مجموعه حکایات، عبدالله طاهروکنیزک

     عبدالله طاهر و کنیزک

قصه شنیدم که: گفت «طاهر» یک تن
از امرا را به خانه باز بدارند
گوشه گرفت آن امیر همچو عجوزان
دل ز غم آزرده و نژند و پشیمند.
گر چه مَر او را شفاعت از همه سو رفت
خاطر طاهر نشد از او بهِ و خرسند.
در نگذشت از وی و گذشت مه و سال
مرد بفرسود چون اسیران در بند
کارد چو بر استخوان رسید بیازید
دست به چاره گری و حیلت و ترفند
داشت مگر در سرای خویشتن آن میر
نوش لبی شوخ  و بذله گوی و خردمند
قصه بدو در سپرد و برُد به طاهر
روی بپوشیده آن کنیزک دلبند
لابه بسی کرد و روی واقعه بنمود
باسخنی دلفریب و لفظ خوشایند
طاهرگفتش که:« راست باز نمودی
لیک گنه راست با عقوبت پیوند
بگذر از این داستان که بد کنشان را
هر که نکو گفت با بدست همانند
زشت بود تن بر آبِ برِکِه فکندن
از پی آنکه سگی ز برِکِه رهانند
وی نه گناهش بزرگوار چنانست
کز سر آن اندکی گذشت توانند.
گفت کنیزک: «بزرگوارتر از آن
هست شفیع وی، ای بزرگ خداوند !»
طاهرپرسید: « آن شفیع کدام است؟»
گفت که: «روی من ست» و پرده بر افکند.
برُد دل طاهر از دو دیده ی فتاّن
شیفته کردش بدان لبان شکر خند.
گفتش طاهر: « بزرگوار شفیعا !»
( کز پس پرده نمود آن رخ فرمند )
آنگه با چاکران درگه خود گفت:
خواجه ی آن مهوش از سرای بر آرند
کرد به جایش کرامتی که بشایست
جای ستم ها که رفته بود بر او چند .

                                                                       ۱۳۰۷

موضوع داستان از “نوروزنامه “ی خیام گرفته شده ست

 

  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012