مجموعه در باره نیما، در انتظار صبحی سپید و روشن

مصاحبه با شراگیم یوشیج

سوال ۱. در آغاز از شما می خواهیم در مقام فرزند شاعر بزرگی همچون نیما، برایمان از آن زاویه شخصیتی نیما بگویید که تا امروز به صورتی پنهان ممکن است مانده باشد، به عبارتی بهتر آیا نیمای بزرگ در برخورد با شما به عنوان پسرش همانگونه لطیف و پر از احساس بود؟

جواب:  قبل از اینکه به سئوالات شما پاسخ دهم می خواهم به شما و همه ی دوستداران نیمای بزرگ پیشنهاد کنم تا برای رفع هرگونه تردیدی کتاب یادداشت های روزانه نیمایوشیج را که من بدون دست کاری و حذف مطلبی یا تحریفی آن را چند سال پیش توسط انتشارات مروارید چاپ و منتشر کرده ام بخوانید تا تمام نکته های پنهان و مبهم برایتان آشکار شود. و اما سئوال و منظور شما این ست که نیمای بزرگ ضمیری دوگانه داشت، که بگونه ئی اختصاصی برای نزدیکانش درمنزل، و گونه ئی دگر درخارج از منزل و اجتماعش داشت ؟ ؟ ،  ابدا ، نه هرگز باید بگویم شخصیت نیما همانی ست که در گفته هایش نمودار ست و هر کسی بنا بر توان فکری و سلیقه ی ذهنی و فردی خود برداشتی شخصی دارد و آنچه را که می بیند به توان خود می نمایاند. نیمای بزرگ انسانی آزاده خواه و بسیار مهربان و زیر دست نواز بود، دلش برای محرومان، فقرا، و ضعیفان می تپید و برای هر ستمدیده ئی اشک بر دیده اش جا ری می شد، نیما منظومه ی ( کار شب پا ) را می سراید چون دلش در گروی دل شب پائی ست که تا صبحد مان شب تاریکش را پاس می دارد تاحاصل برنجش به سرآید و بخورد در دل راحت، ارباب، او برای شب پائی که زنش را از دست داده و دو فرزندش گرسنه، دست در دست تب و در نپاری جان می دهند، می گرید، او غم آهنگر فرتوتی را به دلش می ریزد، که محکم پتک آهنینش را از خشم روزگار برتخته ی سندان می کوبد و از ته دلش بغضش را فریاد می کند ونعره بر می آورد. نیما درمنجلاب استبداد و ظلم، قایقش به خشکی می نشیند، و فریاد میزند: امدادی ای رفیقان با من، من آب را چگونه کنم خشک؟ یکدست بی صداست !. من دست من کمک زدست شما می کند طلب…فریاد من شکسته اگر درگلو…وگر فریاد من رسا ….من از برای راه خلاص خود و شما فریاد میزنم….من قایقم نشسته به خشکی! اما هیچکس نیما را نمی بیند وهیچ شب پائی در شالیزار های شمال ایران نمی داند که چگونه دل نیما، به هوا و برای او می تپیده ست ، او چه شب های بلند ماهتابی را به سوگ آ نان نشسته و گریسته و غم این خفته چند…. خواب در چشم ترش  شکسته.

سوال۲: نیمای بزرگ شاعری که در چهل و چند سالگی اش زمزمه می کرد « به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را » و در آخرین سروده اش خبر داد «این منم مانده به زندان شب تیره که باز، شب همه شب، گوش به زنگ کاروانستم» از نگاه پسرش به عنوان یک ایرانی آشنا با شعر معاصر چگونه شخصیتی است؟.

