مجموعه منظومه ها، منظومه به شهریار

     « منظومه به شهریار»

با دل ویران از این ویرانه خانه
به سوی شهر دلاویزان شدم آخر روانه

ابرهای تیره روی درّه هایی را
که درآنجا خامشان را جایگاهان نهانی ست
تیره تر سازید
روزی ار باشد ، شبی دارید
هان آن را با هزاران تیره کان دانید
بهره ور سازید
تا کسان که از پی هم رهسپارند
( همچو سر گشته صفی از لک لکان
کاشیان گیرند در یکسو) نپندارند
خستگی مانند پتک محکم آهنگران استخوان درتن نخواهند کوفت
بادها: ای بر فلک خیزان توفان های سهم انگیز صحرایی و دریایی
سر کش و غرّنده طوفانی چنان انگیخته دارید
و آنچنان درهر کجایی آب های آسمانی و زمینی را به سختی ریخته دارید
که نماند هیچ جنبنده به جا ی آرام و حتی قاقمی* ترسو                                         قاقم:حیوانی از راسو
به نهفت بیشه های دور خواهد جایگاهی امن اگر گیرد
لحظه یی آرام نپذیرد
تا کسان کایشان
به سوی شهر دلا ویزان
با دل خرّم روانند
ره به نیمه نار سانیده
گم شوند آن سان که از طوفان ، پرستویی سبک پر
از پی آن که بیابم ره به خلوت گوشه ی جانان
با بیابان در نوردان و سحر خیزان شدم هم پا
که مگر در هول ره دارم سر خود گرم
با شکفته داستان دلکش آنها
دست یازیدم سوی آهنگ پردازان خرّم بادهای دورو نزدیک
کز بهار نوشکفته بودشان پیغا م
از کسانی ( که شعف از دلگشای آهنگشان خیزد
و به شّدت های شا دی ها می افزاید) ، مَدَد جُستم
تا سکوت تلخ را در درهَ ها دیوار بشکافم
واگر طوفانی آن گونه مرا مفلوک خواهد داشت
به صفای قوت دل رخت بتوانم کشم بیرون
همچنین از بهرآن که جویم از هر کس نشان راه
با کسان محشور گشتم که به دل سرد و نهاده مرده ی آنان
آدمی را همچو یخ بر جایگاهش بسته می دارد
و سخن های کج ونا دلنشین آن جماعت
(حاصل از خود خواهی و حمق و ندانی)
می گدازد دل، امید زندگی را خسته می دارد
لیک از سحری که با من بود و تعویذی
(بسته بر بازوی من مادر)
یک سر آن هموار و نا هموار بر خود ساختم یکسان
و غبار آن کدورت های پنهان را
که نشنید بر دل و چشمان گواهانند
می زد و دم از ره خاطر
تا نپندارید آن مردم نه زایشانم
و سرا سیمه بهم گرد آمده گویند:
« مردم بیگانه را در راه ما راه ست » و آزاریم جویند
با بد هر ناروایی آمدم هم رنگ
پس چو امواجی که از ساحل گریزانند و هم بر سوی ساحل باز می آیند
با قطار دلربای روشنان در یک شب غمنا ک
کز براین لاجورد اندوده حیرانند
راه خود بگرفتم اندر پیش
با جهانی درد پنهان بود این نکته به من معلوم
کز پی دیدار جانان رنج ها بایست بگزیدن
پس ره نارفته می باید بریدن
سر تهی می باید از باد بروت خود پسندی داشت
همچو گو غلتان و همچو خَس
بر بساط پهنه ور دریای بی آرام
تا کدامین لحظه سوی ساحل آید باز.

