• شب دوش

               شب دوش رفت، بگریخته از من، شب دوش، از شب دوشم اما خبرست، اندر اندیشه ی آباد شدن، این زمان سوی خرابم گذرست. داستان شبِ دوشینه مراست، چو دروغی که به چشم آید راست، آن نگارین که به سودی بنشست آخراز روی ریانی برخاست. دم نمی خفتش چشمان حریص، بود […]

  • شاه کوهان

                شاه کوهان با مه آلوده ی این تنگِ غروب، بنشسته به چه آئین و وقار، شاه کوهان گران را بنگر، سوده عاجش بر سر به نثار. خاسته گوئی از گور سیاه، مرده واری بدریده کفنی، جغد بنشانده به دامان خاموش، با دلش حرف و نه بر لب سخنی. لیک […]

  • داستانی نه تازه

    داستانی نه تازه شامگاهان که روئیت دریا، نقش در نقش می نهفت کبود، داستانی نه تازه کرد، به کار، رشته ئی بست و، رشته ئی بگشود. رشته های دگر برآب ببرد. اندرآن جایگه که فندق پیر، سایه درسایه، بر زمین گسترد، چون بماند آب جوی، از رفتار، شاخه ئی خشک کرد، و برگی زرد. آمدش […]

  • چراغ

             چراغ پیت پیت، چراغ را، در آخرین دم سوزش، هردم سماجتی ست، با او به گردش شب دیرین، پنهان شکایتی ست. او داستان یأس و امیدی ست، چون لنگری ز ساعت با او به تن تکان. تشییع می کند دم سوزان رفته را، وز سردی ئی که بیم می افزاید، آن […]

  • جوی می گرید

            جوی می گرید جوی می گرید و مَه خندان ست، و او به میل دل من می خندد. برخرابی که بر آن تپّه بجاست، جغد هم با من می پیوندد. وز درون شب تاریک سرشت، چشم ازمن به نهان، سوی من می نگرد. زهره اش نیست که دارد به زبان. گریه […]

  • جغدی پیر

                 جغدی پیر هیس ! مبادا سخنی، جوی آرام، از بَر درّه بغلتید و برفت، آفتاب از نگهش سرَد به خاک، پرشی کرد و برنجید برفت. درهمه جنگِل مغموم، دگر، نیست زیبا صنمان را خبری، دل ربائی ز پی استهزا، خنده ئی کرد و پس آنگه گذری. این زمان بالش […]

  • تلخ

                               تلخ پای آبله زراه بیابان رسیده ام بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او                                 برده بسر به بیخ گیاهان و آب تلخ در بر رخم مبند که غم […]

  • با غروبش

               با غروبش لرزش آورد و خو گرفت و برفت، روز پا در نشیب، دست به کار، در سر کوه های زرد و کبود، همچنان کاروان سنگین بار. هر چه با خود به باد ِغارت برد، خنده ها قیل وقال ها در ده، برد این جمله را و زو همه جا، […]

  • از دور

                 از دور جوی می خواند در دّره خموش، با مه آلوده ی صبحی همَبر، گوئیا خانه تکانی نهان، ریخته بر سر او خاکستر. گلّه می گردد با نالش نای، گوئیا طوق گشوده ست افلاک، بگسسته ست از آن هردانه، می رود غلت زنان برسرخاک. هرچه آن هست که هست و« […]

  1 2
  تمامی حقوق متعلق به وب سایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012