جواب : ( و من نیز در انتظار طلوع طلائی خورشید شب تاریکم را پاس می دارم ) نیمای بزرگ نیز شب های تاریکش را در انتظار طلوع طلائی خورشید در صبحی روشن پاس می داشت و به حسرت به افق چشم می دوخت که آیا هرگز صبح فرا خواهد رسید ؟؟! جیب سحر شکافته ز اوای خود خروس می خواند …و روزان ابری را درحسرت قطره ئی باران ! .قاصد روزان ابری،داروگ، کی میرسد باران؟. نه این زمین و زندگیش چیزی دلکش ست ، نه آن زوال صبح سفیدشان ، حس می کند ارزو هایشان تیره ست همچو دود، اگر چند امیدشان چون خرمنی از اتش در چشم می نماید و صبح مسخره ی سفیدشان !!! می کوبند، و می رقصند و می خورند می برند!! آن بی خبران انسان نما تا مگر سیر شود دلشان در حسرت روزی خوش!!. وای بر ما وای برما……….( به کجای این شب تیره بیاویزد قبای ژنده ی خود را تا کشد از سینه ی پردردش بیرون؟؟. تیرهای دشمنانش را . )  !! و جدار راه چیده شده با تن هائی از زنان ، تن های مردها و تن های فقرا و تن های برهنه و بی لباس و تن های ژنده پوش !! تا پادشاه فتح بر تختش لمیده باشد. ……….ول کنید اسب مرا…راه توشه ی سفرم را…ومرا هرزه درا..که خیالی سرکش  به در خانه کشانده ست مرا …….. آنوقت از شهر به یوش باز می گردد اواخر پائیزست، زردها را قرمز می بیند آغاز زمستان ست و قرمزی را خشمی فرور یخته بر دلش ، آنوقت دلش سخت می گیرد از آن مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک و انبوه خفتگان نا هموار و ناهشیار….. ( ول کنید اسب مرا …راه توشه ی سفرم را..نمد زینم را…و مرا هرزه درا… که خیالی سرکش به در خانه کشانده ست مرا.) ازشهر می گریزد و به دامان طبیعت پناه می برد…اما تنهاست، شب ها برایش کند و طولانی وسخت می گذرد…هنوز از شب دمی باقی ست…….. در شب تیره چو گوری که کند شیطانی وندر آن دام دل افسایش را دهد آهسته صفا……لحظه ئی نیست که بگذاردش آسوده بجا….هان ای شب شوم و وحشت انگیز، تا چند زنی به جانم آتش یا چشم مرا زجای برکن، یا پرده ز روی خود فرو کش، یا باز گذار تا بمیرم ، کز دیدن روز گار سیرم……

سوال ۳: نیمای بزرگ دو سال پس از نفیر گلوله ای به دنیا آمد که به سلطنت پنجاه ساله شاهی پایان داد که قلمرو پادشاهی اش را عشرت آباد می پنداشت، گویی همین آغاز نیمای بزرگ را با نگاهی سیاسی و اجتماعی می پروراند، تا آنجا که به جنبش جنگل می پیوندد، بعدها برای دکتر محمد مصدق شعر می نویسد و همواره به اوضاع سیاسی روزگار خودش واکنش نشان می دهد، در وواقع می خواهیم بدانیم، نگاه نیما به اوضاع سیاسی مردم روزگار خودش چگونه بوده، و این نگاه جگونه در شعر او انعکاس می یابد؟

جواب : نیمای بزرگ هرگز به هیچ حزبی و یا دسته ئی وابسته نبود و هرگز وارد هیچ حزبی نشد و ازهیچ حزبی حمایت نکرد، نیمای بزرگ وطنش و مردمش را دوست می داشت، زادگاهش یوش را دوست داشت، عاشق چوپانان و زارعین بود.و با بزرگان نمی نشست.    

من ازین دونان شهرستان نیم……….زاده ی پر درد کوهستانیم.

نیما در مورد زادگاهش یوش می گوید:

می میرم صد بارپس مرگ تنم……………….می گرید باز تنم در کفنم
زان روکه دگرروی تو نتوانم دید…………..ای مهوش من،ای وطنم،ای وطنم.

مایه ی اصلی اشعار من رنج من ست، من برای رنج خود و دیگران شعر می گویم، فورم و کلمات و وزن و قافیه در همه وقت، برای من ابزار هائی بوده اند که مجبور به عوض کردن آنها بوده ام تا با رنج من و دیگران بهتر سازگار باشد…..می توانم بگویم من به رود خانه ئی شبیه هستم که از هرکجای آن لازم باشد بدون سر و صدا می توان آب برداشت.
نیما زندگی بورزوازی و تجملات مادرش را دوست ندارد و از ان زندگی فرار می کند و با زندگی با فقر می آمیزد، او همرا پدرش به شورش جنگل می پیوندد. نیما برای مادرش می نویسد : من که می بینم به ضعفا چه می گذرد، چطور می توانم راحت بنشینم، در صورتی که خودم را اقلا انسان خطاب می کنم ؟!.  یادداشت های روزانه نیما صفحه ۳۰۶
من هرگز ندیدم نیما وابسته به حزبی باشد و یا از حزبی حمایت کند، و من هرگز ندیده ام نیما شعری برای مصدق سروده باشد بلکه اعتقاد دارد که شاه مصدق را وصل می کند. نیما در یادداشت های خود می نویسد :
شاه چه تقصیر دارد، تو که اورا لخت کرده ئی و باز برای شهوت به او چسبیده ئی که او را باز لخت کنی.
مصّدق یک دست نشانده اجنبی ست، او با قوت دادن به توده ئی ها مملکت را رو به خطر می برد، خدا می داند چه بشود.
او برای اینکه رئیس جمهور شود حاضر ست مملکت را به دست روس ها تجزیه کند، مردم بیچاره اند، مردم عوام و گمراهند و باید به دست این پیرمرد هفتاد ساله از بین بروند. : از دفتر یادداشت های روزانه نیما یوشیج صفحه هفدهم.
نیمای بزرگ برای من می نویسد: پسرمن ! شراگیم. هیچ وقت به بازی سیاست وارد نشو، عقیده خاصی می توانی پیدا کنی، آنهم اگرترا گول نزده باشند و حقیقتا به حقیقتی پی برده باشییی. اما با یک دسته همپا نباش، قبول فکر صحیح غیر از قبول عمل مردم ست. : از دفتر یادداشت های روزانه نیمایوشیج صفحه ۲۲۲

