مجموعه شهر شب، او به رویایش

      او به رؤیایش

باد می کوبد، می روبد،
جاده ی ترسان را.
در درون« کلهَ » دیری ست که آتش مرده،
لیک درکومِه( دراندوده ی تاریکی بی ریخت، درآن بس که بیفسرده امید)
پس زانویش بنشسته زنی خاموش ست، 
درهمان دم که دراندوده ی تاریکی زن خاموش ست،
زنده ئی مرده به راه افتاده،
از بر جاده نزدیک به او،
مرد او استاده.
می نماید هرچیزی غمناک،
و به غمناکی درجنگل،
ناتوان مانده بهم ریخته ئی، داده تن از ریخته اش تکیه به خاک.
مثل آن مرد که او استاده ست،
مثل آن زن که به کومه ست خموش،
بی زبان ست همه چیز و ز یک سوی زبان ست دراز،
واوست قادر، که بسی چندش انگیز تر از حرفش راندَ فرمان.
از زمانی که قد افرازد روز
تا زمانی که فرو ریزد شب را ارکان.
تازمانی، که ازین پرده بدرافتد افسون سخن هاش به کار،
زن همانگونه خموش ست به جا
مرد او مانده پریشان، زهمه سوئی دستش کوتاه،
می رود، می آید
ذره ئی روزنه روشن نه به چشمش که به دل از دل دارد پیغام،
سوی ره می پاید.
با قدم هایش تردید بیفکنده به ره می بیند،
روز طولانی را مهلکه ئی
شب کوتاهش را زندانی
وندرین مهلکه زندان تن او، اورا
بهره ویرانی ئی از ویرانی.
همچنان لیکن او می پاید
با نگاهش، که به هر نقطه ی مسحور به تاریکی و منکوب از آن می ساید.
اندرین عالم( این عالم تسخیر شده)
او در آن همچو به تیپا شده ئی پاره کلوخ،
مانده می ماند و تحقیر شده
و او به رویایش غرق ست و فرو.
پس به همپائی اندیشه ی امید افزای
که در او رخنه نبسته ست بدان گونه که فکر شب دوش
می درخشد نگهش،
و به ره می جوید
مردمی می گذرد.
او به خود می گوید:
زن در اندیشه که اینک چه پناهی برسد،
همچو مردمش می گوید با خود:
« یک نفر آمده ست
و به ما می نگرد ! »
در دل خامشی این رویا
می رود حیران مرد
آن که می جوید نزدیک شده یا نشده
زن به سر دست نهاده ست چو می بیند او
از جبین شب دلتنگ( در او زندگی او فلج و هیچ گره وا نشده )
چه خیالی به عبث !
اومزه ی لذت دستی را گرم،
می چشد درشب با لذت تاریک که چون روز بر او وقتی روشن می بود
وین زمان تیره شده رنگ به او داده شب تیره ز خود
می گریزاند از خود هردم
لیک اندیشه ی آن لذت نیز
( آن همه گرم و گوارا ) از او
می گریزد کم کم.
از کرَان غمناک دریا
کآب با ساحل خاموش به نجوائی ملول ست و سخن می گوید،
تا مسیر قلل دور که بی مقصد معلومش باد،
سر به راه خود آورده به ره می پوید،
هر چه کاویده کنون می بیند باز
در تک روشنی روزی یا تیرگی یک شب گرم
شب با لذت کانگشت زمختی بفشردش در دست
روز کوتاهی کز یادِ شبی بود دراز.
آنچه کز دست بدادست به عمدش کنون می بیند
و چنان روشن می بیند، کاو دست بر آن می ساید
وز نشاطی( که ازاندیشه ی یک طبع جوان زاید و زان روی جوان
سرسری دیده به هر چیز و به خود می پاید)
با هر آن چیز که می بیند نزدیکی می گیرد، لیکن آن چیز
ز اوست در حال گریز
جز سگ او، در دیوار، به جای خود دل مرده چراغ
همچو آن شادی رفته که در او خاطره اش مانده چنان کز او نام
هست با او به ستیز.
پس آن فتنه( به این نام که بود )
خانه ی خالی تاریک شده
پیه سوزی درآن
دود انگیخته و اکنون زن و مرد
از بسی حیرتشان
فکرها ی غم آور باریک شده
آنکه می یابد زن روشنی ئی ست
آنکه می بیند مرد
و برآن چشمش مانده نگران
همچنان روشنی ئی
در تکی تیره ولیکن که در او غرق شده ست
راحتی ی دگران.
وقعه ئی نیست ولیک
که برآن هیچ کسی دارد گوش.
باد می کوبد، می روبد
جاده ی ترسان را
و زنی مانده خموش
جلوه ی رویاشان
فکر می دارد مغشوش
عقل ایشان رفته
همچنانی که پلاِس خانه
همچنانی که به غارت شده کِشتِ ایشان
همچنان آن پسری کز آنان
برد روزان ظفرمند به کار
وین همه امن و امان
پس آن فتنه از آن یافت قرار.
وقعه ئی آری نیست
باز از آن گونه که بود
کار گشته ست آغاز
فربهی تا دهدش خواب تن یک زن چندش انگیز
پای کرده ست دراز.
با چنین امن وامان
بن هر طاقی ویران با چراغ دم وحشت زائی
لاغری غمخوارست
آن که او بار همه طعن ملالش بر دوش
در دل این شب، مردی ست که او بیدارست
مردمی، کز بر دیوار به مردان و زنان می نگرند
وبه طفلان بسی خرد که فرسوده ی کارند بدین خردی سال
شادمان می گذرند
« حق به حق دار رسیده ست؛ به هم می گویند
هر کسی راست هر آنچیز که بود ! »
دست می کاود یعنی بی زحمت روز
در درون شب سود.
در درون شب سود
گنج ها باز به جاست
وز برون شب سود
رنج ها بر پاست
کس نمی پرسد از بهر که چیست
آن همه زنده چنان مرده به جا
آن همه مرده چنان زنده به چشم از پی زیست
آن همه جام که می ترکدشان معده، ز بس نوشیده
آن همه تشنه، که می میرد از تشنگی ونیست ز کس پوشیده
فقط آنان که برین جانبشان هست گذر می دانند
خانه ماننده ئی آن جا ست به پا
اندر آن مانده دو تن (گرچه نه دور )
دور از چشم بسی رهگذران
سگ و مرد و زنی آن جا هستند
که نمی بیندشان از پس آن فتنه( به این نام که بود )
هیچ کس در کم و بیش گذران.
چشم مانده نگران آنان را
باد می کوبد، می روبد
جاده ی ترسان را.
                 

                                                             چالوس شهریور ماه سال ۱۳۲۷ 

                                                  این شعر در رژیم گذشته اجازه چاپ نداشت. شراگیم

 

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012