• نامه

       نامه مهربانا ! جواب کاغذ تو، من ندانم چگونه باید داد. شعرگفتی به شعرمی گویم، همه یاد توام، چه کم چه زیاد، لب فروبستم ازسخن، آری، لیک بنگر چه می کشم بیداد. عقده های عجیب قلب مرا، این لب بی هنر دمی نگشاد، چون که لب، رنج دل نداند گفت: چه دهم پاسخِ دلِ آزاد؟ […]

  • نام بعضی نفرات

                           نام بعضی نفرات یاد بعضی نفرات روشنم می دارد: اعتصام یوسف حسن رشدیه. قوتم می بخشد ره می اندازد و اجاق کهن سرد سرایم گرم می آید از گرمی عالی دمشان. نام بعضی نفرات رزق  روحم شده ست وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست […]

  • منت دونان

             منت دونان زدن یا مژه بر مویی گره ها به ناخن آهن تفته بریدن ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن به گوش کرَ شده مدهوش گشته صدای پای صوری را شنیدن به چشم کور از  راهی بسی دور به خوبی پشّه ی پرنده دیدن به جسم خود بدون […]

  • مفسده ی گل

      مفسده ی گل     صبح چو انوار سرافکنده زد گل به دم باد وزان خنده زد چهره بر افروخت چو اختر به دشت وز در دل ها به فسون  می گذشت زانچه به هر جای به غمزه ربود بار نخستین دل پروانه بود راه سپارنده ی بالا و پسَت بست پر و بال و […]

  • لکه دار صبح

                  لکه دار صبح  چشم بودم بر رحیل صبح روشن با نوای این سحرخوان شادمان من نیز می خواندم به گلشن در نهانی جای این وادی بر پریدن های رنگ این ستاره بود هر وقتم نظاره کاروان فکرهای دور دور این جهان بودم راه های هولناک شب بریده تا پس […]

  • لاشخورها

         لاشخورها در کارگاه کشمکش آفتاب و ابر آنجا که در مِه ست فرو روی آفتاب و یک نم ملایم در کوه می رود و در میان درّه به اطراف جوی آب یک زمزمه ست دائم با آنچه می رود بالای یک کمر. ناگاه لاشخورها دو لاشخور که پیر و نحیف اند ازحرص لاشخواری […]

  • گنج ست خراب را

                گنج ست خراب را  کردم به هوای میهمانی آباد سرای و خانه ی تنگ هر بام و بری شکسته بر جا                             چون پای فتاده رفته از هوش از هر در آن گماشتم باز بیدار و بهوش […]

  • گنبد

      گنبد                 بدیدند جمعی به ره گنبدی زهر سوی در بسته ی مفردی یکی گفت: شنیده ام من امید چنین بیضه ها می گذارد سپید یکی گفت: زانگشتِ چرخِ برین نیفتاده باشد نگین بر زمین یکی گفت: دندان ابلیس هست ندانسته در راه افکنده ست یکی گفت: خم […]

  • گل زود رس

                 گل زودرَس آن گل زود رس چو چشم بگشود به لب رود خانه تنها بود گفت: دهقان سالخورده که:«حیف که چنین یکّه بر شکفتی زود لب گشادی کنون بدین هنگام که ز تو خاطری نیابد سود گل زیبای من ولی مشکن «کور نشناسد از سفید کبود نشود کم ز […]

  • گرگ

       گرگ                  زمستان چون تنِ کهسار یکسر شود پوشیده از لبادّه ی برف درآن موسم کز آن اطراف دیگر به گوش کس نیاید از کسی حرف.   در آن موسم که هر جایی سفید ست زِ دانه، مرغ صحرا نا امید ست رَمه در خوابگاهش ناپدید ست […]

  1 2 3 4 6
  تمامی حقوق متعلق به وب سایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012