• شب همه شب

                  شب همه شب شب، همه شب شکسته خواب به چشمم، گوش بر زنکِ کاروانستم، با صدا های نیم زنده ز دور، همعنان گشته، هم زبان هستم. جاده اما، زهمه کس خالی ست ریخته بر سر آوار، آوار این منم مانده به زندانِ شبِ تیره که باز، شب همه […]

  • شب است

              شب است شبی، بس تیرگی دمساز با آن، به روی شاخ انجیر کهن «وگ دار» می خواند، به هر دم خبر می آورد توفان و باران را، و من اندیشناکم ! شب است، جهان با آن ، چنان مرده ئی در گور و من اندیشناکم،  باز ! اگر باران کند […]

  • شب پره ی ساحل نزدیک

    شب پره ی ساحل نزدیک چوک وچوک !… گم کرده راهش، درشب تاریک، شب پره ی ساحل نزدیک، دمبدم می کوبدم، بر پشت شیشه. شب پره ی ساحل نزدیک ! درتلاش تو چه مقصودی ست ؟ از اطاق من چه می خواهی؟ شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنک) می گوید: «چه […]

  • سیولیشه

    سیولیشه تی تیک، تی تیک، دراین کران ساحل و به نیمه شب، نک می زند، «سیولیشه» روی شیشه. به او هزار بارها ز روی پند گفته ام که در اطاق من ترا نه جا برای خوابگاست من این اطاق را به دست هزار بار رُفته ام چراغ سوخته مرا هزار بر لبم سخن به مهر […]

  • ری را

                   ری را ری را…. صدا می آید امشب، ازپشت«کاچ» که بندآب برق سیاه تابش، تصویری از خراب، درچشم می کشاند، گویا کسی ست که می خواند. اما صدای آدمی این نیست با نظم هوش ربائی، من آوازهای آدمیان را شنیده ام، در گردش شبانی سنگین، زاندوه های من، […]

  • شب سرد زمستانی

                     شب ِسردِ زمستانی درشب سرد زمستانی کوره ی خورشیدهم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد، وبه مانند چراغ من، نه می افروزد چراغی هیچ، نه فروبسته به یخ ماهی، که از بالا می افروزد. من چراغم را درآمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب […]

  • درره نهفت و فراز ده

    درره نهفت وفرازِ ده درره نهفت و فراز ده حرفی ست، کی ساخته ست؟ کی برده ست؟ کی باخته ست؟ و ناروَن خموش، وباغ دیده غارت، برحرف ها که هست، بسته ست گوش، وهرچه دلگزاست. از ساحل شکسته که تسلیم گشته ست، تا درّه های خفته به جنگل که کرده اند، میدان برای ظلمت شب […]

  • در کنار رودخانه

       در کنار رودخانه در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر، روز، روز آفتابی ست، صحنه ی آئیش گرم ست. سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد در کنار رودخانه. در کنار رودخانه، من فقط هستم، خسته ی درد تمناّ، چشم در راه آفتابم را، چشم من اما، لحظه […]

  • در شب تیره

     در شب تیره در شب تیره چو گوری که کند شیطانی و ندرآن دام دل افسایش را، دهد آهسته صفا . زیک و زیک ، زیک زائی لحظه ئی نیست که بگذاردم آسوده بجا. بال از او خیسیده، پای از او پیچیده، شده پرَچینش دامّی و منش دام گشا، معرفت نیست دریغا ! در او، […]

  • داروگ

                       داروگ خشک آمد کشتگاه من، درجوارکشت همسایه، گرچه میگویند:«می گریند روی ساحل نزدیک، سوگواران در میان سوگواران» قاصد روزان ابری، داروگ ! کی می رسد باران ؟ بر بساطی که بساطی نیست، در درون کومه ی تاریک من که ذرّه ئی با آن نشاطی نیست، و […]

  1 2 3
  تمامی حقوق متعلق به وب سایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012