیده؟
تو نه یی که آشیان مرغکان زرنشان را
بی مهابا می کنی ویران،
تا بسازی پله یی کوچک در ایوان بلندت را؟
تو نه یی که گر بر آید ناله ی سوزنده از راهی،
که خود از بنیادش آگاهی
مردمان سرگرم داری تا نه کس بندد سوی آن گوش؟
تو نه یی که تیرگی را نیز خامش می کنی باخود
که مبادا از بهم ساییدن ذراتی از آن ره جهد کوچک شراری
و تواند پیش پایش را ببیند،
در دل شب، رهگذاری؟ »

حیله پرداز مزور گفت :
« من گرفتم راست باشد این سراسر گفته های تلخ
کز زبان دوستان باید شنیدن.
زندگانی بی دروغ و کاست باید باشد آیا؟
صورت دریا بدان پاکیزگی یک روز
با گل اندوده نمی ماند؟
خوشنوای صبحدم با آن سراسر سوز، دایم
بر سر شاخی نمی خواند؟
کهنه گیتی با بدی هایش بپیوسته
زندگانی نیست جز آلودگی هایی
اولش کوشیدن بسیار.
آخر آن نکبت فرسودگی هایی
از تن خود ما به هر تقدیر می ساییم
ما زوال پیکر خود را به هرگونه صلاح و شیوه می پاییم.
می زندمان تازیانه باد تندی و نه ره بهر گریز از وی
بی ثمر بهر چه باید شورافکندن؟
آب ناجسته نباید جوی آن کندن
ای سریویلی! به تو من باز می گویم
تو یگانه شاعر شوریده ی این روزگارانی
نام تو در این جهان
از ره این جنگل گمنام بانگی بس عجب خواهد در افکندن
شعر را رتبت بسی والاست.
زندگی شاعرانه بانواتر زندگانی های این دنیاست.
آنکه در این راه می پوید
خیره چیزی را نمی جوید.
یک سخن بی آنکه سودی از رهش یابد نگوید
من شنیدستم :
زشت می گویی به نیکانی
تو ز لحظه های غم انگیز نغمه های خواب آور
می دهی ترکیب
از شبان تیره ی مدهش که می دانی
داستان روشنی هارا
زیر گوش مردمان خوانی
چه خیال نارسایی! که تو خواهی دیگران هم
همچو تو باشند در پندار!
همچو تو یکسر
تیز بین و تند فکرو سرکش و هشیار!
همچو تو کوتاه کرده زندگانی،
بیشتر از هرکه اما سرفراز و جاودانی!
همچو تو باشند کوران و کران جمله سخن آور؛
مشت خاشاکی به خارستان شود در زیر پای تو
تلی از گوهر!»

– سریویلی گفت : « مقصودت از اینگونه سخن ها؟
از چه در این نیم شب آسودگان را رنجه کردن؟
چه امید فتح با شیر ژیانی پنجه کردن؟
من جهان را با سراسر داوری هایش به هرگونه
زیر پای خود نهادستم
پس به روی داوری های جهان و زندگی های جهانی
گوشه یی را دل بدادستم.
تا نکوتر بینم اندر حال گیتی،
از درون تیرگی دردهای سرکش خود
برق خنده می کشم بیرون
وز برون خنده های شادناک و تلخ
دردها تسخیر می دارم به افسون
من مسخر کرده ام این کهنه گیتی را
تا مسخر داردم درد و شعف هایش بدانگونه که می خواهم
و بدون آنکه کس پندم دهد پند از برای کار خود باشم. »

همچنان بر حدت خود بود توفان
لاجرم آن حیله پرور خواست،
از ره ترساندن از آزار تنهایی،
سریویلی را بدارد رام و دارد از ره آن کار خود را راست :
« از پی روز خلاص توست اگر اینک
سخت بی تابم
می گریزاند مرا از سر خیال تو در این توفان غران، آه، خوابم!
گر نمی بودی چنین تنها،
بر لبان تو نمی آمد،
هیچوقتی این سخن ها!
این همه بد باوری، داری وگرنه استوار از من،
حاصل یک روز تنهایی ست.
که زیادت رفته بودند آن دقیقه های خوب و دلکش و شیرین
و کلاغی خواند بر شاخی و گفتی سربسر مرغان کلاغند
من در آندم ناظر کارتو بودم
سخت در آن دل ببسته
و همه جادوگرانم، چون توام بشناختی اکنون
ایستاده چشم بسته بر نگاه من»