سوال ۴: نیما در سال های نوجوانی به خواست پدر، سواری و تیر اندازی آموخت و همراه او کنار آتش ها نشست، و در  زمانی  به خواست پدر برای تحصیلات بهتر به تهران و مدرسه سن لویی آمد، این فضای دوگانه در او چه تناقضات و یا چه تحربه هایی را برانگیخته بود؟
جواب : نیمای بزرگ در زندگی نامه خودنوشت می نویسد:
در سال هزار سیصدوپانزده هجری، ابراهیم نوری، مرد شجاع و عصبانی، از افراد یکی از دودمان های قدیمی شمال ایران محسوب می شد. من پسر بزرگ اوهستم ، پدرم در این ناحیه به زندگانی کشاورزی و گله داری خود مشغول بود. در همین سال زمانی که او در مسقط الراس ییلاقی خود ( یوش ) منزل داشت، من به دنیا آمدم، پیوستگی من از طرف جّده به گرجی های متواری از دیر زمانی در این سر زمین می رسد، زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخی بانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور ییلاق، قشلاق می کنند، و شب بالای کوه ها ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع می شوند. از تمام دوره ی بچگی خود من بجز زد و خورد های وحشیانه و چیز های مربوط به زندگی کوچ نشینی و تفریحات ساده آنها در آرامش یکنواخت و کور و بی خبر از همه جا چیزی بخاطر ندارم، در همان دهکده که متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم، او مرا در کوچه باغ ها دنبال می کرد و به باد شکنجه می گرفت، پاهای نازک مرا به درخت های ریشه و گزنه دار می بست، با ترکه های بلند می زد و مرا مجبور می کرد به از بر کردن نامه هائی که معمولا اهل خانواده ی دهاتی بهم می نویسند و خودش آنها را بهم چسبانیده و برای من طومار درست کرده بود. اما یکسال که به شهر امده بودم اقوام نزدیک من مرا به همپای برادر از خود کوچکترم ، لادبن به یک مدرسه کاتولیک واداشتند. آنوقت این مدرسه در تهران به مدرسه عالی سن لوئی شهرت داشت، دوره ی تحصیل من از اینجا شروع می شود. سال های اول زندگی مدرسه ی من به زد و خورد با بچه ها گذشت. وضع رفتار و سکنات من، کناره گیری و حجبی که مخصوص بچه های تربیت شده در بیرون شهرست موضوعی بود که در مدرسه مسخره بر می داشت. هنر من خوب پریدن و با رفیقم حسین پژمان فرار از محوطه ی مدرسه بود ، من در مدرسه خوب کار نمی کردم، فقط نمرات نقاشی به داد من می رسید. اما بعد ها در مدرسه مراقبت و تشویق یک معلم خوش رفتار که نظام وفا شاعر بنام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت. این تاریخ مقارن بود با سال هائی که جنگ های بین المللی ادامه داشت، من در آن وقت اخبار جنگ را به زبان فرانسه می توانستم بخوانم ، شعر های من در آنوقت به سبک خراسانی بود که همه چیز در آن یک جور و بطور کلی دور از طبیعت واقع و کمتر مربوط با خصایص زندگی شخص گوینده وصف می شود. آشنائی با زبان خارجی راه تازه را در پیش چشم من گذاشت ، ثمره کاوش من در این راه بعد از جدائی از مدرسه و گذرانیدن دوران دلداگی بدآنجا، می انجامد که ممکن ست در منظومه ( افسانه) من دیده شود.

سوال ۵: می خواهیم از رابطه و یا به روایتی عشق نیمای بزرگ به بانویی به نام «صفورا» برایمان بگویید، و همچنین بگویید که آیا در کدامین شعرهای نیما انعکاسی از این عشق و دلدادگی دوران جوانی وجود دارد؟

