• هنوز از شب دمی باقی ست

               هنوز از شب دمی باقی ست هنوز از شب دمی باقی ست، می خواند در او شبگیر، و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل میزند سوسو . به مانند چراغ من، که سوسو می زند، در پنجره ی من به مانند دل من، که هنوز از حوصله و ز صبر […]

  • هنگام که گریه می دهد ساز

             هنگام که گریه  هنگام که گریه می دهد ساز، این دود سرشت ابر بر پشت، هنگام که نیل چشم دریا، از خشم به روی می زند مشت. زان دیر سفر که رفت از من، غمزه زن و عشوه ساز داده، دارم به بهانه های مانوس، تصویری از او به بر گشاده. […]

  • همه شب

            همه شب همه شب زن هرجائی، به سراغم می آمد. چو می آمد او به سراغ من خسته، بود بر سر پنجره ام، یاسمین کبود فقط. همچنان او که می آمد به سراغم پیچان. در یکی از شب ها، یک شب وحشت زا، که در آن هر تلخی، بود پا بر […]

  • هست شب

             هست شب هست شب، یک شب ِدم کرده و خاک، رنگ رخ باخته ست، باد، نوباوه ی ابر، از بر کوه سوی من تاخته ست. هست شب، همچو ورم کرده تنی، گرم در استاده هوا، هم ازین روست نمی بیند، اگر گمشده ئی راهش را. با تنش گرم، بیابانِ دراز مرده […]

  • مهتاب

                        مهتاب می تراود مهتاب، می درخشد شبتاب. نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک، غم این خفته ی چند، خواب در چشم ترم می شکند. نگران با من استاده سحر، صبح می خواهد از من، کز مبارک دم او، آورم این قوم به […]

  • مرغ شباویز

             مرغ شباویز به شب آویخته مرغ شباویز، مدامش کار رنج افزاست، چرخیدن. اگر بی سود می چرخد، وگر از دستکار شب، درین تاریک جا مطرود می چرخد. به چشمش هر چه می چرخد، چو او بر جای. زمین با جایگاهش تنگ، وشب، سنگین و خون آلود، برده از نگاهش رنگ، وجاده […]

  • ماخ اولا

             ماخ اولا «ماخ اولا» پیکره ی رود بلند، می رود نا معلوم، می خروشدهردم، می جهاند تن ، از سنگ به سنگ، چون فراری شده ئی، ( که نمی جوید راهِ هموار) می تنَد سوی نشیب، می شتابد به فراز، می رود بی سامان، با شب تیره ، چو دیوانه که […]

  • کک کی

                        کک کی دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش «کک کی» که مانده گم. از چشم ها نهفته پری وار زندان بر او شده ست علفزار بر او که او قرار ندارد هیچ آشنا گذار ندارد. اما به تن درست و برومند «کک […]

  • قایق

                 قایق من چهره ام گرفته، من قایقم نشسته به خشکی. با قایقم نشسته به خشکی، فریاد می زنم. « وامانده در عذابم انداخته ست » در راه پر مخافت این ساحل خراب، و فاصله ست آب. امدادی ای رفیقان با من » گل کرده ست پوزخندشان، اما برمن، بر قایقم […]

  • قایق بان

                 قایق بان بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان، دائمأ می زند از رنج سفر بر سر ِدریا فریاد: «اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی می داد» سخت طوفان زده روی دریاست، نا شکیبا ست به دل قایق بان. شب پر از حادثه، دهشت افزاست. بر سر ساحل هم […]

  1 2 3
  تمامی حقوق متعلق به وب سایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012