– سریویلی حرف او ببرید
با خطاب « تو مزور هست » او را گفت : « اینک سهو دیگر.
اینک آن حرفی که از آن حرف های بی ثمر زاید.
کی تواند خواند اندر خلوت من فکرهای من؟
کور دیدگان، که ایشان راست بیزاری ز بینایی،
همچو پندارند،
که چو من لب بسته ام،
و به بازی عروسک وارشان می پایم از پنهان،
مرده ام. فرسوده ام یا در تن خودجان.
من ز بس بد باوری لیکن، چو مه، تنها نشینم.
دود ناشایستگی های کسانم دور کرده؛
شدت دلسوزیم درهر سخن مجبود کرده.
من به تنهایی به نیروی هزاران مرد می کوشم.
قطره ی ناچیز را مانم ولیکن
همچنان دریای توفان زا به دل همواره می جوشم.
من به نیرویی که دارم دردناک این خاکدان در هم بکوبیده،
وز غبار کوفته هایش دگرسان خاکدان را می دهم بنیان.
پس بجنبانم
بر فراز کوه ها و دره های غمفزای زعفرانی چهره ی آن
زندگانی دگرسان تر.
چون منم تنها
فکر من هست از من. اما…
هیچم این نیروی پنهانی نمی میرد.
آتش بیهوده ی دونان
در درون من نمی گیرد.
این چراغ آن به که بهر مردم دیگر بیفروزی.
از برای آن جماعت که فریبی را به دلشان آرزومندند،
دل بسوزی.
من به دیگر آتشم دل می فروزد. از تو نفزایم بخود. حرف توام چیزی نخواهد کاست
تیرگی های شبان دلگزای من
در میان نو بهار خنده های این غروب غمفزا پیداست
من شبی بس تلخ خواهم از بد این تیره ی غمناک دیدن
پس چراغ من به روی گور من افروخت خواهد »
شیطان – « لیک افسوس!
آنکه با این فکر ها پیوست،
می رود دایم ز روی پرتگاهان!
گر ترا رحم فراوان داشت در دل راه
دل بسوز از بهر خود بودی
رمه ات را بیشتر کرده
بر شمار گاوهای خود می افزودی
تا پدر را، درگه ضعف و تهیدستی
ناید از این ره شکستی »

سریویلی به سخن های گزاف او بخندید
گفت : « اما آنکه از بهر کسان اندر تکاپوست
در تلاش کار خود اینسان نمی باشد
من بباید گرسنه مانم
بایدم محکوم بودن رنج و حرمان را
بایدم بر خود پسندیدن بد این کهنه زندان را
بایدم در زندگانی پر از آشوب خود حتی
در درون پوست مردن، در همان هنگام کاشفته پلیدی
می دراند پوست تا پرد ز روی خود نمایی در جهان
آنچنانی کز دل شب روشِن روز سفیدی. »

آن مزور که خبر بودش ز جمله ماجرا
گفت : « از بهر چرا؟ »
سریویلی گفت :
« در نهاد من جنونی هست،
که اگر مردم نیاساید
من ندانم راه آسودن.
من اگر روزی بنالیدم ز بی نانی
بوده ه ست از بهر یکدم زندگانی.
گر تغار من شکسته ست
سفره ام خالی ست از نان یا نمانده از عسل در کاسه ام چوبین
از پی جاهی نمی خواهم که پردارم تغارم، سفره ام یا کاسه ام را
یا پی آنکه پلیدی آیدم در پیش
خیره گردد چشمش از بس خوردنی هایی که می بیند،
در نگارین ظرف ها سیمینه .

خیره می مانند آنان از نظاره ی روشنان آسمانی
من به سوی خاکدان خواهم
روشنان آسمانی را فرود آرم.

از همه این ها گذشته من به دل دارم کراهت چونکه می بینم رخ تو
هر فساد و حیله ئی درآن.
لکه ها بسیار مر برآن.
از لقای تو به روی سوخته قبری ست چشمانم گشاده،
می شود در من بسی اندیشه های دلگزا زنده،
ذوق می میرد مرا هردم!
هست پیوندی میان روی و خوی مردم دد. خوب می بینم در این تاریکی شب.
مثل اینکه حاصل جمعند آنان جمله زشتی های گیتی را!