جواب : صفورا نام دختر سیاه چشم کوچ نشینی بوده ست که به صورت عشقی واهی در خیال نیما به افسانه پیوسته ست، گویا نیما شبی به همراه پدرش با اسب در راه سفر به یوش شب را در بین راه گردنه ی کبود( کوشکک) محل کوچ و اطراق چادر نشینان مهمان خان چادر نشینی می شوند که صفورا دختر سیه چشم خان پذیرای مهمانان شب کرده در راه بوده ست و نیما اشاراتی به آن شب و آن نگاه دارد که در دیوان رباعیات و دفتر یادداشت های روزانه نیما یوشیج دیده می شود. نیما می نویسد :
این سرگذشت در مطبوعات به قصه آمیخته شد ( و من خوشحالم که عین واقع عوض شود ) اما خانم دکتر سیمین دانشور که مرا یک نفر شاعر بنام می شناسد می گفت: شما با این افسانه خورشید که مشهور شوید، ( شدّت خوشحالی من که مستتر بود، به قولی فرنگی مآب باشد ) همین ست. اما من به او گفتم که چطور مردم آنرا به افسانه آمیخته و من خوشحال هستم.
اگر ای صفورا، اگر ای پدر، درست کار می کردید من اکنون نه این بودم نه آن، من خودم نمی دانم اگر با آن دختر چادر نشین ازدواج می کردم سرگذشت من بهتر بود یا نه ؟ من در آنوقت فقط طبع شعرم بروز کرده بود، بعد ها که از آن اسب سوار دور شدم طبع بدبختی من بهمپای شهرت من و ( خوشبختی من بهمپای فکر من ) بروز کرد.
میل دارم کسی درست و بی خطا به سرگذشت عشق من آشنا نباشد ، ولی همان عشق بود که امروز من با مطالعه و فهم ارفان یافته ام . ( نه ارفانی که مردم از روی کتاب می یابند ) که او آن دختر چادر نشین در من چه هوائی کرد. بعد چه شد!؟. پدرم که کوتاهی کردی، مادری که بی رحم بودی، خواهرانی که بی فکر بودید. اما پدرم زود مرد، من ناکام شدم، من تا ابد زنگی آنجا را بخاطر می اورم و می میرم . شب/دوشنبه یازدهم دیماه ۱۳۳۴
از دفتر یادداشت های روزانه نیما یوشیج صفحه ۹۴

سوال ۶: نگاهی به زندگی نیما نشان می دهد، که او انسان، خون گرمی بوده و خیلی زود تحت تاثیر آدم های پیرامونش قرار می گرفته است، او پس از صفورا با شخصی به نام هلن آشنا می شود، و یا در همان نگارستان ارژنگی با رسام ارژنگی رابطه بسیار خاصی برقرار می کند که سال ها به طول می انجامد، می خواهم ضمن توضیح رابطه نیما با این دو شخصیت بگویید که، چرا نیما اینگونه سخت تحت تاثیر آدم ها اطرافش قرار می گرفت، و خیلی زود رنج ها و دردهای آنان در او حسی عجیب می آفرید؟

جواب : رابطه ی دوستی نیما و رسام ارژنگی بسیار عمیق و صادقانه بوده ست که در مجموعه کتاب نامه های نیما یوشیج نامه هائی خطاب به رسام ارژنگی دیده می شود اما من هرگز من نام شخصی به نام هلن را نشنیده ام و اطلاعی از این رابطه ندارم.؟
حافظا این چه کید و دروغی ست
کز زبان می و جام و ساقی ست؟
نالی ار تا ابد، باورم نیست
که برآن عشق بازی که باقی ست،
من برآن عاشقم که رونده ست.                      از منظومه افسانه

سوال۷ : نیما برای لادبن نامه های فراوان می نویسد، و حتی شعری در فراق او می سراید که سخت از دوری برادش در رنج ست و چشم به راه او، ترا من چشم در راهم. از لادبن برایمان بگویید.

جواب : رضا نام برادر دو سال کوچکتر از نیما بوده ست که بعد ها توسط نیما به لادبن تغییر یافت. لادبن جزو گروه پنجاه و سه نفر بوده که در سال ۱۳۱۰ از چنگ رضا خان می گریزد و به شوروی فرار می کند و هرگز از سرنوشت او خبری در دست نیست، در سال ۱۳۱۰ که نیما و عالیه در آستارا ساکن وشاغل بودند ، عالیه خانم مدیر مدرسه دختران و نیما در مدرسه پسران تدریس می کرد. شبی لادبن با لباس مبدل دهاتی به استارا میآید و چند روزی در منزل نیما پناه می گیرد وسرانجام شبی پس از صرف شام نیما به همراه برادرش لادبن و عالیه به کنار رود ارس میروند، دو برادر یکدگر را در آغوش می کشند و لادبن از رودخانه می گذرد و در تاریکی سیاه شب و انبوه درختان جنگل نا پدید می شود، و نیما سال ها در انتظار برادر می ماند اما هرگز او را نمی یابد، وانگاه شعر ( ترا من چشم در راهم ) را برای برادرش لادبن می سراید.
ترا من چشم در راهم ، شباهنگام،
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزآن دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام، در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

سوال ۸: بسیاری نگاه نیمای بزرگ را به ادبیات کلاسیک خوب نمی دانند، البته بسیاری موارد هم از نوعی پارادوکسیکال در نگاه او به دوران کلاسیک نشان دارد، مثلا او به حافظ می گوید: «این چه کید و دروغی ست» اما در نامه ای به بهمن محصص می گوید «این ادبیات گذشته هم راهگشا بوده» اگر امکان دارد از نگاه نیما به ادبیات کلاسیک بگویید آن هم نگاه نیما به عنوان یک ساختار شکن در دورانی که حتی کسی به چیزی جز ساختار فکر نمی کرد.

