• زن انگاسی

                زن انگاسی سوی شهرآمد آن زنِ انگاس سیر کردن گرفت از چپ و راست دید آئینه ئی فتاده بر خاک گفت: حقا که گوهری یکتاست! به تماشا چو بر گرفت و بدید عکس خود را، فکند و پوزش خواست که: ببخشید خواهرم! به خدا من ندانستم این گهُر ز شماست! […]

  • روباه و خروس

       روباه و خروس می گذشت از ره قبرستانی روبه زیرک پرُدستانی پیش رو دید خروسی زیبا شده بر شاخ درختی بالا جوجکی فربه و دشمن نشناس ساده ئی بی خبر از کید و ریا دل روباه پی وصلت وی سخت لرزید، ولی وصل کجا ! چنگل کوته و مقصود بلند شکم خالی و مرزوق […]

  • خواجه احمد حسن میمندی

    خواجه احمد حسنِ میمندی خواجه احمد حسن میمندی خوی چون کرد به ذلت چندی از سر مسند خود پای کشید دژ« کالنجر» مأوا بگزید. روزی افسرده به دامان سر داشت وحشت از ذلت افزون تر داشت گفت دژبان: « چه شد، ای خواجه ی شهر که سعادت ز تو بر گشت به قهر؟» گفت: « […]

  • خروس و بوقلمون

          خروس و بوقلمون از پی دانه به هم شدند از جا برون خروس خواننده ­ئی، بوقلمون کری روان شد این بر زمین، پرید آن یک به بام  وزآن پریدن رسید، به دانه ی بهتری خطاب کرد این که: «هان، چه زحمت ست ای رفیق! که از پی دانه ئی ز همرهان بگذری؟» خروس […]

  • خروس ساده

               خروس ساده خروسِ ساده خوش می خواند روزی به فرسنگی ز دِه می رفتش آواز به خاتون گفت خادم از رهِ مهر چه می خوانَد ببین این مایه ی ناز ! خروسک با چنین آوا که دارد شب مهمانی او را می کشی باز؟ به لبخندی جوابش داد خاتون: بود […]

  • پرنده ی منزوی

                    پرنده ی منزوی به آن پرنده که می­خواند غایب از انظار  عتاب کرد شریری فساد جوی به باغ چه سود لحنِ خوش و عیبِ انزوا که به خلق  پدید نیست تو را آشیان چو چشمِ چراغ ؟  بگفت: از غرض این را تو عیب می دانی که بهر حبسِ […]

  • بز ملا حسن

       بُزِ ملا حسن  بزُ ملاحسن مسئله گو چو به  ده از رَمه می کردی رو داشت همواره به همره پس افت تا سوی خانه ز بزُها دو سه جفت بزُ همسایه بزُ مردِم دِه همه پر شیر و همه نافع و مفت شاد ملا پی دوشیدنشان جستی از جای و به تحسین می گفت: « […]

  • اسب دوانی

                 اسب دوانی هر سال صمد  اسب  دوان  نایب  دوم خوش جایزه می برُد به چالاکی و خرُدی امسال چنان شد که به ره، اسب فروماند از بس بَر و پهلوش به مهمیز  فشردی بر سرش بکوبید ز بس نائره ی خشم « ای بی هنر اسبی که در این بار فسُردی […]

  • آتش جهنم

            آتش جهنم بر سَر منبر خود واعظِ  دِه خلق را مسئله ئی می آموخت صحبت آمد ز جهنم به میان که چه آتش ها خواهد افروخت تن بد کار چه ها می بیند آنکه عقبی پی دنیا  بفروخت گوش داد این سخنان چوپانی غصه ئی خورد و هراسی اندوخت دید با خود […]

  1 2
  تمامی حقوق متعلق به وب سایت رسمی نیما یوشیج است. 2017 - 2012