شیطان – « حرف های تو مرا افسرده می دارد.
مثل اینکه ابر دیگر،
همره این ابر می بارد.
بعد از این من در جلوی روشنی تکریم دیگر بایدم کردن.
پای در این تیرگی آهسته بر روی زمین خواهم نهادن
حسرتم هردم فزاید که چرا منفور تو هستم
مایه ی اندوه تازه در میان آن همه اندوه های دور تو هستم
سعی خواهم داشت تا خویم دگر باشد.
می کنم پنهان به موهای درازم شاخم ار باشد. »

سریویلی – « با لبان هشته، وز خونابه آغشته، چه خواهی کرد؟
سر بسر موی درازت چرب
بر تن پر چرک خوابیده
آنچنان که ریسمان بافان
ریسمان شان را بتابیده.
پس به روی کتف تو گویی
ریسمان شان را به روی بام دکان ها بیفکنده اند
آن زمانی که به یاد روی و خوی تو می آیم،
دردناک آوای مخلوق ست در گوشم
همچو بوی جسم مرده از تن تو بوی در زیر مشامم
آن زمانی که به یاد کینه های دوزخی خوی تو هستم
یا به یاد نقشه ی یک خنده ی تزویر بار روی تو هستم
چشم می بندم نبینم تا جهان را.
وز ره این دلگزا یادآوریها استخوان آرزوهای نهانی را
با فشار درد می کوبم!
آه! از خونابه ی چشمان
راه های زندگانی را
بی سر مویی شعف هر لحظه می روبم. »

شیطان – « همه این ها را که می گویی، به پاس خاطر تو،
آنچنان بنهفته خواهم داشت.
که شگفت آید ترا.
وانگهی این چه نه برجا فکر و پنداری ست
نیم شب هست و جهان تاریک.
هیچکس در کارما هرگز نخواهد بود باریک.
کیست کاو داند شبی همچون منی شد میهمان شاعری چون تو؟
شب به معنی عیب پوش مردمان است
آنچنانیکه هنرها نیز اندر او نهان است. »

سریویلی آه برزد گفت :
« این بد آمد لیک
از برای چشم مردم نیست،
مرد آیا مسلک خود را
دوست دارد از برای حرف مردم؟
خوشنوایی که به شاخ سرو می خواند
بهر لذت بردن ما هست آیا؟
در جهانی که دل رنجور تنها

شمع خود را من درون تیرگی هایی می افروزم
که اگر از پا درآیم باز بتوانم دمی در اشک خود سوزم.
ای دریغا! مغز من گرچند نیرومند می باشد
یادگاران گذشته پیش چشم من
صف کشیدستند و از من دل به هر آباده و ویرانه یی

کس مگر در زندگانی هست کاورا دل
ننگرد در لذت روزان شیرین گذشته؟
و قطار لذت افزای چنان روزان
بگذردش از پیش خاطر، همچو دانه های تلخ میوه ی نارس،
که فرو افتاده باشد از بر شاخه به سوی خاک.
مردم آیا تا به این اندازه ناشایسته می باشند بهر زندگانی؟
یا به عمدا، گرچه میدانند،
می نمایانند خود را مانده ی سهو و ندانی؟
کی به دل حسرت نمی افزایدش آندم که می بیند
بر سر ره آشیانی بر کف باد دمنده ست؟
یا به روی خاک مانده پروبال و استخوان یک کبوتر.
یا زمانی که دو قمری در فضای جنگلی خاموش
جوجگانشان را
می پرانند،
قمری یی بی جفت مانده می کند نظاره از شاخی تناور.
از بسی حسرت سرشت من سرشته ست ای دریغا من می اندیشم
کادمی سیری پذیرست از هر آن چیزی که در کف دارد آنرا
و مدام اندر تلاش دست یابیدن بدان چیزی کز او دورست
دیده ام فانوس های شعله ور را
سرنگون گشته ز بامی بر سر خاک
بس زمین های تناور را
که زده بر سینه ی خود چاک.
مثل اینکه هر چه از هر چیز می جوید گریزی :
آدمی از آدمی و هر ددی از دد
می دود هر جانور آری که با منظور خود یک روز پیوندد
هر چه گاهی زشت و گه زیباست
و فقط یک چیز را معناست :
نفرتی با هر زمان پیوسته و ندر کار این دنیاست،
لذت آلوده یی کز آن نیارد کس گذشتن
تو برآنی که به عکس این جهان را کار باشد؟
یا برآنی که نه چونانی که می گویم مرا رفتار باشد؟
دوست دارم یعنی آن چیزی که از رویش نفور آورده ام در دل
همچنین دشمن بدارم آنچه را که دوست دارم؟ »

با همه این حرف ها، آن حیله پرداز،
به سرای سریویلی اندر آمد.
این یگانه آرزوی آن مزور بود.
با سر دندان خود برید ناخن های خون آلود.
همچو خنجرها
از پس درها
کاشت آن ها را به سطح آن نهانی جا.
وز برای آنکه بیگانه نیابد ره به آن خانه
کرد پشت در به سنگ و با کلوخه ها همه مسدود.
پس برای آنکه درآن تگنا دهلیز خوابد
کند موهای تنش را
و چنانکه بود در خور بستری را از برای خود فراهم ساخت.