جواب : پر واضح ست که نیمای بزرگ پیش از آنکه قالب های شعر کهن را در هم بریزد تا حرفی تازه بزند خود دارای اشعار بسیاری به سبک قدیم و کلاسیک بوده ست بخش عمده ئی از مجموعه اشعار نیما که امروز بواسطه خیانت سیروس طاهباز و سود جوئی ناشر غیر متعهدی چون علیرضا رئیس دانا ( انتشارات نگاه ) که امروز صاحب تشکیلاتی شده و از سودجوئی و زد و بند های زیر میزی بجائی رسیده و سردسته قرار گرفته تا ناشرین بی تعهد دیگری نیز این اثار را مغلوط چاپ و منتشرکنند و سود ببرند شامل شعر های به سبک قدیم ست ( غزل و قصیده و قطعه و بخشی از دیوان رباعیات ) البته من دیوان رباعیات را بطور کامل توسط انتشارات مروارید چاپ و منتشر کردم که به چاپ سوم هم رسیده.
نیمای بزرگ می نویسد (من زندگیم را با شعرم بیان کرده ام، در حقیقت من اینطور به سر برده ام، احتیاجی ندارم که کسی بپسندد یا نپسندد، بد بگوید یا خوب بگوید، اما من خواستم دیگران هم بدانند، چطور بهتر می توانند بیان کنند و اگر چیزی می گفته ام برای این بوده ست و حقی را پشتیبانی کرده ام، زیرا زندگی من با زندگی دیگران آمیخته بود و من طرفدار حق و حقّانیت بودم.)
(شعر من):  من مدیون وزن و قافیه نسبت به شما نبودم، بلکه مدیون وزن و قافیه نسبت به ذوق و سلیقه و عقل هنری مسلم ترین شاعر زمان بودم ( و شعر ابزار بود برای من برای مطالبی مربوط به انسان و انسانیت و زندگانی او در روی زمین ) اگر برای شما شعر امروز را نگویم، جای آن ست و نوبت رسیده ست که به شما بخندم، ولی شما وکالت نسل اینده را ندارید و من برای نسل اینده که برومند خواهد شد شعر می گویم. اگر برای نمود در چشم مردم می خواهی متّقی باشی همان بهتر که تقوا را به دور بیندازی، زیرا در این وقت با مردم نزدیک تر شده بیش از آن استفاده خواهی کرد از نمودار شدن تقوای خود. ……از دفتر یادداشت های روزانه نیمایوشیج صفحه ۲۹۰.

سوال ۹: نیما و حزب توده ، بسیاری می گویند نیما شعرهایش را در مجله هایی مانند ققنوس و غیره چاپ میکرد مجله هایی که اکثرا وابسته به حزب توده بودند یا از آن ها حمایت می کردند، بسیاری هم بر این باورند که در آن دوران همه مجله ها برای حزب توده بود و تریبنی دیگر وجود نداشت، بسیاری نیما را یک عضو حزب توده می دانند، در حالی که بسیاری دیگر می گویند اینگونه نبود، بالاخره شما رابطه نیما و حزب توده را چگونه می بینید؟.

جواب : در هر زمانی همه ی گروه ها نیمای بزرگ را به خودشان می چسباندند و می چسبانند تا بهره بگیرند و ببرند، که تواند مرا دوست دارد // وندران بهره ی خود نجوید // هر کس از بهر خود در تکاپوست // کس نچیند گلی که نبوید…….از منظومه افسانه…