از پس این جمله شد نزدیک روز دلکش دیدار
پیش ازآنکه بگذرد دوران دلسرد زمستانی
کرد ازهر سو بهار تازه چون اطلس
دامن کهُسار
وشقایق در نهفت خلوت کوه
خنده اندرکاسه ی خون دل خود بست
در کنار بس جوان روییدنی ها بس فراوان سبزه ها
من به ترک زندگی دلگشای پدران گفته
جستم از آن جمله چوپانان که می بودند دوری
وزهمه سرگرمی شیرینشان ناچار مهجوری
زیر رانم غّرش آورده به ره توفنده خیزان اژدهایی مست
و به دستم تازیانه ی بادهای تند
که نوای وصل را بودند هر لحظه به دل خوانا
مثل این که سِحر من با من مدَدَ کرده
به سوی راهی رسیدم که به عمر خود نه آن را هیچگه پیموده بودم
آن زمان که نز شب نز صبح روشن رو نشانی بود
وهمه کار آورانِ این جهان را کار اندر کارگاهان نهانی بود
وگذشتِ روزگاران زکف رفته
(لحظه های دلکش و شیرین)
همچو نا قوسی بلند آوا
در مقام دلستانی بود
و ستاره ی صبحگاهی چون نگاهی چون نگینی از عقیق زرد
در کفِ سردِ سحرگه می درخشید

هیچوقتم آن دم شیرین نخواهد شد فراموش
در نشیب درّه ها تاریک ز ابری که به استقبال وقت صبحدم می رفت
بود جنبیدن
هر چه را خاموش خاموش
و نغمه های آرامِ دف ونی گله می راندند چوپانان.

مرد و زن سوداگران سر زمین های مجاور یکسره بیگانه زین سودا
که مرا افتاده در سر بود
محو و مات استاده
از ره پنهان به چشمان حَسد بار
بودشان بر سوی من دیدار
همچنین ارواح نا مقبول مطرودان که دراین خاکدان سر گشته بودند
چون «کّراد» درد سرافرازی ،در هنگام گل دادن
کرده هر پهلو به نیش خارهای خود مسلح
به سوی من بودشان نظاره ی پنهان
خار زاران را همه می دیدم اندر هم
سر فرو برده
که اگر در راه بشکفته
نو گلانی شادمان بینند کاندر مقدم صبح و دلاویزانش می خندند
بر ره آنان سد از سنگین گرد آلود خود بندند
هیچ چیز درجهان زندگی زین درد آورتر
نیست ایشان را به منظر که ببینند
تنگ دو مرغ دلاویزند با هم آمده در آشیان سرد مهتاب
و به گوش همنوای گرم خود را می سرایند
می کنند آنان به معجون های جادو کرده شان محسوق
پیه روباهان گریزان را
پس می افزوزند با آن پیه در راه بیابان ها چراغی را
که اگر سر گشته می پوید به راهی رهگذاری مانده و خسته
دیده برآن روشنی بسته
از رهی کاو دارد اندر بر بگردد
و به هر چند او شود ،آنان چراغ خود
دورتر دارند
تا بر آن بس شبان دلگزا و او را از آن رنجی
( که نمی شایست در ره رهروان را ) بهره ور دارند.

ای رفیق من ! غنیمت دان دمی گرصحبت جانان تو را میسور می افتد
اندرآن خلوت دلی گر محرم و همدرد می یابی
نوبت صحبت به هیچ آلوده یی مفروش
هیچ چیز از داستان زندگانی نیست
در جهان زندگانی لذت آورتر
آن دقیقه های خاموشی که غرق اندر صدای بوسه های گرم و شیرین اند
از غم و سودای جانان می سرایند
می کنند از رفته ی پر حسرت آنان حکایت

بودم اما من به کار خود
همچنان با خاطر خرّم
اژدهای سر کش و غرّان
برُد دورم از دیاران
سوی تنگ اندر هم افتاده
درهّ های پر سموم هیبت ماران
جایگاهانی که بنیاد زمین از خوف می لرزید
سنگ هر سنگی عبث با سنگ دگر ،تنگی آورده
کینه میورزید
و دمی حتی در آنجا کینه ور شیطان بد جوهر نه حاضر بود
که دهد با آن جهنم های کینه های دیرین مانده اش را وفق
هرچه در آنجا در پی این بود
که بدارد زندگی را بیشتر سنگین
چشم های سبز ماران چون زمرّد می درخشید
منظر آنان مرا بر یاد می آورد
از عذاب و قهر طبعی که خموش و سرد می گردد.

