مجموعه ناقوس، ناروائی به راه

          ناروایی به راه

شب به تشویش در گشاده، در او
ناروائی به راه می پاید.

مثل این ست،
کز نهانگه نشان کینه که هست،
سنگ هردم به سنگ می ساید.
هیچ کس نیست بر ره و «امرود»
سرد استاده، بید می لرزد،
مرگ، آماده گوش او بر در،
وآن سیه کار کینه می ورزد.

بچه های گرسنه با تن لخت،
زیر طاق شکسته، مانده خواب.
باد، لنگ ایستاده ست بپا
ناله سرکرده ست گردش آب.

مثل این ست، از وداع خموش،
چند زن سر نهاده اند به هم
هرچه بشکسته، هرچه پاشیده ست
روی خاکستری نشانه ی غم.

راه ماننده ی رگی در پوست
تن بپوشیده و گریزان ست
جاکه غمگین چراغ می سوزد
پلک چشمی سرشک ریزان ست.

زیر بام شکسته بر رخ شب
بام دیگر شکسته ست کنون
لیک آن استخوان شمار طمع
می درد چشم ها، دو کاسه ی خون.

روی بیمار، زردناک و صبور
با سرافتاده ست بر زانو
حالت او کسی نمی پرسد
کس بدانجا نکرد خواهد رو.

مردمان، مردگان زنده به رو
رفته با خواب های زندانگاه
چشم بازست ازیکی زیشان
لیک بیحال بسته ست نگاه.

دست بدکار پیش می آید
درلختی به ره گشاده شده
چه سبک، ای شگفت، در تابوت
استخوان پشته ئی نهاده شده.

هردم آن استخوان شمار، به شک
چشم می گرددش به گردش شب
دست او، این خراب را بانی
می شمارد دقیقه های تعب.

موش مرگ ست درهمه تن او
می نماید ز بخل مرده بخیل
بیمناک از طراز قرمز صبح
می گشاید ز چشم، چشمه ی نیل.

خشت برخشت می نهد هردم
دست ها بر جدار می ساید
تا نبیند کاهشی را به چشم
بر هر افزونی می افزاید.

تا نه ره آورد ز شب سوی روز
آن شب آویز مهربان گشته
بوسه بر روز می زند از دور
می کند هر فسونی و خواهد
تا نبیند به چشم ماند کور.

سرد استاده ست باز«امرود»
بچّه های گرسنه اند به خواب
بید لرزان و هر چه مانده غمین
با دل جوی رفته ناله ی آب.

از نشیب جهان به دودش غرق
همچنان باز این ندا آید
ذرّه با ذرّه گرم این نجواست
ناروائی به راه می پاید.
                                                                     سال ۱۳۲۳

 

  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012