            (بهشت موعود) و شهوت طلبی عموم مردم………. از دفتر یادداشت های روزانه نیما یوشیج

دروغ ست ،همه دروغ می گویند، چه راست ، چه چپ. بهشت در خود عالم افکار عده ئی خاصی ست، و مردمان درست و بهشتی مثل علی علیه السلام و دیگران نادر الوجود هستند، انسان هائی که با هزار دعوی ما در زمان خود دیدیم، تخم شهوت شخیص خودشان بودند، مسلک و عقیده را واسطه پیشرفت خودشان و قوم و خویشان خودشان قرار داده بودند، الی یوم قیامت همین خواهد بود. اگر ( ماگسیم گورگی ) یا بعضی خیال کرده اند روز ی می رسد که انسان در بهشت باشد مجبور بوده اند، از ترس چنان گفته اند، و چنان به زیر قید رفته اند که خودشان نداسته اند ، چرا می گویند. بلاخره از جان سیر شده اند. (انما هذه المالک اسباب لجذب الدنیا الی الروسا ) « حدیث ست »
هیچوقت همچو بهشتی در دنیا درست نخواهد شد. این بهشت تصویر ست و خواب انرا باید دید. افسانه ئی زیباست. انسان در هر دوره ئی کثیف خواهد بود، وجود مردان ممتاز بسیار کم ست در پشت پرده آهنین شوروی جز دروغ و آدمکشی چیزی نیست.  چنین سایه ئی از آن ست . توده ئی ها در آن تقلیدی از آن بودند. اگر پیشرفت می کردند بسیاری از مردمان شایسته را سر به نیست می کردند……. یادداشت های روزانه نیما یوشیج صفحه ۸۰
روس ها ودلال های بی شرافت آنها در ایران
باید به حساب این روسا ( نوشین، احمد قاسمی، نبردی و غیره غیره غیره ) رسید که عده ئی را فریب داده خودشان امروز مثل استالین به عیش و نوش پرداخته اندو عده ئی را در ایران به کشتن دادند. این جوانان خام و زود جلو رفته و بیچاره و سرگردان که امروز می توانند به تحصیل علم بپردازند، ولی قوت لایموت را ندارند. دوازده /تیر ماه /۱۳۳۴
توده ئی ها : چقدر به ایما واشاره من جوانان خام توده ئی را نصیحت کردم که روس ها خیال خوردن ما را دارند، که در دنیا خدائی هست، که انبیا به حق اند و دین بالاتر از مسلک ست و مصونیت برای انسان لازم ست، دین هم دنیا و هم اخرت را می پاید ، حال انکه مسلک ها فقط از یک راه فکر می کنند ولی به خرج آنها نرفته ست.
از دفتر یادداشت های روزانه نیما یوشیج صفحه ۲۶.

سوال۱۰: جناب شراگیم یوشیج گرامی، به تازگی مجموعه یادداشت های منتشر نشده ای از نیما به وسیله شما و از طریق انتشارات مروارید روانه بازار شده است، می خواهم در باره این اثر توضیح دهید، و اینکه آیا هنوز آثاری از نیمای بزرگ وجود دارد که، منتشر نشده باشد؟.

جواب : نیمای بزرگ در پایان سال ۱۳۳۴ که سی سال از مرگ پدرش ( میرزا ابراهیم خان اعظام السطنه) گذشته می نویسد :
اکنون سی سال از مرگ او می گذرد و نمی دانم چند سال از نا پدید شدن برادرم می گذرد، و نمی دانم کجا هستند کسان من، و به حساب نمی آورم به واسطه نداشتن آرامش. اگر در یک اطاق کاهگلی دهکده ئی بودم و ارامش داشتم کارهای زیاد ادبی انجام داده بودم، سال ها یادداشت های خود را پاره کرده و حالا شروع می کنم و بعضی ها در ورق پاره ئی مانده ست که باید ضمیمه کنم. من قبلا یادداشت هائی را که در این خصوص داشتم جمع کرده بودم ، امروز من ضمیمه ئی برای آیندگانی داشتم که به مطالعه و بررسی در این اوضاع و احوال می پردازند، ولی من آن یادداشت ها را گم کرده ام و گاهی اصلا یادداشت نکرده ام.
شاید اگر چیزی اضافه کنم راجع به سنوات قبل از این تاریخ تیر ماه هزار وسیصدو بیست ونه بیشتر از چیزهائی باشد که یادداشت نشده ست، من هنوز خنده ام می گیرد تعجب می کنم، اوقات تلخ می شوم از چیزهائی که سابقا اسباب تعجب و خنده و اوقات تلخی من بودچون چیزی کهنه نمی شود مگر اینکه نسبت به آن در خواستی نداشته باشم، من به این یادداشت ها سرو صورتی می دهم که بعد از این اگر بیادم نماند، مرتب باشد. (دفتر یادداشت های روزانه نیما یوشیج صفحه ۱۹۸.)
البته توضیح کامل و چگونگی پیدایش و باز یافت این دفتر در مقدمه کتاب آمده ست که دوستداران بیدار چشم نیمای بزرگ را دعوت به خواندن این کتاب می کنم تا بیشتر به خصوصیات آن یگانه آشنا شوند، من در بازنویسی این یادداشت ها هیچ دخالتی نداشتم و دست نبردم، یعنی آنچه را که یافتم و توانستم بخوانم باز نویسی کردم، لذا عقاید نیمای بزرگ در مورد اشخاصی برای من قابل احترام ست ولو اینکه مخالف با عقیده و سلیقه من و دیگران باشد، من هیچ یادداشتی را حذف نکردم این عقیده و نظر نیمای بزرگ ست. چه باور دارید و چه نه والسلام………
نیمای بزرگ برای من می نویسد : من نفرین می کنم به فرزندم اگر اینجا را ترک کند، من هیچوقت میل به دیدین بلاد اروپا ندارم نفرین، من به فرزند من، اگر زاد و بومش را ترک کند، من می میرم و هر نفس که می کشم بیاد زادگاه خود هستم ، من ایرانی را بر همه ملت ها ترجیح می دهم.
اما من برخلاف میل باطنی و توصییه پدرم در برابر مشکلاتی که جمهوری اسلامی برایم فراهم اورد و بدون دلیل از تلویزیون ملی با بیست سال سابقه اخراج شدم و مرا به زندان بردند وووو……و من علیرغم میل باطنی خودم مجبور به ترک وطن شدم و امروز سبزی های وطنم را نیز فراموش کرده ام و در غیاب من، همه ی سود جوئی ها شروع شد کتاب ها فله ئی و مغلوط چاپ شد و می شود ، خانه پدری من در یوش که که تنها یادگار پدری و اجدّام بود غصب شد و لوازم آن « به تاراج رفت. امروز از پدرم تجلیل می کنند اما من همچنان اواره ی غربت و در غربت می میرم و خواب خوش رویای وطنم را می بینم که از من دور می شود……………….