از نشیب درّه ی ماران
به صفا پرداز صحن درّه های جویباران در رسیدیم
چون بهشت عدن اما بود پر ممکن
که فسون خواب آور زمزمه ی جویبارانش
آدمی را گرمی و سودا بکاهد ،شور کم دارد
همچنان ابری که آرام
در فضای غمگسار یک شب خاموش می بارد
زان مکان بر سوی گلزاران خشک از بادهای گرم ره بردیم
هر طرف جامی فتاده، بربطی بگسسته
عاشقی بگریخته، گفتی
کاروان یا رفته مانده آتش خاموش او از او
که کنایت بود
لحظه یی را پر ز ویرانی
که ز پی دارد
سست عنصرعمر انسانی
هم ازآن پر بود ممکن که به فکر روزگارانی
کزستیز و دستکار تند خیزان خزانی نیست دیگر گلشنی بر جا
وآدمی را غم به دل افزوده سردی آورد در کار
و به خود گوید: نسیم صبحگاهان را دوامی نیست
تا سحر هرگز نمی رقصد
شعله ی این شمع را این سودا که دارد.

چون همه این ناروا بگذشت و ناهنجارها بنمود
نغمه پرداز سبک پی بادهای دور و نزدیک
خواند آهنگی توانبخشم به راه گوش
گفت اینک لحظه های خرمی نزدیک تر گشتند
گوش باش آن را که از پنهان، این ره می سراید
من از آهنگش که گویی داشت با لطف صبا پیوند و در من هر شعف را تازه می کرد

آنچنان پنداشتم
کز بهشتی در حریم آسمان در می گشایند
می جهد اکنون نهانکاران قرمز پوش از راه شفق بیرون
و به زیر بام شب عریان تنانی پای می کوبند
یکسره آن رنج و طوفان مهالک مانده بر یکسو
راه خود دیده به پیشاپیش دنیایی دگرگون
آسمانم بر فراز سر به دود اندودگانش غرق در گوهر
دامن آن دود آلود به سوی جایگاهانی
(نه زمین نه آسمان) آنجا
که زمینش از طرب می کرد قامت راست
و آسمانش از پی عزّت
بوسه ها می داد بر پا
هیچ چیز انجا بدان گونه که می دیدم نه برجا بود
( من هموز از یاد آن مخمور می مانم
همچو ناخورده شرابی که شراب تلخ او را مست گرداند )
شهر جانان را درآن منظر
شد سواد دلربا برمن
همچو گیسویی به هر سو رفته جلوه گر
همچنان که سایه یی از لطف امید نهان گشته
که مرا باز آید اندر دل
خانه هایش مشتی از رنگ شرار اندر جدار سرد خاکستر
چون کواکب در خط پیجان و غلطان مجره
وهنوز از زیر و بالای سحر چیزی به جا می بود باقی
کر ره جان بانک بر من شد
آنچنان کز شیر خواری گرسنه مانده به دامان پدر تنها
بانگ بر خیزد زدیدار رخ مادر

آری آن دم لحظه ی شیرین دور عمر پراز حسرت من بود
من به شهری کآرزویم بود و گویی در دل رویا
در رسیده بودم آن لحظه
مقدمم را دیدم اندر پیش دروازه نگهداران به دروازه
( که همه سقف مقرنس می درخشیدش)
بر زمین می ریختند از دست
رشته های قفل در زنجیر
من ز بانک ریزش زنجیرها بر خاک
می نمودم آنچنان که رودهایی نغمه سازند
وین نهفته نغمه ها زان هاست کانها می نوازند
یا در این دم آبی آشفته فرو می ریزد از دور
سوی دریایی ز دریایی.

