• می خندد

                 می خندد به رخم می خندد، می خندد، می دهد خنده ی او ره به امید، همچو پای آبله ی راه دراز، در بیابان زِ دمِ صبح سپید. خنده اش با دل دارد پیمان، با دل خود، دل من می بندد، چو به روی من می خندد او، هر […]

  • پانزده سال گذشت

                                                 پانزده سال گذشت پانزده سال گذشت، روزش از شب بدتر، شبش از روز سیه گشته سیه تر. پانزده سال گذشت. که تو رفتی زبرَم، من هنوزم سخنانی ز تو آویزه ی گوش، مانده […]

  • غراب

                 غُراب وقت غروب کز بر کهسار، آفتاب با رنگهای زردغمش هست در حجاب، تنها نشسته بر سر ساحل یکی غراب، وز دور آبها، همرنگ آسمان شده اند و یکی بلوط، زرد از خزان، کرده ست روی پارچه سنگی به سر سقوط، زان نقطه های دور، پیداست نقطه ی سیهی، […]

  • یاد

                   یاد یادم از روزی سیه می آید و جای نموری، در میان جنگل بسیار دوری، آخر فصل زمستان بود و یکسرهر کجا در زیر باران بود، مثل این که هر چه کِز کرده به جائی، بر نمی آید صدائی، صف بیارائیده از هر سو تمشک تیغ دار و […]

  • وای بر من

                     وای بر من ! کشتگاهم خشک ماند و یکسره تدبیرها، گشت بی سود و ثمر. تنگنای خانه ام را یافت دشمن، با نگاه حیله اندوزش، وای برمن!  می کند آماده بهر سینه ی من تیرهائی، که به زهر کینه آلوده ست. پس به جاده های خونین، کلّه های […]

  • همسایگان آتش

         همسایگانِ آتش همسایگانِ آتش، مرداب و باد تند برآتشِ شکفته عبث دور می زنند. باد : من می دمم که یکسره مرداب را با شعله های گرم تو دارم چو خشک رود. مرداب : من دردرونِ روشنِ گرم تو آب را جاری نمی کنم ره می دهم که برشوی ای آتش رونق فزای […]

  • مرغ غم

             مرغ غم روی این دیوار غم، چون دود رفته بَرزِبَر، دائما بنشسته مرغی، پهن کرده بال و پر، گه سرش می جنبد، از بس فکر غم دارد به سر. پنجه هایش سوخته، زیرخاکستر فرو، خنده ها آموخته، لیک، غم بنیاد او. هر کجا شاخی ست برجا مانده بی برگ و نوا […]

  • مرغ آمین

                        مرغ آمین مرغ آمین، درد آلودی ست، کآواره بمانده، رفته، تا آنسوی این بیداد خانه، بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری، نه سوی آب و دانه. نوبت روز گشایش را، در پی چاره بمانده. می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما […]

  • گل مهتاب

               گل مهتاب وقتی که موج بر ز بر آب تیره تر، می رفت و دور، می ماند از نظر، شکلی مهیب در دل شب چشم می درید، مردی بر اسب لخت، با تازیانه ئی از آتش، بر روی ساحل از دور می دوید. و دست های او چنان، در کار […]

  • ققنوس

                ققنوس ققنوس، مرغ خوش خوان، آوازه ی جهان، آواره مانده، از وزش بادهای سرد، بر شاخ خیزران، بنشسته است فرد، بر گرِد او به هر سر شاخی پرندگان . او ناله های گمشده ترکیب می کند، از رشته های پاره ی صدها صدای دور، در ابرهای مثل خّطی تیره روی […]

  1 2 3
  تمامی حقوق متعلق به وب سایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012