سوال ۱۱: برخی منابع می گویند نیما چند نمایشنامه هم دارد که تا امروز منتشر نشده، اگر مدعی درست است، درباره نمایشنامه های نیما بگویید و اینکه چرا نا کنون منتشر نشده است؟

جواب: من هنگام ترک اجباری از وطنم همه ی انچه باقی مانده بود به سیروس طاهباز سپردم که امروز با تبانی ورثه طاهباز و علیرضا رئیس دانا صاحب انتشارات نگاه با زد بند های زیر میزی برای اخذ مجوز مغلوط چاپ و منتشر می گردد که مورد تائید من نیست و دست من کوتاه اما قضاوت این ادعا را به تاریخ سپردم. بله چندین نماش دارد که در لابلای آثار دزدیده شده ست و نزد طاهباز.

سوال ۱۲: روایت مرگ نیما غم انگیز است، گویی او در تنهایی مرده است، و همسایه اش جلال و سیمین، به بالای سرش آمدند، می خواهم روایت شما از مرگ پدر را بشنوم، و بدانم در آن سال شما کجا بوده اید؟

جواب : نیمه شب سیزده دی ماه سال هزار و سیصدو سی و هشت.
در آن شب سرد زمستان، در خانه ی کوچک ما در تجریش، چراغ گرد سوزی روی کرسی کور سو می سوخت و نور کمرنگ ضعیفی حواشی اطلاق را روشن می کرد، من خیره به صورت مهربان او که حالا از رنج فراوان فرو می ریخت نگران می نگریستم، صدای تیک و تیک ساعت از روی طاقچه سکوت این شب سنگین تر ازسنگین را در هم می شکست، سگ نیما در حیاط زوزه می کشیدو هر بار عالیه خانم نگران از جای خود  می پرید و می پرسید؟ : چه شده آیا چه باید می شد؟ ایا چه چیزی در انتهای این شب سیاه و سنگین نهفته بود؟ و عالیه خانم در انتظار چه چیزی بود؟
« هان ای شب شوم و وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش
یا چشم مرا زجای برکن
یا پرده ز روی خود فرو کش
یا باز گذار تا بمیرم
کز دیدن روز گار سیرم.ـ»
نیما مرا صدا می زند و طلب جرعه ئی آب می کند، انگار عطش آب حیاتی را دارد که گوئی می خواهد در لحظه وداع بر روی شعله های داغ دردش بریزد، اما دیگر…..
او نیست با خودش
او رفته با صدایش، اما
خواندن نمی تواند..»
تنش را در اغوش می گیرم و سر بزرگش را روی سینه ام می گذارم و اورا صدا می زنم، اما او رفته با صدایش و خواندن نمی تواند…..پدر اما برگرد………….
هیچ طوری نشده باز شب ست
همچنان کاول شب، رود آرام
می رسد ناله ئی از جنگل دور
جا که می سوزد دل مرده چراغ
کار هر چیز تما م ست بریده ست دوام
لیک در ائیش
کار شب پا نه هنوز ست تمام
سرش را آهسته روی بالینش می گذارم و صورت مهربانش را می بوسم………
ای وای برمن ، به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را، تا باردیگر زیستن را بیا موزم!!
حالا دیگر شب شکسته ست و آسمان گرگ میش و سپیده پدیدار و دیدار و دیدار….
همسایه ها امده اند، سیمین خانم می گرید و عالیه فریاد می زند : مگر کوه خراب می شود؟! و مگرفرو می ریزد؟!!
جلال اشک می ریزد و بدن سردش رو به قبله می خواباند و عبای پشمینش را رویش می اندازد، اما او دیگر نیست با خودش،و گرم نمی شود، سرد ست و سرد ست، زمستان ست، شب سرد زمستان…
« در شب سرد زمستانی
کوره ی خورشید هم چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد
و به مانند چراغ من من
نه می افروزد چراغی هیچ
نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد
من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک
و شب سرد زمستان بود…

سوال ۱۳: در پایان از شما می خواهیم درباره خودتان توضیح دهید، به عبارتی بهتر یک بیوگرافی مختصری از خودتان برایمان بگویید، این روزها چه می کنید؟ در کدام رشته تحصیل نمودید؟ آیا شما نیز شعر هم می نویسید؟ و هر آنچه که لازم می دانید را برایمان بیان کنید؟