از چپ و راست
این ندا در هر طرف پیچید و برخاست
آنچنان که گویی اکنون نیز می خیزد
و گذشت روزگاران زان نکاهیده ست حدّت:
« نوبت دیدار آمد شهریار شهریاران را
با یکی چوپان
از شکفته دودمان روستایان
این زمان برطرف مشکوی دلاویزش
که درآن بیگانگان را نیست باری، زاو نوازش هاست کاو دارد
آه ! آیا زادگان و پرورش یابیدگان در زندگی های شبانی آنچنان ناچیز
(که به همپای گله شان زندگانی می گذشته ست
و فقط این شان هنر بوده که تیری از کمانی بر هدف نیکو گشایند )
روزی این سان نزلشان خواهند دادن؟
راست است آیا که می باشد
در فلاخن این شب دیجور را
روشنی زین روشنان بس جلوه افزاتر
وندر این ظلمت چو گویی، یافته ست آن تیر پر تاب
تا بماند بر جبین روشنای صبح؟
راست است آیا به هر روزی که باشد لعل از پنهان کان خود برآید؟

من به پاس آن پذیرش ها
بنهادم بر بساط آستانش تیردانم را کمانم را
کز نیاکان دلیر من نشان بودند
پس گذشت از پیش چشمم سایه های مردمی بسیار
که زنعلین های جادو کار آن مردم صدای بوسه برمی خواست
و بدیدم هیکل خود را
و برآن دلگشای نازک اندام
در پناه سایه های ارغوان گل بخندیده
که برآن قندیل ها از جانب پنهان
سبز فام و نیمه روشن، روشنی بودند درهم افکنیده
اندرآن حالت که پنداری هنوز از راه می آیم
و مرا آن همسفرهای ره اکنونند در پیش وبسی چشمان
حلقه بسته بر سوی ماشان نظاره ست
آن نگارین همچنان نقشی به جا گویی
گیسوان بر نقره ی کتفین فروهشته
گرد برگردش بیسته صف زبس اشباح
داشت خامش در بُن لب
دلربا با افسانه یی از شب
مثل اینکه زان فسانه ها
جان او با جان من دمساز می گردید
هر چه کان پایان بیابیده ست دیگر بار
با فسانه های او آغاز می گردید
لیک من محو رخ زیبای او بودم
که نکویی های خلقی اندر آن بر دلربایی ها می افزودند

سوی مهتابی پراز ماران ، به خود گفتم شدم نزدیک باری
آن نگارین که مرا هر فکر می دانست
همچو گل در خنده ی شیرین خود بشکفت،گفت آری
(پیش از آنکه گویدم اینک اجازت باشدت بنشین
یا بیآغازد سخن از گوشه یی شیرین)
بانک بر شد از بر من: آه !
گنج مروارید آیا در حریم آسمانی می گشایند؟
خازنان خلوت زیبا دلارام سحرگاهی
در شبی مهتاب می کوبند یا قصر فلک را؟
او که دیده داشت در این دم صواب دلستانی کردن از من
با من اندر خنده ی جان بخش دیگر گفت :
« روزگاران جدایی کرد دیگرسان
این جهانت پیش چشمان
تو به کار این جهان با فکر دگرگونه می بینی
زیرازغم خسته پلک چشم های خود
نقشه ی رویای شیرینی
که به نزد بیدلان نغز و پسندیده ست، می بافی
ای رسیده سوی منزلگه ز طرف راه های دور
با همان چشمان ببین در من
آشنایم من
با زبان تو
آشناتر با سُویدای نهان تو
با همان گونه کنایت های پُر معنی سخن می کن
من سخن های دلاویز تو را از هر که بشنیده
بودم اندر دل
روزی ار باشد ز روز زندگی باشم تو را دیده »

