• سایه ی خود

            سایه ی خود  در ساحتِ دهلیزِ، سرای من و تو، مردی ست نشسته، از بَرش مشعل نور، هر روز و به هر شب، از برای من و تو، در بر بگشاده، نقشه ئی زین شب دور. انگیخته از نهادش، رگ های صدا، یک خنده نه از لبانش، یکدم شده وا . […]

  • خواب زمستانی

             خواب زمستانی سر شکسته وار در بالش کشیده، نه هوائی یاریش داده، آفتابی، نه دمی با بوسه ی گرمش، به سوی او دویده، تیز پروازی به سنگین خوابِ روزانش زمستانی، خواب می بیند جهان زندگانی را، درجهانی بین مرگ و زندگانی. همچنان با شربت نوشش، زندگی در زهرهای ناگوارایش، خواب می […]

  • خنده ی سرد

               خنده ی سرد صبحگاهان، که بسته می ماند، ماهی آبنوس در زنجیر، دم طاووس پر می افشاند، روی این بام تن بشسته زقیر. چهره سازان این سرای درشت، رنگدان ها گرفته اند به کف، می شتابد ددی شکافته پشت، بر سر موج های همچو صدف. خنده ها می کنند از […]

  • خرمن ها

                        خرمن ها گرچه میرد آنکه افشاند، به خاکی تخم  (می گوید کلاف)* کودکان نوخاسته خرمنش را گرد آورند، تا از آن گردند بهره ور. این سخن برجاست ، هنگام بهاران کشتزاران، چون گل بشکفته می گردند، درمیان کشتزاران ، کشتکاران شادمانه بهر کار آشفته می گردند، […]

  • تابناک من

                           تابناکِ من  تابناک من بشد دوش از بر من ، آه ! دیگر در جهان، می برم آن رشته ها که بود، بافیده ز پهنای امید مانده روشن، دیگرم برکس نخواهد( آنچنان که خنده ناک) خندد، روی مانندان گلشن . من به زیر این درختِ […]

  • پریان

            پریان هنگاِم غروبِ تیره کز گردش آب، می غلتد موج روی موج  نگران، در پیش گریزگاه دریا به شتاب، هر چیز بر آورده سر از جای نهان، آنجا ز بدی نمانده چیزی بر جا، اما شده پهن ساحلی افسرده. بر رهگذرِ تند روان دریا، بنشسته پری پیکرکان پژمرده، شیطان هم از انتظار […]

  • پدرم

              پدرم صبحدم کز شعف خنده ی مهر، می جهَم من ز برِ بستر خود، همه خوابند و بیاسوده به چهر، که من اندُه زده ام بر در خود. می گشایم در از این تنگ مکان، به سوی تازه نسیم جانبخش، گوئی او راست خبرها به زبان، هر خبر در دل من درمانبخش. […]

  • بوجهل من

                 بوجهل من زنده ام تا من، مرا بوجهل من، در رنج می دارد جسته از زیر دم گاوی چه آلوده، رفته تا بالای این سیلاب خانه، چون مگس های سگان ست او. نه جز این بوده تا بوده. او، آن آئین سماجت آن طفیلی تن بپرورده، چومی پرد پی […]

  • بازگردان تن سرگشته

                             بازگردان تن سرگشته  دور از شهر و دیار خود شدم با تیرگان همخانه ، آه از این بدانگیزی ! داغ حسرت می گذارد باقی عمر مرا هردم. من ز راه خود بدر بودستم آیا؟ فاش کردم رازهائی را، یا نگفتم آنچه کان شاید […]

  • آی آدمها

                             آی آدمها آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید ! یک نفر در آب دارد می سپارد جان، یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند، روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید، آن […]

  1 2 3
  تمامی حقوق متعلق به وب سایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012