جواب: ( اگر زندگی برای باور کردن و دوست داشتن ست، من مدت ها باور کرده ام و دوست داشته ام، مدت ها راست گفتم و دروغ شنیدم حال بس ست …………)
من شراگیم، تنها فرزند شیر چهره ی نیمای بزرگ هستم، اسم من آمیخته ی دو لغت طبری و فارسی ست که نیمای بزرگ برایم انتخاب کرده ست
شر به معنای شیر و آگیم به معنای چهره یعنی شیر چهره در( ۱۳ اسفند ماه ۱۳۲۱ ) در یک صبح روشن در بیمارستان نجمیه تهران به دنیا امدم، مادرم عالیه جهانگیر دختر میرزا اسماعیل خان شیرازی و دختر عمه ی میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل بود عالیه خانم دو برادرش را در جنگهای مشروطه از دست داده بود پدرم علی اسفندیاری معروف به علیخان نوری فرزند میرزا ابراهیم خان اعظام السلطنه که بعد ها خودش نام نیما را انتخاب کرد. نیما یعنی نام آور یا نماور نام یکی از سلاطین مازندران بوده که بیست و پنج سال در تنکابن سلطنت کرده و نام یکی از کمانداران بزرگ مازندران نیز بوده ست.
شهرت من یوشیج و اولین شناسنامه با این شهرت ست و «ئیچ »به جای « ی » یای نسبت فارسی مثل تهرانیج خراسانیج اصفهانیج و یوش یوشیج یعنی اهل یوش.
کودکی من مثل همه ی بچه ها در دامان عالیه و نیما گذشت تفریح من عشق به شکار بود که تابستن ها به یوش می رفتیم و من همراه نیما بشکار کبک می رفتم و در این تفریح خیلی چیز ها از پدرم اموختم او حتی پرنده را روی زمین شکار نمی کرد و به او فرصت پرواز می داد . جوانمردی ، مردانگی، درست و پاک بودن و راست گفتن را من از نیما اموختم هرگز دروغ نگفتم و هرگز چشمم به هرز نرفت، دلم را به ناتوانان دادم و برای هر محرومی غصه خوردم و گریستم و با همه ی توانم دست ناتوانی را گرفتم.
بعد از خاموشی نیما برای ادامه ی تحصیل به فرانسه رفتم و بعد از پایان تحصیلاتم به ایران باز گشتم و این زمان مصادف بود با ازدست دادن عالیه خانم در زمستان سال ۱۳۴۳.      من از سال ۱۳۳۸ روی اثار نیمای بزرگ کار کردم و ۴۴ مجموعه از اثار او را چاپ و منتشر کردم . سال ۱۳۶۱ بعد از ۲۰ سال سابقه کار کارگردانی از تلویزیون ملی ایران اخراج شدم و پس از ناملایمات وسختی ها ی گوناگون گریختم و به خارج از کشور کوچ کردم که در غیاب من همه گونه سوءاستفاده ها شد اثار پدرم را به به سیروس طاهباز سپردم که او خیانت در امانت کرد و آنها را بمن باز پس نداد و برخی را هم من مطلع شدم به دیگران فروخت مثل ( دو سفرنامه و رشت بار فروش را به سازمان اسناد ملی و دیوان اشعار طبری بنام روجا را به شخصی بنام مجید اسدی و کتاب غول و نقاش قصه برای بچه ها با نقاشی بهرام دبیری به ناشری بنام محمد زهرائی فروخت ) و مابقی این اثار هم هنوز در دست همسرش میباشد که با تبانی با انتشارات نگاه مجوز می گیرند و مغلوط چاپ و منتشر می کنند.  اکنون ۳۰ سال ست که اواره غربت و غربت نشین هستم و سبزی های وطنم را نیز فراموش کرده ام بقیه همین و همین . والسلام

من شراگیم یوشیج از دوستداران نیمای بزرگ می خواهم که کتاب های چاپ شده توسط ناشران سود جو (انتشارات ققنوس، چشمه، نشر ناشر، نشر اشاره، صفی علیشاه ، علمی، آذرمیدخت، و برخی دیگر) که همه به پیروی سود جوی بزرگ(انتشارات نگاه علیرضا رئیس دانا) کپی شده و با زد و بند های زیرمیزی مجوز می گیرند و چاپ می کنند این کتاب ها را نخرند و آنچه را که با نام من بر روی جلد می بینند و من چاپ کرده ام مورد تائید من ست برای تصحیح اشعار می توانند به وبسایت رسمی نیما یوشیج مراجعه فرمایند
۲۱. اسفند ماه سال ۱۳۹۲                                شراگیم یوشیج

از همین مجموعه:
  تمامی حقوق متعلق به وبسایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012