پس بدید اندر وقار طبع من، با من نوازش ها بکار آورد
وز ره مهر و صفا
در کنار خود نشانیدم
در هماندم که معلق بر سر ما بید مجنون را
قبّه ها می بست در پیرایه بندی زمرّد رنگ
و در آن بنیان دوداندود
چتر طاووسان و اشباح دگر سان را گذاری بود
بود پنداری که با من کاین جهان را داده بودند
اندر آن هر چیز بر وفق مرادم داشت گردش
من به خود هر لحظه می گفتم:
« رنج دل دادن همانا نیست
جز ره منزلگه جانان دراین ویرانه بسپردن
دوراز این بدسیرتان مردم
شادمانه آن جوانمردی
که اگر هم باشد آخر ساعت روزان جد وجهد کاو دارد
بس گران سنگ این گهر در دست می آرد
وقت کان گویند مانند طلایی هست این ست و نه جز این هیچ
آن زمان که تو به نزد او در آیی تنگ
می کند نا مردمی با مردمی جنگ
بر ره پنهان در آن آشوب کان دانی و دنیای پلیدان ست
بس زیان که رفته ست از جا
دد بسی بگریخته سوی بیابان ها سراسیمه
مرغ شادی لیک
باز گشتن بر سوی مأواست
او تو را در خانه خندان جذبه ی نگاهش غرق آورده
سال ها ماند به چشم تو
که درآنی با خیال امن جا کرده
مردم نادیدنی آن صفا انگیز شهر شوق
در خلال سایه گسترهای گوناگون گرفته سوق
و آنچنان پنداری آنجا نیز رفته سالیان چند
که از ایشان هر یکی بوده ست یار تو
زان که اندر صحبت اهل صفا هر چه صفا یابد
هر چه سوی مردمی ره جسته در ره می شتابد»
لیک افسوس آن دلاویز
در کنار شمع خندان شبستانش
بود چون من در درون داستان شوق خود غمگین
گر سفر افتاده باشد سوی آن شهر دلارایت
باشد این را یافته باشی
آن گروه از بیم گرگان، آتش خود را نمی دارند خاموش
لیک آن دم که به پیش آتش خودشان
می کنند از رفته ی روزان شیر ینشان حکایت ها
نیست حسرت های از هم زاده ،ایشان را فراموش
آن گروه اندر جوار این بیابان خطرناک
چشم در راهند زنده کاروانی را
و به آوای جرس شان گوش ها بسته ست
از چه می گویی به سوی شهر جانان می روم هر دم
تا بکاهم از فراوان غم؟
پس ره دور بیابان را کدامین کس بپیماید
وندرآن خلوت که جغدی را به شاخی ناله غمناک ست
وز بسی بنشسته خاموشان غمگین شکل بر خاک ست
با کدامین مردم ایشان را سخن باشد

