• (بازگشت به ده)

          (بازگشت به ده) خواست دهاتی ساده که به ده، زود تر بر گردد از جای رمه. بی خبر از ره دور اندیشی، ز رفیقان همه گیرد پیشی. دید کآن ابرسبک خیز ترک، از خر اوست بسی تیز ترک، از فراز کمر کوه بلند، جسَت و پا بر سر آن ابر افکند. بعد […]

  • ( پدر )

              (پدر ) نکو نشناخت دهاتی پسر را بپرسیدش نشانی پدر را کشیدش در بغل کای نور دیده منت باشم پدر وز ره رسیده . بگرئید آن پسر ابله تر از او که: گر تو گم شوی ای باب دلجو کسی نشناسدم در بین مردم بمانم بی نشان و تا ابد گم! […]

  • ( فرزند )

                       ( فرزند ) این شنیدستی که دهاتی پی فرزند خویش، زد گریبان چاک، راه جنگل و صحرا به پیش. یافت او فرزند را بر راه، لکن در چهی، خواست بیرونش کشد، می کرد عقلش کوتهی. هر که چیزی گفت آن خود رأی از او باور نکرد، […]

  • میرداماد

                میرداماد میرداماد شنیدستم من،  که چو بگزید بُنِ خاک وطن بر سرش آمد و از وی پرسید ملک قبرکه: «من ربک؟ من» میربگشاد دو چشم بینا آمد از روی فضیلت به سخن: «اسطقسی ست » بدو داد جواب اسطقساتِ  دگر زو متقن. حیرت افزودش از این حرف، ملک برد […]

  • کرم ابریشم

                کرم ابریشم در پیله تا به کِی بر خویشتن تنی ؟ « پرسید کرم را مرغ از فروتنی » تا چند منزوی در کنج خلوتی ؟ در بسته تا به کِی در محبس تنی ؟ در فکر رستنمَ . پاسخ داد کرم خلوت نشسته ام زین روی منحنی فرسود […]

  • کچپی

                    کچَبی کچبی دید عقابِ خود سَر می بَرد جوجککان را یکسَر خواست این حادثه را چاره کند ببُرَد راهش و آواره کند کرد اندیشه و کرد اندیشه بر گرفت از بر خود آن تیشه رفت از ده پی آن شرزه عقاب پل ده را سر ره کرد […]

  • کبک

                        کبک از دهکده آن زمان که من بودم خرُد، روزی پدرم مرا سوی مزرعه برُد. چون از پی او دوان دوان می رفتم وز شیطنتم دست زنان می رفتم کبکی بجهید در برم ناگاهان بگرفتمش از دُم، به پدر بانگ زنان حیوانک بیچاره که مجروح […]

  • عمو رجب

              عمو رجب یک روز عمو رجب بزرگِ انگاس برشد به امّیدی ز درختِ گیلاس چون از سر شاخه روی دیوار رسید همسایه ی خود عمو سلیمان را دید در خنده شدند هر دو از این دیدار بر سایه نشستند فراِز دیوار. این گفت که: من بهترم، آن گفت که: من […]

  • عبدالله طاهروکنیزک

         عبدالله طاهر و کنیزک قصه شنیدم که: گفت «طاهر» یک تن از امرا را به خانه باز بدارند گوشه گرفت آن امیر همچو عجوزان دل ز غم آزرده و نژند و پشیمند. گر چه مَر او را شفاعت از همه سو رفت خاطر طاهر نشد از او بهِ و خرسند. در نگذشت از […]

  • شیر

                      شیر شب آمد مرا وقت غرّیدن ست گهِ کار و هنگام گردیدن ست به من تنگ کرده جهان جای را از این بیشه بیرون کِشم پای را                                     حرام […]

  1 2
  تمامی حقوق متعلق به وب سایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012