تیره شد آنگاه آن دهلیز و غم افزا.
برقراری یافت خاموشی،
وندر آن تنها بجا آوای گنگ بادها از دور.
بادها از دور – هو هو!
ناله ی شبخیز ما تنها برای خامشانی،
بر ره جنگل نشسته.
از برای آن کسانی،
که دل از بیداد هجرانی ز مقصودی گسسته.
در نشیب دره ها، پر از صفوف سرنگون اشباح
که از آنان تیرگان شب دگر سانند، هوهو!
از برای مرغ آرامی،
دم فرو بسته ز خواندن، دیده بر راه نگاه صبح.
از برای خستگانی، خفته بر ره، که نمی دانند،
صبحدم چون با وقار خود در آمد روی بگشاده،
به کدامین سویشان باید
رهسپر گشتن؟

سریویلی در وثاق خود
پیش آتشدان نشسته،
آنی از اندیشه های ناتوانی بخش و بی حاصل نه برجابود.
او زبی تابی در این فکرت،
اختیار از دست می داد.
روی هم می چید شاخه های سوزان را
وز ره دودی که بر می خاست زآن ها
نقش آن مطرود حیله جوی را می دید.
آن مزور میهمان پر خطر را خوب می پایید.
چون به بانگ باد و باران گوش می داد
به نظر می آمدش کان فتنه ی آزار مردم دوست
هست در کار سخن گفتن
و هنوز او راست بر لب آن شکایت ها
که بجز دستان و سهو از آن نزاید هیچ چیزی.
آرزو می کرد یک ساعت فراغت را
در کنار رودخانه ی « اوز» بنشسته
با پریرویان به قصه های گوناگون بپیوسته.
به نظر یک صبح خندان را
که نخستین بار نوک کوه قرمز رنگ می گردد
و شده ست او بر سر پل خم
آن زمانی که به زیر چشم او آرام رود تیره در کار گذشتن هست
خاطره ی آن چنان روزان،
در مقام یاد کردن بود آسان
گرنه خود را در عذاب مشکلات تازه تر می دید.
افسوس!
او (همان روشن سرشت روستایی)
آنچنان دل زنده کز زنده دلی بر جا نبود آرام.
بود با تاریکی بدبینی خود این زمان دمساز
و کسی این را نمی دانست
که سریویلی ز نامی تر تبار پهلوانی،
چون نه همرنگ کس ست، اکنون،
می کشد چه رنج ها از زندگانی.
در فشار فکرهای دور خود با نوک فولادین دسته ی شیر ماهی کارد خود
چارقش را بندها هر لحظه می برید
تکه های بندهای چارقش را روی شاخه های شعله ور فرو می ریخت
و آنچنان بودش نگه بر سوی آتشدان
می نمود آنگونه پیش چشم های تیز بین او
کز سرشت آن بد اندیش
هرچه با زشتی ست آلوده.

از همان شب می گریزد او ز مردم
دوست دارد ماند از جمع کسان گم
تا به دست خود بدارد سرنشت خود دگر سان تر
می رود سوی بیابان های دور و خلوت این جنگل غمناک
از برای آنکه در زیر درخت سیب ترشی
یا درختی « ریس »، که مانند مخمل بر سر سنگی لمیده است،
خامش و تنها شود ساعات طولانی
او هراسان است بی هیچ آفت از این زندگانی
شاد از آن اندیشه کز وی رنج زاید.
رنجه است از شادی یی که بر ره آن،
نیست پیدا تلخی یک ساعت غمناک.
هیچش این دنیا نه دیگر پیش چشمان ست
پیش او
دوستی و دشمنی مردمان، گر راست خواهی، هر دو یکسان ست.
عقل او از سر بپریده
خیره می گوید : شبی شیطان
به سرای من در آمد
خفت تا آندم که صبح تابناک آمد.
پس برون شد از سرای من
لیک ناخن های دست و پای و موهای تن او
مارها گشتند
در سراسرخانه ی من

بین من جنگی ست با شیطان…

                                                                                       خرداد ماه سال ۱۳۱۹

 

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012