آن زمان که دست با هم داده بودیم
و سرود یک شب اندوه آور را
در دل رنجور با هم می سرودیم
داستان رنج من نوتر بسی گردید
آه ! می جستم دراین وادی که یابم مردم همدرد
و بدو زآنچه مرا بر سر گذشته داستان گویم
دل بدو بنمایم و زو حرف دل جویم
لیک یک بار استخوانم سوخت
وغم دنیای که از کوهم گرانتر پیش چشم آمد
من همینکه دل به نکته های شورانگیز او دادم
وندانستم زمان چه رفت و شب ها چه گذشتند
چشم بر دریای پر تشویش بگشادم
به گمان که از بنای آسمان دیوار بگسسته
ریخته اند از هم جدار این جهان را پایه بفشرده
وردمی برجا بنشینم
من به دست هول خواهم شد سپرده
خاستم از جا
گرچه دل همداستان با من نمی شد
تا برآیم از ره این رنج های جمله جانفرسا
آن نگارین را
این ندای دردناک از دل برآمد وخطایش بود سوی من:
« از چه دوری می گزینی؟ ازچه می رنجی؟
از پس آن که ببریدی سراسر راه های خستگی آور
وبماندی هر زمانی نه کست همخوارگی کرده
با نهیب و هیبت ماران برابر
تا چو کوره ی پرتف آهنگران بگداختی دل را
چه تو را از سرنوشت خود کنون غمناک می دارد ؟
درمگر نز شهر من وز خانه ی من بود بر سوی تو بگشاده؟
گر نه بر روی تو بگشاید به روی که گشاید ؟ آه!
در پی یک بوسه ی تو من به دل می سوختم
و غمی را استخوان خوار
به دل غمناک می اندوختم
آن شبان که مویه گر بودم
تا دم صبح پسین
و بهر این ددان در این بیابان و ره تاریک و روشن گوش می دادم
در مسیل سیل هم
گر یکی شعله می افروزید، می گفتم که ها آمد
دردمندی که مرا همدرد می نامد
من پس از آگه شدن ز«افسانه»ی سود افزای تو
کردم افسانه همه از این شب تاریک دل آغاز
و به « هذیان دل »خود آمدم دمساز
همچو خندان سپیده دم به بالین غم آلود سحر بنشین
دست درآغوش من آویز
ای سر سودایی، ای مرد بیابانی
بوسه ی خود وامگیر از مردم غمگین»
آن زمان کاو بود
گرم اندر آتش انگیزسخن هایش
ومرا هردم جگر می سود
همچنان کاو را به سودایش
تن زخود دور از حریم خلوت ذاتش بیابیدم
برره هایل بیابانی که در آن داشتم منزل
مار پیچ کوهسارش را
سر به سوی این مقرنس روی
غول استاده در او هرجا ، نه آدم، آدمیخوار
وندرآویزان مرموز شب هولش به گرد مشعلی کم نور
شکل ها پیرایه ی یک پهنه ور دیوار
واژدهایی که تکاور مرکب من بود ،اینک صخره یی در پیش
مارها ببریده از هم ریسمان هایی
مثل این که هیضه دار خاکدان، راه شکم ترکانده ست اکنون
وآن همه پتیاره، از راه شکم کرده ست بیرون.

داستان زندگی من به هیچ آیین نخواهد شد جدا از حسرت تشویش زای من
من از آن دم که به ترک کلبه ی خُرد پدر گفتم
وز همه آن خوش زبان افسانه گویان تن جدا کردم
دل قرین هر بلا کردم
ساغری بر لب نیاوردم که زهری تعبیه درآن نبوده ست
آبخور سویی نبردم که نه سرگردانی از آن جُست مایه
سنگی ازجا بر نیاوردم که باشد خانه ام را اولین پایه
دیدی ای دل آخر آن مشکین سر زلفش چه بندی بود
در گلستان، خون به دل می خورد گل، گرنوشخندی بود
مژده اش می بردم از صبح طلایی، گفت اینک بس
قصه ها کان مرغ خوش خوان گفت رمزی از گزندی بود
چه خطر بخش ست روی دلکش دریا
بر جبین صبحدم هم که در او آن دلربایی ست
درد از پرده بدر افتادن رازی به کار خودنمایی ست

آن کسانی که رفت و آمدشان سوی آن شهر دلتنگی ست
آگه از سوز و گداز من همه هستند
من که روز وصل را لذت چشیدستم
در کف تلخی افزون تر اسیر و مبتلا هستم
می شود هر شوق و هر دیدار
در بر چشمم سبک شیرازه بند داستانی تلخ
مثل اینکه در نهانخانه ی وجود و عالم سرگشته دل مانده
هر غمی را بی شکی من خود هدف هستم
از برم بیگانه مردم در گریزند
آشنایانم به صحبت با من از یکدم شده نزدیک
چون در ایشان آتش من در نمی گیرد
و یکی نتواند از ایشان
حرف من کاید مرا از دل بگوش دلش بپذیرد
دوری از من می گریزنند
گرهمه رگ های بیخود مانده ام بشکافی از هم، آه!
نشنوی غیر از غم من نام
ای نگار شهریار شهر دلبندان
در شبستان تو نیز آن شمع
با پریده رنگ خود تنها از آن غمگین می افروزد
که به یاد روزگارانی، چو صحبت را می آغازی
از تو اندر آتش حسرت جگر سوزد.
                                                                                    ۹ بهمن ماه ۱۳۲۲
                                                                         

 

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012