مجموعه ناقوس، ناقوس

            ناقوس

بانگ بلندِ دلکشِ ناقوس،
درخلوت سحر،
بشکافته ست خرمن خاکستر هوا.
وزراه هرشکافته با زخمه های خود،
دیوارهای سرد سحر را،
هر لحظه می درد.

مانند مرغ ابر،
کاندر فضای خامش مرداب های دور،
آزاد می پرد،
اومی پرد به هردم با نکته ئی که در،
طنین او بجاست.
پیچیده با ظنینش در نکته ی دگر،
کز آن طنین بپاست.

دینگ دانگ ! چه صداست!؟
ناقوس!
کی مرده؟ کی بجاست؟
بس وقت شد چو سایه که بر آب،
وز او هزار حادثه بگسست.
وین خفته بر نکرد سر از خواب،
لیکن کنون بگو که چه افتاد،
کز خفتگان یکی نه بخواب،
بازارهای گرم مسلمان،
آیا شده ست سرد؟
یا کومه ی محّقر دهقان،
گشته ست پُر ز درد؟
یا از فراز قصرش با خونِ ما عجین،
فربه تنی فتاده جهانخواره بر زمین؟
بام و سرای گرجی،
شد طعمه ی زبانه ی آتش؟
یا سوی شهرما،
دارد گذار دشمن سَرکش؟
یا زین شب محیل،
( کز اوست هول
گریان به راه رفته شتابان)
صبحی ست خنده بسته به لب؟ یا شبی ست کو،
رو در گریز از در صبحی ست،
در راه این دراز بیابان؟
دینگ دانگ! چه خبر؟
کی می کند گذر؟
از شمع کو بسوخت به دهلیز،
آیا کدام مرد حرامی
گشته ست بهره ور؟
حرف از کدام سوگ و کدامین عروسی ست؟
ناقوس!
کی شاد مانده، که مأیوس؟

ناقوس دلنواز،
جا برُده گرم در دل سرد سحر به ناز،
آوای او به هر طرفی راه می برَد.
سوی هر آن فراز که دانی،
اندر هر آن نشیب که خوانی،
در رخنه های تیره ی ویرانه های ما،
در چشمه های روشن خانه های ما،
در هر کجا که مرده به داغی ست.
یا دل فسرده مانده چراغی ست ،
تأثیر می کند.
او روز و روزگار بهی را.
(گمگشته درسرشت شبی سرد)
تفسیر می کند.
وز هر رگش ز هوش برفته،
هرنغمه کان بدر آید
با لذت از زمانی شادی پرورد،
آن نغمه می سراید.

او با نوای گرمش دارد،
حرفی که می دهد همه را با همه نشان.
تا با هم آورد،
دل های خسته را،
دل برده ست و هوش ز مردم کشان کشان
واندر نهاد آنان،
جان می دمد به قوّتِ جان ِنوای خود،
تا بی خبر ننمایند.
بر یأس بی ثمر نفزایند
در تار و پود بافته های خلق می دود،
با هر نوای نغزش رازی نهفته را،
تعبیر می کند،
وز هر نواش
این نکته گشته فاش
کاین کهنه دستگاه
تغییر می کند.

دینگ دانگ ! دمبدم،
راهی به زندگی ست.
از مطلع وجود
تا مطرح عدم.
گر زانکه همچو آتش خندد موافقی،
ور زانکه گور سرد نماید معاندی
از نطفه ی بپا شده ره باز می شود
از او حکایت دگر آغاز می شود
از او به لغزش ست جدار سبک نهاد،
ازا و به گردش ست همه چیز.
این کارخانه ی کهن از اوست
در رتق و فتقِ جلوه گری های بیمرش،
نادان به دل کسی
کاین نکته از ندانی او نیست باورش.

