• می خندد

                می خندد سحرهنگام، کاین مرغ طلائی، نهان کرده ست پرهای زرافشان، طلا در کنُج خود می کوبد، اما، نه پیدا در سراسر چشم مردم. من آن زیبا نگارین را نشسته، در پس دیوارهای نیلی شب، درین راه درخشان ستیغ کوه های سترگ می شناسم، می آید بر کنار ساحل […]

  • مرگ کاکلی

          مرگ کاکلی دردنج جای جنگل، مانند روز پیش، هرگوشه ئی می آورد، از صبحدم خبر، وز خنده های تلخ دلش رنگ می برد، نیلوفر کبود که پیچیده با « مَجر». مانند روز پیش هوا ایستاده سرد، اندک نسیم اگر ندود، ور دویده ست، بر روی سنگ خارا مرده ست کاکلی، چون نقشه […]

  • مردگان موت

               مردگان موت مردگان موت با هم بزم برپا کرده می خندند، زنده پندارند خودشان را، استخوان ها می درخشد هر کجا پهلو به پهلو روی دندان ها، دنده بر هر دنده بگرفته ست پیشی، چشم رفته، کاسه ی سر کرده جای چشم ها خالی. چند دیوار شکسته، مردگان موت می […]

  • گندنا

                گنَدِنا بیشه بشکفته به دل بیدارست، یاسمن خفته درآغوشش نرم، سایه پرورده ی خلوت، توکا می خرامد به چراگاهش گرم. اندر آن لحظه که مریم مخمور، می دهد عشوه، قد آرسته « لرَک »* در همان لحظه، کهن افرائی، برگ انباشته در خرمن برگ. « گندنا» نیز در این […]

  • گمشدگان

                 گمشدگان درمَعرکه ی نهیب دریای گران، هرلحظه حکایتی ست کآغاز شده ست، آویخته با شب سیَه پیشه، به بغض، گوئی زگلوئی گِرهی بازشده ست. در کار شتاب جوی دریای دمَان، می جنبد باخروشش، از موج به موج، مانند خیال کینه ئی،هر شکنش، بگرفته در این معرکه با چهره اش […]

  • قو

                   قو صبح چون روی می گشاید مهر، روی دریای سرکش و خاموش، می کشد موج های نیلی چهر، جبه ئی از طلای ناب به دوش. صبحگه، سَرد و ترَ، در آن دم ها، که ز دریا نسیم راست گذر، گل مریم به زیر شبنم ها، شستشو می دهد […]

  • عود

                   عود خانه خالی ست، نگهبان سرمست، با دل شب نه غم از بود و نبود، لیک می دانم در مُجمر من، دیرگاهی ست که می سوزد عود. با سرانگشتم، لغزیده ز دل، عود در خانه بیفروخت مرا، آن که از آتش خود سوخت نخست، آخر از آتش خود […]

  • صدای چنگ

                     صدای چنگ یارم در آینه به رخ آرایشی بداد، وآمد مرا به گوشه ی ایوان خویش جُست، برداشت همره و سوی صحرا روانه شد، آن دم که آن شقایق وحشی، زکوه رُست بنشست بی مهارت و مست از غرورِ خود، با من هرآن چه زد، همه زد […]

  • شمع کرجی

             شمع کرَجَی شب بر سر موج های در هم بر هم، صیّاد چو بی ره کرَجی می راند، شب می گذرد، در این میانه کم کم شمع کرَجی ز کار در می ماند.                                   می […]

  • شب قورق

             شب قورُق دست بردار ز روی دیوار، شب قورق باشد بیمارستان، اگر از خواب برآید بیمار، کرد خواهد کاری کارستان. حرف کم گوی که سرسامش برُد، دور از هر که سوی وادی خواب، گریه بس دار که هذیانش داشت، خبر از وحشت دریای پر آب. پای آهسته که می لغزد جا، […]

  1 2
  تمامی حقوق متعلق به وب سایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012