مجموعه شهر شب، پادشاه فتح

                     پادشاه فتح

در تمام طول شب،
کاین سیاهِ سالخورد، انبوه دندان هاش می ریزد !
وز درون تیرگی های مزوّر،
سایه های قبرهای مردگان و خانه های زندگان در هم می آمیزد !
و آن جهان افسا، نهفته در فسون خود،
از پی خواب درون تو،

می دهد تحویل از گوش تو خواب تو به چشم تو،
پادشاه فتح بر تختش لمیده ست.
بس شبِ دوشین بر او سنگین و بزم آشوب بگذشته،
لحظه ئی چند استراحت را،
مست بر جا آرمیده ست،
در غبار آلود دود خاطرش، اما
(لیک چون در پیکر خاکستری آتش)
چشم می بندد به خواب نقشه ها دلکش،
و اوست در اندیشه ی دور و درازش غرق.

از زمانی کز ره دیوارها فرتوت،
(که به زیر سایه ی آن رقص حیرانی غلامان راست)
روی پاره پاشنه هاشان،
پای خامش بر سِر ره می گذارند.
تا مبادا خواب خوش گردد.
از جهان خواری در این هنگامه بشکسته،
و نهاد تیرگی، زیور گرفته از نهاد او،
بر سریر حکمرانی چون خیال مرگ بنشسته،
وز نهفت رخنه های خانه هاشان، وای شان از زور شادیشان،
بر دل رنجور مردم تازیانه ست،
و خیال هر طرفداری بهانه ست،
تا زمان، کاوای طنّاز خروس خانه ی همسایه ام، مسکین،
می شکافد خانه های رخنه های هر نهفت قیل و قالی را،
وز نهان ره پاسباناِن شب دیرین،
سوت شب را، چون نفیر کار فرمایان،
در عروق رفته از خون شب دیرین می اندازند،
یا به آرامی گرفته جا،   
شکل تابوتی به روی دوش های لاغر و عریان،
از بر این خاک اندودِ غبار آلود،
با صدای وای خِیل خستگان می آکند از دور،
نغمه های هول را در گوش شب گردان،
وز پی آنکه مباد از گل نثاری،
باغ در می بندد و دیوار.

در همه این لحظه های از پس هم رفته ی ویران،
(از بن ویرانه اش امیدهای ماندگان مدفون،
وز برِ آن بزم های سرکشان بر پا )
با تکاپوی خیالش گرم در شور نهان ست او.

در دلاویز سرا ی سینه اش برپاست غوغاها،
ز آمد و رفت هزاران دست در کاران،
می گشاید چشم،
چشم دیگر روزگاری ست،
لب می انگیزد به خندیدن،
بادهان خندهِ ی او انفجاری ست.

زانفجار خنده ی امّید زایش،
سرد می آید( چنان چون ناروا امیّد بدجوئی )
هر بدانگیز انفجاری که از آن طفلان در اندیشه اند،
گرم می آید اجاق سرد.

اندرین گرمی و سردی، عمر شب کوتاه،
آن چنان کز چشمه ی خورشید،
آمدگانی هراسان اند،
رفتگانی باز می گردند،
در همان لحظه که ره بر روی سیل دشمنان بسته،
و گشاد سیلشان، چون جوی کوری،
با نهاد ظلمت رو در گریز از صبح،
در درون ظلمت مقهور می تازد،
و صداهای غلاده های گردن های محرومان،
( چون صدا پرداز پاهاشان به زنجیر )
رقص لغزان شکستن را می آغازد،
اوست با اندیشه اش بسته،
و ندر آرام سرای شهر نو می دهد تعمیر خود پویا،
از نگاه زیر چشم خود،
با تو این حرف دگر هر لحظه می گوید:
« بیهده خواب پریشان طفل ره را می کند بیدار»
وز نگاه نا شکیبایش،
می فزاید بر درازی راه،
من که در این داستان نقطه گذار نازک اندیشم،
فاصله های خطوط سر بهم آورده ی آن را،
خوب از هم می دهم تشخیص، می دانم
که کدامین خام را خسته ست دل، در این شب تاریک،
یا کدامین پای، می لرزد به روی جاده ی باریک.

همچو خاری کزره پیکر، برون آور،
از ره گوش خود، ای معصوم من !
هر خبر را که شنیدی وحشت افزای،
با هوای گرم استاده نشاِن روز بارانی ست،
چون می اندیشد هدف را مرد صیّاد،
خامشی می آورد در کار.
همچنین در گیرد آتش از نهفت، آنگه زبان در شعله آراید.