دینگ دانگ !  بی گمان،
نادان تر آن کسان
کافسونشان نهاده بهمپای کاروان
وز بیم، تیغ دشمن را تیز می کنند
وینگونه زان پلیدان پرهیز می کنند
آنان به تنگنای شب سرد گورشان
(کان را به دست های خود آباد کرده اند)
بیهوده سوخته
چشم امید آنان
بر سهو دوخته
با مرگ ساخته
سود خود و کسان دگر را
در کار باخته
برباد می دهند
آنان زجا که باد درآید
همپای گاه و گاه نه همپا
فکر خودند آنان
تا کامشان ز کار  برآید
آنان به روی دوست نموده
یار موافق اند و به تحقیق
خصم منافقی که در این راه
زحمت به زحمتی بفزوده.

درعالم بپا شده ی زندگان ولیک
باشد خبر دگر
ازهر خبر که آید، زاید دگر خبر
افزاید آنچه در خط چو طلسمش
در ریشه ی خطوط منظم.
امروز خواندنی ست
وین حرف ها ازو
در چشم گوش ها
در گوش چشم ها
فردا شنیدنی ست.

دینگ دانگ! دینگ دانک!
برجانب فلک بشد این نوشکفته بانگ
وز معبر نهان همه آورد این خبر
گوش ازپی نواش
بگشای خوب تر
طرح افکنیده ست
رقص نوای او
از روز، کان می آید
وز روز، کان می آید
تردید می کند کم
و امیّد می افزاید
او با سریر خاک
پیوند بسته ست
او با مفاصل خاک فریب ناک.

او با نوای خود
بسیارها نهفته به بر دارد
در هر نهفته اش
بسیارها نگفته. بجان باش
جویای آن نهفت که گشته ست
درعالم بپا شدگان فاش
بسیارها نموده هر آئین
با خلق ره بخیر و سلامت
بسیارها گشوده سخن ها
تا پرده بر کشد ز معّما
در هیچ آفریده در این ره
در نا گرفته حرفی، اما
و کارگاه گناهان
بازست همچنان.
وز آنچه گفته اند و نگفته اند
وز رنج هرگروه هویداست
یک نکته بی خلافی پیداست
تا آدمی ز دل نزداید
زنگ خیال پوچ،
شایسته ی نیاز نگردد.
هیهات ! هیچ در به رخ ما،
بیهوده باز نگردد
بی کوششی که شاید با او چاره گری که هست
مرغ اسیر نرهد از بند
بدجوی را که کار فریب ست
دست از بدی ندارد و از پند.

دینگ دانگ ! در مسیر بیابان،
در گورهای چشم
با آن نگاه ها همه مرده،
در حبسگاه ها که زشب جُسته اند رنگ
با خفتگان لخت و فسرده،
در خانه های زیر زمینی (که داستان
با مرگ می کند نفس خواب رفتگان)
درگیر و دار معرکه ی عاجز و قوی
در رهگذار شهوت زشت پلید ها
در رخنه های خلوت و متروک (کاندران
آئین دستبرد می آموزد
فقر شکسته روی)

در خواب های شیطنتی که جهانخواران
با آن گرفته خوی
در هرکجا که بی حاصل
برجاست حاصلی
در هر کجا که سوخته مانده ست
بی جا شده دلی
وافتاده یا بشانه ی زخمش فتاده ئی
اوجای می برَد
او چاره می فروشد
او شور می خرَد
وز بانگ دمبدم او
بیدار می شوند
با خواب رفتگان
هشیار می شوند
آن مردگان مرگ.

بارید خواهد از دَمِ ابرش پُر از کشش
(کز آه های ماست)
باران روشنی
ماننده ی تگرگ
و قصه های جانشکر غم
خواهد شدن بدل
با قصه های خشم.
و می رسد زمانی کاندر سرای هول
آتش بپای گردد و در گیرد
وین زخمدار معرکه را دستی آهنین
با لرزه ی محبت بر گیرد
و کشت های سوخته
گشت آنچنان
بیدار گلستان
وراه منزلی که نسل طلب راست آرزو.

در جایگاه چشم کسان خواهد بود
وآتشی که گرمی از آن می جوید
سرما زده تنی
در دستگاه گرم جهان خواهد بود.

دینگ دانگ !  شد بدر،
این بانگ دلنواز
از خانه ی سحر
خاموش تا کند
قندیل ها به خلوت غمخانه های مرگ
شد این ندا بلند
تا ریشه ی گزند
لرزد ز هول آن
گنداب تن به گنده فکنده
دل وا رهاند و بشکافد
در کاروان خسته ازین پس
آن حیله ساز از پی سودش،
افسانه ی فریب نبافد.

شد این ندا عمیق
وز هر جدار شهر
برخاست: ای رفیق !
همسایه تا کند
روشن اجاق سرد
خون دگر بجوشد تا در عروق او
کاویختش به درد
تا لب تواند او
برنعش های مانده ی آن نقش ها که بود
در خنده باز کرد.

دینگ دانک ! یکسره،
از میمنه
تا میسره،
آن بافته گسیخت
و اهریمن پلید
افسون بر آب ریخت
هر صورتش نگارین
با یاد شد
با خاک شد عجین
برچیده گشت
آمد نگون
وز هم گسست
شالوده ی فسانه ی دیرین
الفاظ نا موافق
معنی نا مساعد آئین،
عیبی( که بودشان
در چشم ها هنر)
سودی ( که کردشان
همخانه ی ضرر)
منسوخ شد،
منکوب ماند،
مردود رفت،
بادی، که بود از آن
مرده جراغ خلق،
راهی، کز آن برفت
غارت به باغ خلق.

دینگ دانگ ! در شتاب،
درهر درنگ که باید،
بسیار مژده هاست
با این لطیف دم
بیهوده آن سحر خوان ناقوس
در التهاب سوز نهان نیست
با داستان او
جز خیر از برای کسان نیست.

او با لطیفه ی خبر صبح خند خود
(کزآن هزار نقش گشوده
وز خون ما، سیاه، گرفته ست رنگ)
براین صحیفه خطِ دگرسان
تحریر می کند.
وین حرف ز ارغنون نوایش
تقریرمی کند.
« در کارگاه خود به سر شوق آن نگار
زنجیرهای بافته ز آهن
تعمیر می کند».

دینگ دانگ ! سرد و گرم،
برداشته ست ره به سوی ما
آورده ست صفا نرم
وانگیخته به کامش تدبیر
( زانسان که ذرّه به کارش
آید شکستی و تقصیر)
همپای با حریف زمان اوست
نقدینه ی امید کسان را
در گیر و دار عمر ضمان اوست.

چابک نگاه او
( با گشت همسفر)
در نقطه های پر حرکت می دهد درنگ
در هر درنگ تنبلی آموز
می آورد به هردم سودای تاختن
سودای تاختن،
از بد گریختن،
با خوب ساختن.

او در فریب خانه که ماراست
تصویرها گشاد خواهد
آنگاه در برابر شیطان
زنجیرها نهاد خواهد.
میزان برای زیستن ( آنگونه کان سزد)
خواهد به دست کرد.
پوشیده هر نوایش گوید : « باید
فکر از برای آنچه نه بر جای هست کرد.»

دینگ دانگ!……در مراقبه ی زندگی که هست
این ست ره به روز رهائی
با او کلید صبح نمایان
وز او شب سیاه به پایان.
وین ست یک محاسبه ی در خور حیات
با دستکارِ روز عمل گشته همعنان
از دستگاه دید جوانی گرفته جان.

بی هیچ ریب آنچه که ناقوس
تفسیر می کند، همه حرف شنیدنی ست.

«دوران عمر زود گذر، ارزشیش نیست
در خیر از برای کسان
گر بار ور نباشد
سود هزار تن را
اندر زیان کار تنی چند
خواهان اگر نباشد»

دینگ دانگ ! این چنین،
ناقوس با نواش در انداخته طنین
ازگوشه جای جیب سحر صبح تازه را
می آورد خبر.
واو مژده ی جهان دگر را
تصویر می کند
با هر نوای خود
جوید به ره ( چوجوید با تو)
وین نکته ی نهفته گوید با تو.

«در کارگاه خود به سر شوق آن نگار
زنجیرهای بافته ز آهن
تعمیر می کند! »

                                                                              ۲۱ بهمن ماه سال ۱۳۲۳

                                                                                        

 

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012