بر عبث خاطر میازار،
باش در راه چنین خاطر نگهدار،
نیست کاری کاو اثر بر جای نگذارد،
گرچه دشمن صد در او تمهید ها دارد،
زندگانی نیست میدانی،
جز برای آزمایش ها که می باشد.
هر خطای رفته نوبت با صوابی دارد از دنبال،
مایه ی دیگر خطا نا کردن مرد،
هست از راه خطاها کردن مرد.
وان به کار آمد که او در کار،
می کند روزی خطا ناچار.

نکته این ست و به ما گفته اند ، لکن این نمی دانند،
آن بخیلان تعزیت پایان،
صحنه ی تشویش شب را دوزخ آرایان،
و به مسمار صدای هیچ نیروئی،
گوش نگشاید از آنان لیک.

بی پی و بن بر شده دیوار بد جویان،
روی، در سوی خرابی ست،
بر هر اندازه کاو بر حجم افزاید،
و به بالا تر ز روی حرص بگراید،
گشت با روی خرابش بیشتر نزدیک،
وین نمی دانند آنان آن گروه زنده در صورت،
چون معماشان به پیش چشم هر آسان،
کاندر این پیچنده ره لغزان،
سازگاری کردن دشمن.
همچنان نا سازگاری ها که او دارد، تشنج های مرگ اوست،
و به مسمار صدای هیچ نیروئی،
گوش نگشایند و نگشوده اند، لکن.

پادشاه فتح در آندم که بر تختش لمیده ست،
بر بد و خوب تو دارد دست،
از درون پرده می بیند،
آنچه با اندیشه های ما نیاید راست،
یا ندارد جای در اندیشه های نا توان ما،
وز برون پرده می یابد،
نیروی بیداری را پای بگرفته،
که از آن خواب فلاکت زای روزان پریشانی هلاک ست.

در تمام طول شب،
که درآن ساعت شماری ها زمان راست،
و به تاریکی درون جاده تصویرهای برغلط درچشم می بندد،
وز درون حبسگاهش تیره و تاریک،
صبح دلکش را خروس خانه می خواند.
وین خبر، در این سرای ریخته هر بندش از بندش، ز هر گوشه،
می دهد گوش کسان را هر زمان توشه،
و به هم نومید می گویند:

                              پادشاه فتح مرده ست
                              تن جداری سرد او را می نماید
                              استخوان در زیر رنگ پوست
                              نقشه ی مرگ تنش را می گشاید.

اوست زنده، زندگی با اوست،
زاوست، گر آغاز می گردد جهان را رستگاری،
هم از او، پایان بیابد گر زمان های اسارت،
او بهار دلگشای روزهائی هست دیگرگون،
از بهار جانفزای روزهائی خالی از افسون.

در چنین وحشت نما پائیز،
کارغوان ازبیم هرگز گل نیاوردن،
در فراق رفته ی امیدهایش خسته می ماند.
می شکافد او بهارخنده ی امّید را زامّید
واندر او گل می دواند.

او گشایش را قطار روزهای تازه می بندد،
این شبان کور باطن را،
که ز دل ها نور خورده،
روشنانش را زبس گمگشتگی گوئی دهان گور برده،
بگذارانیده ز پیش چشم نازک بین،
دیده بانی می کنُد با هر نگاه از گوشه اش پنهان،
بر همه این ها که می بیند،
وز همه این ها که می بیند،
پوسخند با وقارش پر تمسخر می دود لرزان به زیر لب.
زین خبرها، آمده از کاستن هائی که دارد شب،
بر دهان کار سازانش که می گویند:
پادشاه فتح مرده ست،
خنده اش بر لب،
آرزوی خسته اش در دل،
چون گل بی آب کافسرده ست.

می گشاید تلخ،
شاد می ماند،
در گشاد سایه ی اندوه این دیوار،
مست از دلشادیِ بیمر،
خاطرش آزاد می ماند.

در تمام طول شب ، آری
کزشکاف تیرگی های به جا مانده گریزان اند،
سر گران کار آوران شب،
وز دل محراب قندیل فسرده می شود خاموش،
وین خبر چون مرده خونی کز عروق مرده بگشاید،
می دمد در عرق های نا توان نا توانان،
و به ره آبستن هولی ست بیهوده !
وآن جهان افسا نهفته در فسون خود
از پی خواب درون تو،
می دهد تحویل از گوش تو خواب تو به چشم تو.
وز ره چشمان به خون تو .

فروردین ماه سال ۱۳۲۶

 

  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012